دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳

دزدي فقط اين نيست که کيف کسي را بزنيم يا از ديواركسي بالا برويم. همين که حقي را که بايد بپردازيم نپردازيم دزدي کرده ايم. همين که حقي را که به ما تعلق نداشته گرفته باشيم دزدي کرده ايم. همين که از محبتي که بايد نثار اطرافيان کنيم دريغ کنيم دزدي کرده ايم.همين که زيگزاگ رانندگي کنيم و راه ديگران را بگيريم دزدي کرده ايم. همين که جلوتر از نوبت سوار اتوبوس شويم دزدي کرده ايم...خيلي از کارهايي که براي ما مصداق زرنگي دارند در واقع در ذيل گروه دزدي طبقه بندي مي شوند.به رفتارهامان دقت بيشتري داشته باشيم...

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

شش سال پيش بود که با دماغ بادکرده قرمز رنگ وحشتناکي ديدمش.دماغشو عمل کرده بود و بعد از عمل دملهاي چرکين بزرگي داخل دماغش به وجود اومده بود که شکل دماغشو بيشتر از دماغ عمل شده شبيه آلو قرمز براق رسيده اي کرده بود که به صورتش چسبيده...
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

امروز سي و سومين سال زندگيم به پايان رسيد.فردا اولين روز سي و چهارمين ساله.تولدم مبارک!
از همه دوستاني که از طريق ايميل و اورکات و سايت تولدمو تبريک گفتن خيلي ممنونم.غرق محبت شدن چقدر لذت بخشه.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

سلام
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

خيلي سخته که آدم احساس کنه که کسي که به عنوان استاد بهش ايمان پيدا کرده اون کسي نيست که نشون ميده.شايد بايد اين اتفاق مي افتاد تا بفهمم هرگز نبايد به انساني ايمان مطلق داشته باشم.از هر کسي بايد آنچه را که مي تواند بياموزد بگيرم و پله پله بالاتر بروم.در انتظار استاد ديگري هستم.وقتي شاگرد آماده باشد استاد پديدار مي شود.نميدانم چطور بايد آماده شوم؟

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

شايد اتفاقي که براي نوشي افتاد ارزش آن را داشته باشد تا دستي به سر و روي اين وبلاگ بکشم و دو سه جمله اي بنويسم.
متني که تحت عنوان پچ پچ در سايت زنان ايران گذاشته شده بود به اندازه کافي جهت دار و هدفمند بود که بحث در باب موضوع آن به فرع کشيده شود.داستان روايت دلگيريهاي زني متاهل است از اينترنت و بي وفايي شبانه همسر و حضور در پاي جعبه جادو و چت کردن به زعم نويسنده اروتيک بدون ذکر دليل براي اين قضاوت با کسي که نويسنده تنها عنوان جوجه ها را در انتهاي نام آن تشخيص داده است.در وهله اول در کنار متني که احتياج به گفتگوهاي بسيار با نويسنده دارد اين فکر به ذهن خواننده خطور مي کند که آيا اصولا مهم است که طرف چت همسر نويسنده مادر جوجه ها باشد يا ايراندوست يا کسي ديگر؟ و چرا بايد نام يا اشاره به نام يک وبلاگ نويس معروف در متن آورده شود که هدف کلي دارد؟و اصولا هدف نگارنده از ارسال اين متن به سايت زنان ايران چيست؟ آگاه کردن زنان ديگر در برابر مضار استفاده از اينترنت؟استفاده از اينترنت بر عليه اينترنت؟آگاه کردن خلق خدا بر مفسده هاي چت؟ يا الصاق برچسب بي عفتي بر يک وبلاگ نويس معروف که اکثر اهل وبلاگ با نام او آشنايند و شايد به جرات بتوان گفت امن ترين و پاکيزه ترين وبلاگ براي معرفي در جرايد و نشريات و کتابهاست؟البته بماند که هر صاحب جوجه اي نوشي نيست. شايد کسي که موجب دلگيري نويسنده پچ پچ شده جيران و جوجه هاش باشد!
اما از منظر ديگر ناراحت کننده تر از توهيني که در متن نوشته وجود دارد چاپ شدن متن در سايتي است که معتمد اکثر زنان ايراني آشنا به اينترنت است.و سوال بزرگي که در ذهن خواننده ها پديد مي آيد اين است که چه نظارتي بر نشر مطالب در سايت زنان ايران وجود دارد و چه کسي انتخاب و بازبيني متنهاي منتشره را به عهده دارد و آيا هر مطلبي بدون بازبيني و موشکافي در سايت زنان ايران قابل انتشار است؟
و قسمت سوم ماجرا دفاع نوشي از هويت محازي خود است. دفاعي که به نظر من زائد است.کساني که نوشي را به عنوان نويسنده وبلاگ نوشي و جوجه هاش نمي شناسند از طعنه زده شده در متن بي اطلاعند و کساني که او را بشناسند بسرعت متوجه غرض ورزي نويسنده خواهند شد.اينچنين اتهام زدن و باب گفتگو را بستن تنها از مغرضين بر مي آيد و تنها تاسف بزرگ در اين است که چرا سايت زنان ايران اينچنين ملعبه دست افراد معلوم الحال قرار گرفته است.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

خداحافظي سخته.براي همين خداحافظي نمي كنم.

دوستان زيادي اينجا دارم كه تا اين ساعت هم به خاطر ارتباط با اونها در اينجا ادامه دادم.

فكر مي كنم ديگه وبلاگ دوستانه براي من كافي نيست.اينجا زيادي دوستانه است و جايي نيست كه بتونم خودم رو توش تخليه كنم. فقط از مهر و عشق و دوستي اينجا مي گم در حالي كه بيشتر از نثار كردن مهر احتياج به تخليه خشم و دلتنگي هام دارم.شايد جايي ديگه دوباره شروع كنم.دل كندن كامل برام خيلي سخته.

دوباره متولد ميشم.اما اين بار سعي مي كنم بدون رنگ و لعاب اضافي، بدون بزك و دوزك اضافي خودم باشم.نازنين.

وبلاگ دوستانه رو حذف نمي كنم .گاهي ممكنه مطلبي حرفي داشته باشم كه در اينجا بزنم.

به هر حال اينجا معرف گذشته منه نه حال من.ايراندوست دوستانه تاريخش به سر رسيده.

خدا حافظ

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳

سكوت عجيبي حكمفرماست.كسي چيزي نمي گويد. به قولي سرها در گريبان است.همه در انتظارند و همه خاموش...

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

روزي روزگاري در همسايگي ما مردي زندگي مي کرد که همسرش پزشک بسيار حاذقي بود.مرد مزبور نقاش و هنرمند بود و تمام وقت در خانه.گاهي که از راه پله عبور مي کردي و چشمت را جولان مي دادي مي توانستي ببيني که مرد هنرمند ظرفي مي شويد يا کبابي به سيخ مي کشد و برنجي دم مي کند...خانم دکتر آنقدر مسئوليت شغلي داشت که گاهي شبها هم دير به خانه مي آمد.گاهي روزها وقتي وانت ميوه فروش دوره گرد به کوچه ما مي آمد و خانمهاي محله به دورش حلقه مي زدند مرد هنرمند هم به ما مي پيوست و خيلي وقتها شده بود که در مورد کيفيت محصولات از ما راهنمايي بخواهد و سوا کردن ميوه و سبزي را از ما ياد بگيرد.
همسايه ها با ديدن زن و شوهر چپکي ساختمانمان پوزخند مي زدند. خانمها پشت سر خانم حرف مي زدند که زن نيست،‌مادر نيست، زني که شب دير بياد خونه...زني که دستي به خونه ش نکشه...زني که از خونه زندگي خبر نداشته باشه زن نيست.مردهاي ساختمان پشت سر مرد حرف ميزدند و به او مي خنديدند و با دادن لقب زن ذليل و کدبانو و ...مردانگيش را زير سوال مي بردند.
ذهن همه همسايه ها بشدت درگير خانواده مزبور شده بود اما آنها راحت، خوشحال و خوشبخت بودند و از زندگي مشترکشان لذت مي بردند و به جرات مي توانم بگويم، شايد خوش ترين زوج ساختمان ما بودند.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

خيلي سخته كه آدم از معاشرت با كسي معذب باشه و در عين حال خودشو مجبور به ارتباط برقرار كردن بدونه.
اين روزها خيلي كم صحبت شده ام.نه اينكه حرفي براي گفتن نداشته باشم.حرف زياده خيلي زياد.اما حرف مردم پسند نيست.از معاشرتهاي معمولي زنانه حالت انزجار بهم دست ميده. از صحبت در مورد رنگ مو و رژيم و كساني كه قپون دستشون گرفتن تا گرمهاي اضافه يا كم شده منو مورد قضاوت قرار بدن و به خصوصي ترين تصميماتم در مورد موهام و لباسهام دخالت كنن حالم بد ميشه. از صحبتهاي معني داري كه در زرورق ادب پيچيده ميشه بدم مياد. دو به هم زني و پشت هم اندازي و پشت سر زني رو بخوبي حس مي كنم و مشمئز ميشم.از دادن و گرفتن دستور غذاو آدرس آرايشگاه لذت نمي برم.حرفي ندارم كه در نفي يا اثبات مادر شوهرو خواهر شوهرم بزنم. مسائل فيمابين خودم و همسرمو خصوصي ميدونم و خيلي دوست ندارم در موردشون صحبت كنم و...
وقتي در جمع خانومها قرار ميگرم ساكتم. خانومها به سكوتم با ديده ترديد نگاه مي كنن. هيچ كدومشون باور نمي كنن كه من اظهار نظري در زمينه گفتگوشون نداشته باشم.سكوتمو به اندوهي عميق در پس چشمانم تعبير مي كنن.نمي تونن باور كنن كه من مشكلي نداشته باشم پس نتيجه مي گيرن كه مشكل من عميق تر از اونيه كه بخوام باهاشون مطرح كنم. برام دل مي سوزونن و منو افسرده مي دونن.
رو به جمع مردونه كه مي كنم مي بينم اونهاهم در زندگي كوچيك خودشون فريز شدن. فقط نوع زندگي و زاويه نگاه تغيير مي كنه. اونها هم همه ش در مورد كارشون صحبت مي كنن. تفسيرهاي نيم بند اقتصادي و سياسي حد اكثر صحبتيه كه مطرح مي شه. خودموني كه باشن صحبت به جوكهاي دوزاري مي رسه و اگه حرف مشتركي پيدا نكنن رو به تلويزيون مي كنن و به دنبال تصاوير چشم نواز مي گردند...
دلم ميخواد كسي رو پيدا كنم كه بتونم باهاش صحبت كنم.يكي بگم و دوتا بشنوم و سه تا نتيجه بگيرم.

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳

سلام
آخر هفته دو هفته قبل طي يك برنامه خيلي خيلي فشرده با همسرم و نسترن به همراه يك مهمون خارجي به شهر اصفهان رفتيم.جاي همه دوستان خالي بود.مسافرت كوتاه و مفيدي بود.تقريبا تمام ابنيه تاريخي شهر اصفهانو ديديم.همراه خارجيمون از تعجب عظمت بناهاي تاريخي چونه ش دراز شده بود.نسترن زير گنبد مسجد شاه معركه گرفته بود و اپرا مي خوند! كلي هم تشويق كننده داشت.هتل عباسي هم واقعا تماشايي بود اما حيف كه نتونستيم از آش رشته توصيه شده ش بخوريم.
قشنگترين قسمت اين مسافرت اين بود كه عصر پنج شنبه مهمون دوست عزيزم گذر روزگار بودم كه تا اون روز همديگه رو نديده بوديم. عصر قشنگ و خوبي داشتيم.پسر ناز و گلش با اون موهاي لخت دل منو برد.اميدوارم من هم بتونم روزي تو خونه ام ازشون پذيرايي كنم.
پ.ن: بچه هاي گروه والدين ايراني، جايزه مسابقه رو خودم و گذر نصف مي كنيم!

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳

احساس كسي رو دارم كه تو يه رودخونه متلاطم رو يه تخته سنگ امن ايستاده اما همه اطرافيانش تو رودخونه افتادن!نمي دونم كدومشونو از آب بكشم بيرون. ته دلم يه دلهره هست.چرا من توي آب نيفتادم؟ نكنه قراره يه موج بزرگ، بد تر از همه، بياد و منو با خودش به عمق رود بكشه؟ اصلا چرا من جام امنه؟...
شايدم من بايد بايستم تا بقيه رو از آب بكشم بيرون!؟خيلي سخته.من خيلي دست تنهام. خدايا كمكهات تو راهن؟

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

خيارهاي خوشبخت!
چند وقت پيش يكي از شبكه هاي آلمان برنامه اي داشت در مورد روشهاي جديد پرورش محصول خيار. دانشمندانشون بعد از مدتها تحقيق متوجه شدن كه هنگام هرس برگها و شاخه هاي بوته خيار صدايي مانند فرياد از خيارها بلند ميشه و نشون ميده كه دردشون ميگيره.(البته صداي ايجاد شده توسط گوش قابل شنيدن نيست)خلاصه چه دردسرتون بدم كه روشهايي ايجاد كردن كه بوته خيار دردش نگيره و به وسيله اين روش تونستن خيارهاي بهتري توليد كنن كه صاف و صوف از كار در بياد و تاب نداشته باشن.اين خيارها كه كمي از خيار معمولي گرونتر هستن تحت عنوان خيارهاي خوشبخت به فروش ميرسن.
**********
چند روز پيش يه نامادري پسر شوهرشو كه ده دوازده سال بيشتر نداشته به طرز فجيعي به قتل ميرسونه.
پدري در كن پس از تجاوز به دختر نه ساله ش با كارد ميوه خوري سر بچه شو مي بره.
دختر شانزده ساله اي به خاطر اشتباه داماد و اتهام عدم بكارت در شب عروسيش توسط پدر و عموش با ساطور به قتل ميرسه.
...
**********
از دو مطلب فوق به طريق استنتاج رياضي چنين نتيجه گيري ميشود كه كاش شصت ميليون ايراني خيار آلماني بودند.

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳

حامله كه بود غير مستقيم از مادر شوهرش ميشنيد كه دختراي اين دوره و زمونه دماغشونو بگيري جونشون در ميره. نا ندارن زايمان كنن تا ميرن دكتر ميگن سزارين!شوهرش گاه و بيگاه ميگفت زن هم زناي قديم.زايمان ميكردن بعد بچه رو ميبستن پشتشون و ميرفتن سر زمين واسه كار...
نبايد جزو دخترهاي ريغوي بي جون امروزي طبقه بندي ميشد.به همين خاطر وقتي دكتر بهش گفت وضعيت فيزيولوژيكيش واسه زايمان طبيعي مناسب نيست و ممكنه دچار مشكل بشه خيلي تو فكر رفت. باز هم سر و صداهايي كه از اطراف و اكناف مي اومد بهش مي گفت كه مگه قديما از اين معاينه ها بود؟ اين همه آدم روي زمين رو مادرها زاييدن...
دردش كه گرفت با خودش عهد كرد كه تا آخرين لحظه زاري نكنه.لحظه هاي خيلي سختي رو پشت سر گذاشت. دكتر غر ميزد كه من كه بهت گفتم زايمان طبيعي برات خيلي سخت خواهد بود...
به هر جون كندني بچه به دنيا اومد. يه پسر كاكل زري.پدر بچه و مادر پدر خيلي خوشحال بودن اما چيزي تو نگاه دكتر و پرستارها بود كه ته دل خانوم ما رو لرزوند...
"...بايد اينو زودتر بهتون مي گفتيم. بچه تو كانال زايمان دچار كمبود اكسيژن و به تبع اون صدمه مغزي شده..."
تو كردي...تقصير تو بود...مگه دكتر بهت نگفته بود سزارين بهتره؟ ...تقصير تو بود...تقصير تو بود...تقصير تو بود...
كوچولو مثل همه كوچولوهاي ديگه بود...هرچقدر بزرگتر شد نشون داد كه چقدر آسيب ديده و از همسالان خودش عقبتره...
مادر كوچولوي قصه ما زير بار اين همه تقصير از يك طرف و درد و نگراني داشتن يه بچه عقب مونده خورد شد.پدر بهترين راهو در فرار ديد.مادر و بچه را تنها گذاشت و از ايران رفت با اين وعده كه كار شما رو درست ميكنم و ميارم پيش خودم. لا اقل اونطرف آب امكانات براي بچه عقب مونده بهتره و از اين وعده و وعيد ها...از رفتن پدر خيلي وقته گذشته. مادر تنهاي قصه ما گل عقب مونده شو به دندون ميگيره و به فيزيوتراپي و توان بخشي ميبره...
مادر قصه ما هم تو جامعه سخت و بي رحم امروز ما تنها مونده و هم بايد بار بزرگ كردن كودك ناتوانشو تا ابد به دوش بكشه در حالي كه پدر چشمهاشو بسته و تو يه كشور اروپايي آبجو ميخوره و سعي داره چهار پنج سال اخير رو به كل فراموش كنه...

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

فردا صبح بايد برم جلوي يه تيكه سنگ خاكستري و بگم بابا سلام.
به نظرم خيلي مسخره س اما ظاهرا رسمه و بايد اجرا بشه.دلم نميخواد برم اونجا و صحنه هايي رو كه يكساله تلاش ميكنم كه فراموششون كنم دوباره برام تداعي بشن.پدر من اون استخوانايي نيست كه زير اون سنگ در حال پوسيدنه. پدر من يك دنيا خاطره س كه از زبون هر كسي كه ميشناختش به خوبي و نيكي ياد ميشه.
نميدونم الان كجاس و داره چكار ميكنه اما ميدونم كه هنوز در راه كمال قدم برميداره.اون شب كه تو خواب ديدمش بهم گفت. ازش پرسيدم بابا به مقصدت رسيدي؟ جات خوبه؟ گفت هنوز تو راهم. هنوز خيلي راه مونده. رسيدني در كار نيست . پرسيدم چقدر؟ با دستاش عدد چهار رو نشون داد.چهار مرحله ديگه مونده اما براي من قابل فهم نيست...شايد هم فقط يه خواب بوده؟

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

سلام
1-چند سال كه از ازدواجمون گذشت من افكار همسرمو مثل يه كتاب باز ميخوندم. بنده خدا ميگفت من از دست تو ديگه امنيت فكري هم ندارم. مثلا ميگفت نازنين؟ ميگفتم باشه!بعد كه چشاش گرد ميشد ميگفتم كه مگه فلان چيزو نميگفتي؟ و معلوم ميشد درست حدس زدم.
حالا يه هفته ميشه كه آقاي شوهر داره فكر منو ميخونه.اولش خيلي خوشحال شدم كه آه...بالاخره اونم منو شناخت.ديگه از درون قلب من خبر داره. چه تفاهم زيبايي...اما ديدم نچ!هنوز خيلي راه مونده تا هزارتوي پيچ در پيچ ذهن منو كشف كنه.اميدوارم قانون ظروف مرتبطه تا چهلمين سالگرد ازدواجمون برقرار بشه!
**********
2-يه نصيحت از من به مامان و باباها.لطفا براي بچه هاتون لباس و كفش بزرگتر از اندازه ش نخرين. وقتي تازه هستن به تنشون زار ميزنن. وقتي هم اندازه شدن كهنه و از ريخت افتاده ميشن و در هر صورت لباس به تنشون نامناسب جلوه ميكنه و به اعتماد به نفسشون لطمه ميزنه.
**********
3-ديشب براي شام مهمون داشتم. يكي از مهمونام يه بچه يكساله بود.بنا به طبيعت كنجكاوش دوست داشت به همه چيز دست بزنه و بازي كنه. بازي "بده بندازم" رو هم خيلي دوست داشت.پدر و مادرش با اينكه اين دومين بچه اوناست اصلا دركش نميكردن و سعي ميكردن با گرفتن اشيا از دست بچه و تشر زدن و تحكم كردن به ما بقبولونن كه پدر و مادر مسئول و متعهدي هستن و مراقب بچه هستن. نتيجه ش به بازي "هر چي من دست ميزنم تو بر دار" ختم شد و تمام اسباب و وسايل خونه ما به روي كابينتها و جاهاي بالاتر از دسترس بچه منتقل شد.هر حركت اضافي بچه(اضافه به نسبت يه آدم بالغ) با تشر و گاهي پشت دستي پدر و مادرش سركوب ميشد. اونقدر شد كه من اعصابم خورد شد و بعد از شام نظم و ترتيب دادن به آشپزخونه رو ول كردم و اومدم با بچه كلي بازي كردم. با هم در ماشين لباسشويي رو باز كرديم و توشو نگاه كرديم و چرخونديم. بعد حصير ها رو انداختيم توش! كلي كار خلاف به بچه شون ياد دادم.يه چشم غره هم به پدر و مادرش رفتم و گفتم تو خونه من هيشكي حق نداره مهمون منو دعوا كنه!موقع خداحافظي هم يه گلدون بلور كوچولو رو كه از چشممون دور مونده بود انداخت و شكوند.به نظر من ميخواست برداره و نگاهش كنه اما درست نشونه گيري نكرد. تازه يه بچه يكساله ميفهمه كه گلدون بلور اگه بيفته ميشكنه؟ به نظر من رفتارش كاملا قابل درك بود اما پدر و مادرش با رگهاي قلنبه گردن و چشماي درونده شده به بچه نگاه كردن و گفتن بفرما. تا چيزي نشكوني راحت نميشي؟ اه. بريم ديگه...اونقدر كه من از رفتار مامان و باباهه عصبي شدم از شكستن گلدونم ناراحت نشدم.

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۳

من خودم نيستم. من تبديل شدم به اوني كه دنيا ازم انتظار داره باشم.چه تو جامعه مجازي چه تو دنياي واقعيم خودم نيستم. تو دنياي واقعي شايد براي اينكه خودم باشم لازم باشه بهاي گزافي بالاش بپردازم. شايد براي "خودم" بودن طنابهايي به دست و پام باشه كه صلاح نيست اونها رو باز كنم و باز كردنشون ممكنه براي پيدا كردن خودم خوب باشه اما عزيزانمو آزار بده.
تو دنياي مجازي چرا اجازه دادم از من يه اسطوره نيكي ساخته بشه؟ چرا اجازه دادم منو تو قالب يه مادر فداكار و ايده آل با استانداردهاي دقيق يك زن پاكدامن خانه دار متعهدو...فرو كنن.چرا بايد هميشه فهيم و با گذشت و دانا باشم؟ چرا حق ندارم فحش بدم؟چرا حق ندارم بد باشم؟چرا همه جا منطق مثل سايه دنبالم ميكنه؟چرا نميتونم ديوونه باشم؟حتي لياقت اينو ندارم كه پشت يه صورتك قايم بشم و كسي نفهمه.
دوباره متولد خواهم شد؟

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

سلام
وقتي پدرم فوت كرد رياست و مديريت خانواده ما به عهده مادرم گذاشته شد.مادرم به كمك من و خواهرم به اموال باقيمانده از پدرم سر و ساماني داديم و امور حقوقي و مالي را به روال عادي خودش برگردانديم. مادرم اصرار عجيبي به فروش اموال پدر و تقسيم اونها بين بچه ها در زمان حيات خودش داره.قانون اينطور ميگه كه سهم او از اموال منقول همسرش يك هشتمه و بقيه اموال بايد بين ما فرزندان تقسيم بشه. همه ما از مادرمان بيشتر سهم ميبريم.مادر من و تمام مادرهاي اين سرزمين با نداري و مشكلات اقتصادي و خانوادگي و ... سالهاي سال دست به گريبان بوده اند تا زندگي را به همراه همسرشان به جايي آبرومند برسانند و امروز پس از مرگ همسرشان سهمشان از تلاش گاه چهل پنجاه ساله شان فقط يك هشتم است.
به خودمان نگاه كنيم. ما كه در سالهاي جواني دوشادوش همسرمان تلاش ميكنيم و زندگي ميسازيم و در كمال اخلاص دم از ماديات نميزنيم و همه چيز را به صندوق خانواده هديه ميكنيم براي آينده مان چه توقعي داريم؟ كه زبونم لال شوهرمون از دست بره و بچه هامون بنا به پشتوانه قانوني ما رو از خونه و زندگي كه با خون دل ساختيم بيرون بندازن و چيزي رو كه مفت به چنگ اومده قدر ندونن؟
وقتي مامان براي گرفتن وكيل براي زمين شمال بابا كه كسي تصرفش كرده (و ما بچه ها اصلا نميدونيم كجا هست اما مامان به خاطر طلايي كه احتمالا فروخته و روي پول اون گذاشته بخوبي بخاطر داره)تلاش ميكرد دلم ميخواست زمين دهن باز كنه و منو ببلعه ولي مامان نفهمه كه فقط از اموال منقول سهم داره و از زمين هيچي بهش نميرسه.
وقتي قانون ارث اصلاح شد و ارث زن از كل اموال مرد چه منقول و چه غير منقول يك به هشت اعلام شد مامان فهميد كه از زمين ارث نداشته اما هنوز متوجه نيست كه قانون عطف به ماسبق نميشه و اون همچنان سهمي از زمين نداره. من هم تصميم ندارم اين مساله رو به خواهران و برادرم ياد آوري كنم.به نظر من مامان بايد تا وقتي زنده س مالك تمام اموال باقيمانده از بابا باشه.

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

سلام
وقتي زندگي خسته مون ميكنه من و شوهرم دوتايي ميفتيم رو دنده خل و چل بازي!!
هفته پيش يه روز كه داشتيم ميومديم خونه يه دختر خانومي دم درمون ايستاده بود و از يكي از طبقات درو به روش باز كردن.ماهم پشت سرش وارد حياط شديم كه با نگاههاي چپ چپ اون دخترخانوم مواجه شديم و شروع كرديم به دست انداختن بنده خدا.شوهرم بهش گفت ما دزديم!اجازه ميفرمايين با شما سوار آسانسور بشيم؟دختره هيچي نگفت فقط يك كم خودشو جا به جا كرد كه ما هم سوار شيم. بعد شوهرم رو به من گفت همكلاسيه دختر كوچولوئه آقاي فلانيه اومده با هم درس بخونن نه؟ دختره گفت نخيييير!بعد من گفتم آهان پس دوست دختر بزرگشونه اومده مهموني. بازم دختره گفت نخييييييييير من مدرسم!
شوهرم گفت مدرس يا شهيد مدرس؟ منم گفتم نه بابا مگه نميبيني ترافيك در حال حركته!و بسرعت يه تيكه سنگك كندم و گذاشتم كف دست دختره كه چشاش گرد شده بود و از آسانسور پريديم بيرون.از اون روز تا يه هفته هر روز منتظر صاحبخونه بودم كه بياد و بگه با مهموناي ما شوخي كنين اسباباتونو ميريزم تو كوچه!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

سلام
براي اينكه از خودم و خاندانم به شما خبري داده باشم:
پدر همسرم عملش انجام شد، با اين توضيح كه پزشك جراح ساعت 8 صبح براي انجام عمل جراحي تشريف آوردند و با ديدن رضايتنامه ما فرمودند كه عمل نميكنن كه نميكنن.خانواده همسرم مجبور به امضاي رضايتنامه بي قيد و شرط شدند و پزشك محترم عمل پدر همسرمو كه قرار بود اولين عمل باشه موكول كرد به آخرين عمل اونهم اگه حال و حوصله شو داشته باشه.اگه حسش نباشه عمل ميمونه براي روز بعد.ما و بيمارمون هم بلاتكليف تا ساعت چهار بعد از ظهر نشستيم تا جناب جراح حسش اومد و گفت مريضو به اتاق عمل منتقل كنين.ساعت نه شب عمل تموم شد و خدا رو شكر همه چيز به خير و خوشي گذشت. البته هنوز نميتونيم نظر قطعي بديم چون ممكنه از لجش پنسي چاقويي قيچي اي چيزي توي قفسه سينه جا گذاشته باشه!(شوخي بود،بنده خدا خيلي تميز و خوب عمل كرد دستش درد نكنه ما كه بي انصاف نيستيم)
درود بر شما

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

سلام
يكهفته پيش پدر همسرم دچار درد قلب شديد شدند و به ناچار در بيمارستان بستري شدند.در طول اين يكهفته مراحل تشخيصي رو انجام دادند و نتيجه آنژيو گرافي نشون داد كه بايد بصورت اورژانس عمل جراحي قلب داشته باشن.قرار عمل براي روز يكشنبه گذاشته شده .ديروز فرم چاپ شده اي بعنوان رضايتنامه به ما دادند كه پس از مطالعه امضا كنيم.تو اون فرم كه پر از اغلاط املائي و انشائي بود هرگونه اختيار اعتراض از ما سلب شده و حتي حق درخواست كالبدشكافي و درخواست ديه و...از خانواده كسي كه قراره جراحي بشه سلب ميشه .با توجه به سابقه ذهني كه در مورد بيمارستان ايرانمهر داشتيم همسرم زير فرم نوشت كه با مندرجات فرم تنها در صورتي موافق است كه شامل خطاي علمي، انساني و فني نباشه و فرم رو امضا كرد. مسئولين بخش سي سي يو فرم را قبول نكردند و گفتند كه نميشه.از ما بحث و از اونها استناد به گفته هاي امام و شوراي نگهبان و...بالاخره گفتيم كه ما ريسك طبيعي عمل جراحي قلب را قبول ميكنيم ولي اگه مثلا برق قطع بشه و ژنراتور نداشته باشن و بلايي سر مريض ما بياد ما حق اعتراض رو براي خودمون محفوظ ميدونيم.به ما گفته شد كه با اين شرايط پزشك جراح عمل نخواهد كرد.ما هم مصرانه گفتيم كه شرايط همينه كه هست.
بيمار ما قادر به حركت از روي تخت نيست و با مرفين و مسكن تا روز يكشنبه تحمل خواهد كرد.ميدونيم كه در نهايت ريش و قيچي دست دكتر جراحه و در نهايت هر چي اونا بگن ما مجبوريم قبول كنيم و امضا كنيم.ميدونيم كه حتي اگه اتفاقي براي بيمار ما بيفته و ريشه علمي يا انساني يا تجهيزاتي هم داشته باشه ما نه خبردار ميشيم و نه ميتونيم ثابت كنيم اما حد اقل يه مخالفتي در برابر اين شبكه مافيايي پزشكان جراح از خودمون نشون داديم.
اين خيلي زشت و ناجوانمردانه است كه پزشك جراحي كه قسم وجداني خورده نخواد مسئوليت كارشو قبول كنه و در صورت شكست خوردن كارش حق هر گونه توضيح خواستني رو از بيمار و اقوامش سلب كنه.اين كه در شرايطي كه كسي به ما نياز داشته باشه بخواهيم همه گونه شرايط خودمونو بهش تحميل كنيم نهايت پستيه.پزشك جراحي كه هر چقدر كه دلش ميخواد پول ميگيره و كسي هم جلودارش نيست چرا بايد خودشو موظف به اداي توضيح در مقابل خطاي احتماليش ندونه؟
ميدونم كه يكشنبه صبح فرم جديدي در اختيارمون ميذارن و ما هم مجبور ميشيم بي چك و چونه امضا كنيم...حال مريضمون بد تر از اونيه كه بخواهيم با جونش بازي كنيم...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

سلام
متاسفانه اينجا عين دفترچه بيمه شده آرشيو بيماريهاي نسترن!
از يه نظر هم خوبه.به نوعي ثبت ميشن و ميتونم استفاده آماري ازشون داشته باشم.القصه...
نسترن شديدا كهير زده.علتش رو نميدونم.چند روز آبريزش بيني داشت كه بهش داروييو كه دكترش گفته بود ميدادم. پريشب ديدم تنشو ميخارونه.ديروز ظهر ديدم چند تا دونه ريز روي تنشه و بردمش حموم كه بدنش آروم بشه و احيانا اگه چيزي روي پوستشه كه اذيتش ميكنه برطرف بشه.عصر ديدم دونه ها زياد شدن و خارش هم بيشتره.به سرعت پيش دكترش رفتيم و تشخيص آلرژي داد و دارو و پماد مناسب تجويز كرد.
امروز صبح تنش تيكه تيكه قرمز شده بود. با مصرف دارو خارش از بين رفته اما جزيره هاي قرمز رنگ حتي در كف پا و دستش هم هست و متاسفانه شديدا درد داره بطوري كه اصلا نميتونه راه بره و خيلي ناراحته.نيم ساعت پيش متوجه شدم تب خفيفي داره و وقتي درجه گذاشتم 38.5 بود.استامينوفن دادم به اميد برطرف شدن تب و تسكين درد.
مهمتر از علائمي كه داره و برطرف كردن اونا پيدا كردن علت آلرژيه.تو اين چند روز دو بار با هم به پارك رفتيم و خوب مسلما در تماس با گرده گياهان بوده.يه دسته گل براش خريدم كه شامل رز و گردي و يه برگ سبز به نام شيرك هست كه خيلي هم قشنگه.دو عدد توت فرنگي هم خورده به همراه مقدار معتنابهي پاستيل ويتامين دار كه سوغاتي گرفته بود.عليرغم نفرت من از پاستيل نسترن خيلي دوستش داره.بيشترين ظن من به همون دو تا دونه توت فرنگي ميره در حاليكه سال گذشته بدون هيچ مشكلي توت فرنگي مصرف ميكرد . در مورد پاستيل هم سابقه ناراحتي نداشته.فكر ميكنم گرده گياهان بيشتر از اينكه حساسيت پوستي بده آبريزش از چشم و بيني و احتمالا تنگي نفس بده و نميدونم تب علفي عوارض پوستي هم داره يا خير.از صبح دارم تو كتابام پرسه ميزنم و چيز بيشتري پيدا نكردم.
اميدوارم درد بثورات كف پا و دستش برطرف بشه.طفلك امروز قرار بود از طرف مهد كودك بره پارك ساعي...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

سلام
اگه همسر من فرصت داشتن يه وبلاگ رو داشت قاعدتا وبلاگ جالبي ميشد.هر روز عصر وقتي از سر كار به خونه برميگرده وقايع دنياي كاريش رو براي من تعريف ميكنه و منو تا عصر فردا در بهت و حيرت ميذاره.
از دلمشغوليهاي حقير خانومهاي كارمند شركتشون كه جاي هيچ توجيه و تفسيري رو براي من باقي نميذاره چيزي نميگم.خانومايي كه لا به لاي بمباران اطلاعاتي در مورد لوازم آرايش و رنگ مو و زيبايي، دو سه جمله ابتدايي از حقوق زن به گوششون خورده و خودشون رو يك پا فمينيست معرفي ميكنند و آبروي هرچي مدافع حقوق زنه رو مي برن.از مهندسيني كه قابليت تحقيق و پيدا كردن جواب براي مساله هاي جديد رو ندارن و نه تنها علاقه بلكه قابليتي براي پژوهش ندارن و خلاقيت در اونها فقط در زمينه در رفتن از زير كار خلاصه ميشه.از سرمايه داراني كه سنشون خيلي كمه و كارشون از طريق موبايل انجام ميشه و پولشون زاد و ولد ميكنه. از قدرت پول كه تمام سدهاي قانوني رو ميشكنه. از قطعه قطعه كردن و فروش پارك جنگلي چيتگر به از ما بهتران براي برج سازي.
اين آخري ها دعواهاي خونه ما بر خلاف هميشه كه سر ياد آوري مسئوليتهاي طرف مقابل بود، سر پروژه جديدي بود كه شركتي كه همسرم اونجا شاغله گرفته بود.
اولين مساله اي كه مخالفت منو برانگيخت تقاضاي رشوه از طرف كارفرما بود براي اينكه شركتشون رو در مناقصه برنده اعلام كنه.يعني مناقصه بي مناقصه.مدير عامل شركت با رشوه ده درصدي روي قيمت پروژه موافقت كرد.كارفرما قيمت پيشنهادي رو به طرز مسخره اي كم اعلام كرد و صد ميليون تومان به قيمت پيشنهادي اضافه كرد و شركت رو برنده مناقصه اعلام كرد.
هنگام عقد قرارداد آنچنان شروط احمقانه اي در قرارداد گنجونده شده بود كه براي حذف هر كدوم اونها از متن قرارداد چند ميليون پول درخواست شد.باز هم مدير عامل پذيرفت.دردسرتون ندم،سر جمع رشوه به نزديك هفتاد ميليون تومان رسيد.قبل از عيد كه داشتيم خونه عوض ميكرديم كارچاق كن اين قرارداد رو توي يه فروشگاه پرده فروشي ديديم كه با يه خانوم وحشتناك(از اونايي كه ريمل پايين چشمشون به گونه هاشون ماليده ميشه)دور و بر گرونترين پرده ها ميگشت و تازه همسرم گفت اين آقا اصلا ازدواج نكرده و بالاخره هم نفهميديم اين خانوم كي بود و پرده ها رو براي كجا ميخواستن و اصولا به من چه كه چي ميخريدن اما اونچه كه مسلم بود آقا خرجش بالا بود و بديهي بود كه روزهاي بعد نرخ رشوه بالاتر بره و رفت.
بحثهاي من و همسرم بالا گرفته بود.از ديدن آدم لجني كه مثل زالو پول مفت رو مي مكيد من اونقدر عصبي شده بودم كه رسما به همسرم اعلام كردم كه اگه اين رشوه پرداخت بشه من اونو مقصر ميدونم.همسرم مي گفت تمام پروژه هاي كشور همينجوري انجام ميشن و اگه كسي رشوه نده نه تو مناقصه اي برنده ميشه و نه كاري بهش ارجاع ميشه.
وحشتناكترين قسمت قضيه روزي اتفاق افتاد كه همسرم و همكارانش براي بازديد جايي كه پروژه رو بايد انجام ميدادن به اونجا رفتن و با كمال تعجب ديدن كه خط توليد با تكنولوژي جديد و كاملا بي عيب و نقص داره كار ميكنه و قابليت كاري بسيار بالايي داره و نسبتا هم جديده.وقتي جوياي مساله شدن ديدن كه مديران اون موسسه كه تحت پوشش يك وزارتخونه دولتي بود با كارفرما دست به يكي كردن كه اون خط توليد رو بالكل بكنن و يه خط جديد بذارن و از قبل اين كار به نون و نوايي برسن.
كار به اينجا كه رسيد آش اونقدر شور شد كه ديگه هيچكس رغبتي به انجام اين خيانت نداد.حتي مدير عامل شركت هم از نظر اخلاقي از اين كار منصرف شد.
دو ماه كار پشت صحنه من توي لغو اين قرارداد كاري رو نبايد نديده گرفت.زنها هميشه پشت صحنه اند اما كارهاي مهم انجام ميدن.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

دخملك خيلي بزرگ شده. ديگه نميشه مثل پيشتر ها سرشو شيره ماليد.
يك روز براي اينكه نظم و ترتيب خودم در زمان بچگي رو به رخش بكشم براش تعريف كردم كه مامانم چقدر سختگير بود و هميشه من مجبور بودم اتاقم رو خيلي شديد مرتب كنم. ميگن دروغگو كم حافظه است چون بعد از چند روز كه از من پرسيد وقتي بچه بودم اتاقم چه شكلي بوده براي اينكه اونو متوجه امكاناتي كه داره بكنم بهش گفتم من وقتي هم سن اون بودم اتاق شخصي نداشتم.راست هم گفتم چون خانواده هفت نفري ما در يك خانه چهار خوابه زندگي ميكرد و براي پنج بچه سه اتاق وجود داشت اين بود كه من با خواهر بزرگترم توي يك اتاق بوديم كه در تمام اون اتاق من فقط يك تخت داشتم و بقيه وسايل مال خواهرم بود كه اون موقع ها محصل بود.بلافاصله نسترن مچمو گرفت كه پس وقتي اتاق نداشتي مامان جون مجبورت ميكرد كجا رو مرتب كني؟؟
**********
اين روزها شديداْ به آناتومي بدن علاقه مند شده. چند روز پيش به آقاي همسايه كه از دست زن و بچه ش فرار كرده بود و تو حياط سيگار ميكشيد گفت: اي وااااي. چرا سيگار ميكشين مگه نميدونين سيگار ريه هاتونو سياه مي كنه؟
**********
كيف كردم وقتي بدون اينكه من يادش بدم موقع خداحافظي به خاله م گفت به آقاي... سلام برسونين.
**********
با تلفن كه حرف ميزنه اونقدر حرفه ايه كه نگو، معلومه مربيش خيلي ماهر بوده!آخر مكالمه هم ميگه كاري باري نداري؟
**********
از من مي پرسه مامان كامپيوترو جور كنم؟ ميگم آره بدو. مياد كامپيوترو روشن ميكنه، فال ورق اسپايدر رو مياره، زينگ رو باز ميكنه و سلكشن منو مياره و آهنگ هاي محبوبمونو ميذاره.صدام ميكنه و من ميشينم و اون روي زانوم و با هم فال ميگيريم و كيف ميكنيم.
گاهي وقتا هم ميبينم واسه خودش آهنگ گذاشته و داره عكسهامونو تو كامپيوتر تماشا ميكنه. با پينت براش نقاشي هاي خوشگل ميكشه و بازي بيپ بيپ و كايوت از سرش افتاده.

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

سلام به همه دوستان خصوصا بي بي نگران
بي بي جان نگران نباش.ما آذريها مثلي داريم كه ميگيم ما مثل شتر مكه سخت جونيم.حالا نميدونم شتر مكه چه خصوصياتي داشته ولي ظاهرا بيشتر از بقيه اشتران بردبار بوده.
ملالي نيست جز دوري دوستان. همسر گرامي باز هم در سفره و سه ساعت بعد از رفتنش نسترن دچار گلاب به روتون اسهال و استفراغ شد.اين بار ديگه كاملا مطمئن شدم كه بين مسافرتهاي همسر و بيماري هاي نسترن رابطه معنادار وجود داره.از هفته قبل نسترنو به آب ميوه و ويتامين بسته بودم و حسابي مراقبش بودم كه باد و سرما و اين مسائل بهش نخوره.ميخواستم اين مرخصي چند روزه رو يك كمي راحت باشيم و خوش بگذرونيم.خدا ميدونه شب قبلش چقدر خريد كردم، همه از چيزهايي كه نسترن عاشقانه دوست داره. آب گوجه فرنگي، چيپس، سوسيس و كالباس، جيم جيم پياز و خامه،نان تست و...قرار بود براي خودمون حسابي جشن بگيريم.
شكر خدا امروز حالش خوب شد و اشتهاش باز شد و شكم رويش هم تموم شد.كالباسها و سوسيسها باد كردن رو دستم.بايد بذارمشون تو فريزر.
اوقات خودم زياد جالب نبود.توي وجودم احساسات اونقدر متضادن كه خودم خنده ام ميگيره. نهايت خوشبختي و نهايت غم و دلگيري همزمان توي وجودم حضور دارن. نميدونم چطور ميتونم وقتي در مورد موضوعي اينقدر دلگيرم اينهمه احساس شادماني كنم.اينم از معجزات جديد منه.بنابراين نگران من نباشين.
راستي.اينجا رو فكر ميكنم از اين به بعد حد اكثر هفته اي دو بار آپديت كنم.
سبز سبزم مثل يك مريخي.

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۳

سلام
هيچ دلم نميخواد فضاي اينجا فضاي گلايه و جوابيه بشه. معمولا هم عادت به خاموش كردن جنجالها دارم و سعي مي كنم فضاي اطرافم به دور از تنش باشه اما كامنتهاي مطلب قبليم يه جوري ناراحتم كرده كه دلم ميخواد جوابشونو بدم:
حق با شماست دوستان قديمي. من در تماس گرفتن با دوستام تنبلم. اصولا هم زياد اهل تلفن بازي نيستم.اما شما كه دوست قديمي من هستيد اگه منو نشناخته باشيد ديگه واي به حال بقيه. شما اگه ندونين كه من هميشه به ياد دوستاي قديميم هستم ديگه از كي ميتونم انتظار داشته باشم كه منو بشناسه؟ و اما اگه دوست قديمي حقي داره وظيفه اي هم بيشتر از دوستاي جديد به گردنشه و اونم اينه كه دوستاي قديمي بايد بيشتر از دوستان جديد وضع همديگه رو درك كنن.
من مدتهاست كه زندگيم وقف ديگران شده.اين ديگران معمولا عزيزترينهاي منند.مادرم، همسرم، فرزندم، برادر و خواهرانم و...در تمام اين ده ماهي كه از فوت پدرم گذشته من شايد تنها چهار پنج ساعت در هفته وقت براي شخص خودم داشتم.اين چهار پنج ساعت شامل ساعتهايي ميشه كه تابستان گذشته كلاس خياطي ميرفتم و پاييز و زمستان امسال هم كلاس ان ال پي.اين چند ساعت وقت هم به نوعي فرار براي جلوگيري از ديوانه شدن بود.تو اين ده ماه گذشته هميشه شنونده مشكلات ديگران بودم. هيچ وقت هيچ كس غير از خواهرم كه درد مشتركي داشتيم پاي حرف دل من ننشست كه از مرگ پدرم و دردي كه مي كشم با او صحبت كنم ،حتي همسرم هم اين لطف را در حق من نكرد كه يك لحظه هم كه شده حتي به اشتباه هم كه شده حس كنم تنها نيستم.اين براي اطرافيان من عادت شده كه من فقط بذل كننده باشم.
تو اين ايام عيد كه گذشت شما كه دوست قديمي تر هستي بهتر ميدوني كه من درگير اسباب كشي بودم.نقل مكان با يه بچه كوچيك و شوهري كه فقط عصرها خسته و وامانده در كنار آدم باشه خيلي كار ساده اي نيست.حالا مضاف بشه كه عيد هم نزديك باشه و آدم مادر عليلي هم داشته باشه و عيد اول هم باشه و ملت درست روز اول بعد از تحويل سال به منزل مادر آدم سرازير بشن و علاوه بر مسائل روزمره و فوق برنامه اسباب كشون بايد فكر ميوه و شيريني و كارگر و نظافت و سر و لباس مادر هم بود.
روز عيد دربست در خدمت مادر بودم.پذيرايي از مهمونهايي كه تا ساعت ده شب ادامه داشتند.روز چهارم عيد مادر همسرم مهمان داشت و در كنار ايشون بود.بقيه ايام عيد تا روز يازدهم صرف ديد و بازديد از اقوامي شد كه در ده ماه گذشته به مناسبتهاي مختلف به ديدن مادرم اومده بودن و ما ازشون شرمنده شده بوديم و بايد بازديد ميرفتيم.روز دوازدهم بقاياي اسباب كشي رو كه بعلت حلول سال جديد نيمه كاره مونده بود انجام داديم و روز سيزدهم هم در كنار مادر بوديم كه بعلت معلوليت از خروج از خانه محروم است.
هنوز اسباب كشي ما تموم نشده. هنوز كليد خونه قبلي دست ماست. هنوز انباري اون خونه خالي نشده و منتقل كردن كتابهاي كتابخانه هم ديشب تمام شد.هنوز وقت نكرديم براي آشپزخانه لوستر بخريم و هزار خورده كاري ديگه.
در تمام ايام تعطيلي فقط عصر روز نهم فروردين چهار پنج ساعت وقت صرف خودم كردم.در تمام پونزده روز تعطيلي كه شما تونستين به كارهاي عقب افتاده تون و گردش و تفريحتون برسين من فقط چهار ساعت در يك بعد از ظهر براي خودم داشتم.واقعا جاي گله هست؟

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

سلام
بهترين روز اين ايام تعطيل براي من نهم فروردين بود. عصر روز نهم فروردين با بر و بچه هاي گروه والدين ايراني قرار داشتيم.ساعت هفت بعد از ظهر به اتفاق همسرم و نسترن به محل قرار كه مركز تجاري ميلاد نور بود رفتيم.دم در اصلي كسي رو نديديم و به چند نفر از بچه ها تلفن كردم. شادي همون نزديكيا بود و به زودي رسيد و منو از سرگردوني نجات داد.كنار آسانسور يه خانوم و يه آقا با بچه نازي توي كالسكه ايستاده بودند كه بلافاصله خانوم ما رو شناخت و خودشو معرفي كرد. غزاله با عروس تازه به دنيا اومده ش آهو و همسرش بودند. با هم سوار آسانسور شديم و به رستوران تماشا رفتيم.از دور گروه سرگردان آقايان گروه را ديديم كه در حال بررسي غذاهاي رستوران بودند.بعد از احوال پرسي با اونها خانومهاي گروه رو هم ديديم و بازار بغل و بوس و جيغ و داد به راه افتاد.ساروي كيجا با گل دخترش يسنا كه مثل توپ تپلي و خوشگل شده بود نيازبا نگار و شهريارش كه نگار براي خودش خانومي شده بود و شهريار هم گاز مي طلبيد.آسيابا شميم ابرو كمونش و سميرا با ايلياي آقاش و دلارام با دو بچه گربه ش متين و نيكان نويد ددي ناتاشاي ناز و خانوم ( كه تو كيفش پر از سايه و ماتيك بود)همه به همراه همسرانشان حضور داشتند.
براي من يكي از شبهاي به ياد موندني بود. هرگز به خاطر نداشتم همسرم اينقدر نسبت به معاشرت هاي اينترنتي من حسن نظر داشته باشه. حسابي با آقاهاي گروه اخت شده بود و بحثهاي كاريشون گل انداخته بود.ما خانومها هم اونقدر قربون صدقه بچه هامون رفتيم و همديگرو ماچ و بغل كرديم كه واسه مدتي كه دور از همديگه هستيم ذخيره داشته باشيم.
قسمت بازي كودكانش هم يه تاب چرخون داشت كه بچه ها دلي از عزا در آوردن و من خيلي تعجب كردم وقتي ديدم رايگانه و بعد وقتي رفتم غذا بگيرم علتشو فهميدم. غذاها گرون و با كيفيت پايين بودن.من زياد خوشم نيومد.
خوشحالي اون شب با پذيرفتن دعوت ما براي چاي از طرف آزيتا و آسيا تكميل شد. خلاصه سوار ماشين شديم و اومديم خونه ما. آسيا ميگفت خيلي اعتماد به نفس ميخواد كه آدم اينجوري مهمون ببره خونه ش.خونه من نسبتا مرتب بود اما ميدونستم كه اگه نا مرتب و كثيف هم باشه آسيا و آزيتا به كسي نميگن. خلاصه نگار و شهريار و نسترن وشميم با وسايل نسترن مشغول شدند و ما بزرگتر ها هم سرمونو با چاي و رولت شكلاتي و آجيل گرم كرديم. آخر شب كه از همديگه جدا ميشديم مثل بچه ها از همديگه دل نمي كنديم. همسر آزيتا براي تعطيلات 22 بهمن ما رو مصرانه به آبادان دعوت كرد كه با كمال خوشحالي همسرم هم پذيرفته.اگه خدا بخواد .البته قبل از اون هم اميدوارم خدا بخواد و قرار شيرازمون در آخر تابستون جور بشه. از فكر اينكه چند روز توي يه هتل با دوستام باشم و بچه ها با هم بازي كنن و آقا ها هم با هم بشينن و در مورد اقتصاد و بازار كار غر بزنن و ما هم يه شبانه روز حرف بزنيم قند تو دلم آب ميشه.
راستي، اونجا كه بوديم جاي همه دوستاني كه به دليلي نميتونستن شركت كنن رو خيلي خالي كرديم. البته من بيشتر از همه غايبا به ياد يك نفر بودم اما هرچي دور و برمو نگاه كردم آدم سبز نديدم.به هر حال يادش كرديم و جاي خودش و همسر و بچه هاشو خالي كرديم.شايد قرار بعدي...

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۲

سلام به همه دوستان
اين اولين سلام در سال 83 هست و من در كمال شادماني سال نو رو به همه شما تبريك ميگم.براي همه دوستان مجازي و حقيقيم آرزوي سالي پر از عشق و دوستي و موفقيت و ارتقاء روحي و اجتماعي و سلامت جسمي و هزاران آرزوي خوب ديگه دارم.
ما سال نو رو در خانه جديد آغاز كرديم. خانه اي كه ده روز مانده به عيد به آن نقل مكان كرديم خيلي بهتر و قشنگتر و فضا دار تر از منزل قبلي است و از نظر جابجا كردن وسايل زياد دچار مشكل نشديم.گرچه هنوز كتابخانه مونو نياورديم.علاوه بر كتابخانه كلي خرت و پرت ديگه هم تو خونه قبلي مونده كه بايد در بودن يا نبودنشون تصميم بگيريم.مسئله اين است!
نقل مكان ما يك حسن خيلي خيلي بزرگ داشت.در منزل قديمي نسترن به هيچ عنوان زير بار تنها خوابيدن در اتاقش نميرفت. يك تشك وارفته ابري هميشه به ديوار تكيه داده بود تا شبها روي زمين اتاق نسترن ولو شود و من يا همسرم با نهايت غرغر و چونه زني بريم اونجا بخوابيم.از هر روشي كه ميتونستم براي امن كردن روحي اتاق نسترن استفاده كرده بودم. براش عروسك شب خريده بودم.چراغ خواب گذاشته بودم،شبها براش قصه ميگفتم اما همينكه ميخواستم پامو از اتاق بيرون بذارم واويلا بود.حسابي اعصابمون خسته شده بود اما ترجيح داديم به بچه فشار روحي وارد نكنيم كه مبادا ترسي موندگار ايجاد بشه.
روز اسباب كشي تشك نكبت را به كاميون دارها داديم تا لابلاي اسبابها بذارن تا اسبابها با هم تماس نداشته باشن.بعد هم همسرم تشك را براي همين كار به اونها بخشيد.شب كه موقع خواب بود و من اتاق خوشگل و مرتبي براي نسترن آماده كرده بودم به او شب بخير گفتم و به اتاق خودم رفتم.صداي زر زر قابل پيش بيني به گوشمان رسيد.به اتاقش رفتيم و ديديم چشماي درشتش پر از اشكه و ميگه من بايد تنها بخوابم؟ پس چرا نمياين اينجا؟ من و همسرم هم دو دستي زديم تو سرمون كه وااااااي! تشك رو باربر ها بردن!حالا رو چي بخوابيم؟نسترن جون حالا ما خيلي خسته ايم تو الان بخواب ما پشت همين ديواريم شب اگه كاري داشتي صدامون كن سريع ميايم پيشت.چونه نزد.خسته بود و تلپي افتاد و خوابيد. ما هم دور از جونمون مثل نعش افتاديم و نفهميديم كه تا صبح صدامون كرد يا نه.
صبح كه نسترن بيدار شد با خوشحالي زياد از اتاقش بيرون دويد كه مامان! بابا! ديدين شب تنها خوابيدم؟ آخه ديوار اتاقم هيچ ترك نداره!!!!!!!!!
دختر گلم از ترك عمودي روي ديوار اتاق سابقش ميترسيده و به من نميگفته!! حالا كاري نداريم كه تو ذهن بچه ها چي ميگذره كه از يه ترك ديوار وهم زده ميشن و نميتونن بخوابن اما خدا رو شكر كردم كه بهش فشار نياورده بودم. الان بيشتر از دو هفته است كه به راحتي توي اتاقش ميخوابه.در و ديوار اتاقش خالي از عكسهاي كارتونيه كه به اتاق قبليش نصب كرده بوديم.يه بار از دهنش در رفته بود كه شبا عكسا زنده ميشن؟اتاق خلوت و بي خطري براش مهيا كرديم و راحت و آسوده ميخوابيم.شما هم فكر نكنين كه بچه هاتون تا وقت ازدواج پيش شما ميخوابن. بايد وقتش برسه...

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

ديروز جشن مهدكودك نسترن بود.
فرشته هاي كوچولو با لباس هاي سفيد و سرمه اي دنياي شاد خودشونو به روي ما گشودند و ما پدر و مادر ها رو مهمون زيبايي هاشون كردن.اين بار ما تماشاچي بوديم و اونها مجري.
فندقي ها خيلي بامزه بودند.هر كدوم تو عالم خودشون سير ميكردند و وسط سرود يكهو تو عالم هپروت سير ميكردند.يكيشون كه خيلي با مزه در بحر تفكر غوطه ور شده بود و انگشتش هم تا ته توي دماغش بود. مامانش اينطرف داشت پر پر ميزد. انگار كه بچه ش نطق رياست جمهوريشو خراب كرده!
ارشيا وسط سرود خودشو يواش يواش به ميكروفن نزديك ميكرد و وقتي بهش ميرسيد اونو تو دستش ميگرفت و خيلي حرفه اي آواز ميخوند.پانيذ هفتاد و هفت قلم آرايش كرده بود.مريم توري به سرش زده بود و با اون قد بلندش شكل ملكه ها شده بود.كتايون وقتي مامان و باباها براشون دست ميزدن دستاشو رو سينه گذاشته بود و تعظيم ميكرد. و ...
پيش آمادگي ها كه همكلاس هاي نسترن بودند وضعشون بهتر بود.لا اقل سرود ها رو حفظ بودن.نسترن وسط كار حوصله اش از پا روي پا انداختن سر ميرفت و راحت مي نشست و دامنشو بالا ميزد كه خنك بشه! بچه م اصلا از لباس خوشش نمياد.ياسمين وسط سرود چشمش افتاد به لاكهاي نسترن و دستشو گرفت و تماشا كرد.نسترن وسط سرود منو ديد و برام بوس فرستاد.يك كم بعد هم جو گرفتش و شروع كرد به درجا قر دادن.يكي از بچه ها وقتي عروسك حاجي فيروز سياه با لباس قرمز رو ديد حالت تشنج بهش دست داد و حالا جيغ نزن كي جيغ بزن. خيلي دلم سوخت بيچاره شديدا ترسيده بود. خودمونيم خيلي هم چيز جالبي نيست.لا اقل بابا نوئل قيافه مهربوني داره.
من و هاله (دوستم) هم از قد و بالاي بچه مون اونقدر حظ كرده بوديم كه اشك از چشممون جاري شد(هاله حسابي واسه احساساتي شدن پايه است)خلاصه يه فصل هم آبغوره مادرانه گرفتيم و اومديم بيرون.بچه ها كمي توي پارك بازي كردند و به سختي از همديگه جدا شدند و جشن پايان گرفت.
**********
امروز روز تولد نسترنه. طفلك بچه م امسال تولد نداره چون مشغول تعويض منزل هستيم.دوستاي زيادي بهمون تلفن كردن و كارت تبريك فرستادن اما ظاهرا تا كاغذ رنگي نزنيم و كيك و كادو و مهموني در كار نباشه نسترن تولد رو به رسميت نميشناسه.هرچي ميگم امروز تولدته ميگه پس چرا مهمونا نميان.
**********
اگه يه مدت كم پيدا بودم ببخشين.مشغول نقل مكان هستيم.ماشاللا هزار ماشاللا كارگر هاي نظافتي هم كه وقتشون دور از جون دكترها پره و واسه يه ماه ديگه بهم وقت ميدن.اينه كه خودم آستينا رو بالا زدم و مشغول نظافت هستم اما ظاهرا خيلي دلم خوش بوده كه يك تنه از پس كارها بر ميام. امروز تقريبا دو ساعت مشغول تميز كردن هود بودم.رابين هود نه بابا هود آشپزخونه.عجب پديده كثيفي بود الحمدلله تميز شد.پس چرا من نشستم اينجا؟ پاشم برم بقيه پرده ها رو بدوزم.(بله ديگه پرده دوز هم واسه يه ماه ديگه وقت داد و خودم مجبورم بدوزم)
من رفتم شما مواظب اينجا باشين.
خدا فظ

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲

امروز بالاخره بعد از پنج شش روز تب شديد حال نسترن رو به بهبود رفته آخه باباش داره برميگرده.نميدونم از دوري باباشه يا احيانا پدرش قبل از هر سفر وردي براي خونه نشين كردن من ميخونه يا اينكه نسترن زياد مريض ميشه و باباش زياد سفر ميره و با هم هماهنگ ميكنن...خلاصه تا بوده وقتي آقاي پدر پاشو از تهرون بيرون ميذاره و من تو فكرم كه دو سه روز مرخصيمو چيكار كنم دختر خانوم فورا تب ميكنه و گلوش ميشه عين توت فرنگي و من تمام لحظات مرخصيمو مشغول پاشويه و التماس براي خوردن آب ميوه و ناز كشيدن و نگران شدن و شب نخوابيدن خرج ميكنم.امشب آقاي پدر از سفر برميگرده.نسترن تبش بريده اما اشتها نداره و از ديروز بعد از ظهر هيچي غير از دوغ نخورده.مطمئنم كه اشتهاش هم تا دو سه ساعت ديگه باز ميشه و شنگول و منگول و حبه انگور منتظر باباش ميشه و جناب پدر هم ضمن احوالپرسيش ميپرسه اين دو سه روزه كجا ها رفتين؟ كي اومد؟ چه كار مثبتي كردي؟
كار مثبت؟زهي خيال باطل...

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۲

سلام
از اونجايي كه جديدا بعنوان مفسر كارتونها مشغول فعاليت شدم!تصميم گرفتم امروز در مورد يه كارتون ديگه صحبت كنم.كارتوني كه كم و بيش همه ما اونو ديديم و قسمت قابل ملاحظه اي از كودكي مارو به خودش اختصاص داده.بله همه ما اونو ديديم اما كمتر بهش فكر كرديم.
منظورم پينوكيوست.
داستان پينوكيو داستان همه ماست.ما مثل همان عروسك چوبي هستيم كه پدر بزرگوار عالم خلقمان كرده و در حد لزوم امكاناتمان داده تا در مسير پر تلاطم زندگي آزمايش شويم.گربه نره و روباه مكار ميتوانند حرص و طمع و شهوت و...باشند.اگر در مسير خواهشهاي نفساني قرار بگيريم عاقبتمان همان است كه بر سر پينوكيو آمد.الاغ خوبي ميشويم تا از پوستمان طبل بسازند.اما اگر به جستجوي پدر برويم و در اين راه با مشكلات دست و پنجه نرم كنيم آنجاست كه عاقبت انسان واقعي خواهيم شد و يك فرزند محبوب براي خالقمان.
كارلو كولودي چقدر زيبا سرنوشت انسان را به تصوير كشيده است...

سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲

شوهر كسيست كه در زندگي شما مداخله ميكند اما مشاركت هرگز!
از جملات قصار خودم!

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

نسترن پهلوي باباش دراز كشيده بود و با اصرار از پدرش قصه ميخواست.
پدرش اينطور شروع كرد:
در روزگاران قديم مرد شكارچي اي بود كه هر روز سوار اسبش ميشد و براي شكار به جنگل ميرفت.يك روز توي جنگل چشمش به يه آهوي زيبا افتاد.تفنگش رو برداشت و نشونه گرفت تا به اون شليك كنه...
نسترن كه تازه كارتون بامبي رو ديده بود و يك دل نه صد دل عاشق آهو ها شده بود با غيظ گفت:برا چي ميخواست به آهو شليك كنه؟
باباش: براي اينكه براي بچه هاش گوشت ببره كه بخورن.
نسترن:خوب مگه خودش اسب نداشت؟ خوب اسب خودشو ميداد بچه هاش بخورن!
باباش: خوب عزيزم اگه اسبشو ميداد بچه ها بخورن پس هر روز صب سوار چي ميشد كه بره شكار؟
نسترن: خوب با آژانس ميرفت!!!!!!!!!!

پ.ن: اين وسط يه لنگه كفش هم خورد تو سر من كه از بس همه جا با آژانس ميري مياي همين ميشه ديگه.حالا قرار شده پولامو جمع كنم واسه خودم يه اسبي قاطري چيزي بخرم.

پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲

سلام به دوستان عزيزم
اول از همه از تمام دوستاني كه در اين مدت جوياي حال من بودند تشكر فراوان ميكنم.
شكر خدا بيماري به خوبي و خوشي راهشو گرفت و رفت(از مريض كردن من نا اميد شد و رفت)تنها مشكل باقي مانده التهاب فك بود كه باعث درد در نيمه چپ صورتم شده بود و با بررسي هايي كه دندانپزشكم انجام داد هيچ مشكلي در دندانهايم يافت نشد (خوبه كه يافت نشده تا حالا سيزده هزار تومن پول دادم)امروز درد فكم هم بهتر شده و ظاهرا التهاب فروكش كرده و من تونستم غذا بخورم.
باز هم از دوستان عزيزم متشكرم كه احوالمو مي پرسيدن.
**********
راستشو بخواهين عرق ملي من خيلي زياده.هرجايي كه بشه جنس ايراني خريد دنبال جنس خارجي نميرم و هميشه سعي ميكنم از صنايع داخلي حمايت كنم و...
اما بيراه نگفتن كه غريزه مادري قوي ترين غريزه بشريه.من شرمنده گل روي صنايع داخلي كفش سازي هستم.كفشهاي دخترانه چيني با كيفيت بسيار بسيار بهتر از مشابه ايراني با اشكال بسيار بسيار شيك و بسيار بسيار نرم و بسيار بسيار وسوسه گر و بسيار بسيار بسيار هاي ديگر بازار را اشغال كرده اند.قيمت كفشها بسيار بسيار قابل رقابت با نمونه هاي داخلي هستن يعني با حدود قيمت بين هفت تا نه هزار تومان ميشه يه كفش نرم و راحت و زيبا خريد.
من بسيار بسيار شرمنده گل روي صنايع داخلي هستم...

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۲

سلام
به عنوان يه خبري از خودم:
صبح رفتم دكتر.تا منو ديد گفت باز هم مونو نوكلئوز!
ظاهرا خيلي شايع شده.درمان آنتي بيوتيكي نداره و فقط پماد كالامين دي براي تسكين خارش و كلسيم جوشان و قرص ترفنادين براي بثورات داده.قربونش برم اين قرص ترفنادين عين دكمه ميمونه. سه دفعه تو گلوم بالا و پايين رفت تا بالاخره تونستم قورتش بدم.
نسترن هم به همين بيماري دچار شده بود كه دكتر خودش تشخيص نداده بود.امروز توي يه كتاب پزشكي ماقبل تاريخ نشونه هاي بيماري رو خوندم كه يكي از علائمش خون ريزي نسبتا شديد از بينيه و توي آزمايش خون هم تغييراتي روي مونوسيتها نشون ميده. عجيبه كه همه اين علائم رو نسترن داشت ولي دكترش تشخيص آلرژي داد!
بثورات تا روي زبون كوچيكم توي حلقم زده.لثه هام پر از دونه هستن و تنها مشكلم درد دندونامه.ظاهرا تو ريشه يا عصب دندونامم زده.
الان با كمال وقاحت دارم ميرم ماسك بخرم و تو كلاسم شركت كنم.(دكتر گفت از راه تنفس خيلي واگير داره)
فكر ميكنم دوره نهفتگيش يه چيزي حدود دو هفته باشه.خانوماي باردار خيلي احتياط كنن چون اگه با كسي كه تو دوران كمونه برخورد كنن ممكنه مبتلا بشن و اين هيچ خوب نيست.
قربان شما
همون تنسي تاكسيدوي سابق.

دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۲

سلام
من به طرز بدي مريضم.فعلا نميدونم چمه فقط اينكه انگار يه سطل آب جوش رو از سر تا پام ريختن.تمام تنم مزين به بثورات صورتي خوشگل شده كه از شدت خارش بيچاره م كردن.تب هم دارم. بثورات توي چشمم و روي لثه هام هم زده.لثه هام عين بادكنك ورم كرده و چيزي نميتونم بخورم.چشمام هم ميسوزه.دو هفته قبل نسترن به همين مريضي مبتلا شد كه هيچكدوم از اين علائم غير از دونه ها رو نداشت و وقتي بردمش دكتر و آزمايش خون داديم هيچ عفونتي نشون نداد.دكترش تشخيص آلرژي داد و ما هم به برف شادي كه توي مهدشون زده بودن كلي اتهامات وارد كرديم. بدينوسيله برف شادي بدبخت رو هم تبرئه ميكنم.خلاصه اسم مريضي مشخص نيست.ظاهرا ويروسيه.فردا صبح اول وقت اگه خدا بخواد ميرم دكتر ببينم چمه.در ضمن دوستاني كه فردا واسه احوال پرسي زنگ ميزنن و منو تو خونه پيدا نخواهند كرد بدونن كه:
تنسي تاكسيدو هرگز شكست نميخوره.

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۲

سلام
از باگز باني بدم مياد.يه خرگوش لوس و ننر با يه هويج گوشه لبش كه بي ادبانه گازش ميزنه.مردمو تو هچل ميندازه و به ريششون مي خنده.نهايت لوسي.از بيپ بيپ و كايوت بدم مياد.فكر ميكنم كسي كه متن اين كارتونو نوشته دچار ساديسم بوده.كايوت بدبخت هر لحظه به فجيع ترين وضعي تيكه پاره ميشه.از سيندرلا بدم مياد. نهايت تحقير يك زن.زني كه بطور ديفالت در حضيض بدبختيه و خوشبختي تنها توسط مردي بهش داده ميشه اونم فقط به خاطر اينكه زيباست.يك ضد الگوي عالي براي دختر بچه هاي ما.زيباي خفته هم مثل همين.زنها به بوسه يك پرنس احتياج دارند تا به زندگي برگردند.از تاسماني بدم مياد. يه فرفره وحشي.از كارتون پادشاه و من بدم مياد.يه زن انگليسي كه بعنوان معلم بچه هاي پادشاه يه جايي (فكر كنم تايلند) به اونجا ميره و اونا رو آدم ميكنه.القاي سروري انگليس بر دنيا.
در عوض پلنگ صورتي رو دوست دارم.رگه هاي طنز زيبايي كه در قالب ساده ترين نقاشي گنجونده شدن و هرگز كهنه نميشن.تام و جري رو هم صرفنظر از اينكه وقتي بلايي سر تام مياد غصه ميخورم دوست دارم.تام و جري هم خيلي شيرينن و هم سركوب يكطرفه نيست و گاهي تام هم از پس جري بر مياد و خيلي وقتها هم تصميم ميگيرن كه با هم متحد باشن.
راستي در مورد كارتون هايي كه بچه هامون نگاه ميكنن چقدر فكر ميكنيم؟براي بچه هامون دلم ميسوزه كه مجبورن كارتون هاي خوب رو با زبان اصلي نگاه كنن و فقط تصويرشو ببينن و هيچي از مضمونش نفهمن.چقدر فيلتر صدا و سيما ريزه كه اينهمه كارتون خوب و بدرد بخور توي ماهواره لايق دوبله شدن ديده نميشن و بچه هاي ما خوب و بد رو درهم نگاه ميكنن؟برنامه كودك تلويزيون خود ما چطوره؟ يه عروسك كه همه ش جيغ ميزنه و كلماتش توي صداي جيغ جيغوش محو شدن و يه مجري كه هي حرف ميزنه هي حرف ميزنه و بعد از نيم ساعت يه كارتون رنگ و رو رفته كه موزيكش مال خودش نيست.بعد براي تماشاي كارتون بعدي بچه ها بايد دوباره صداي جيغ جيغ و وراجي هاي مجري رو تحمل كنن.
طفلك بچه ها.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۲

سلام دوستان
ديروز حين مطالعه كتابي به مطلب جالبي برخوردم.نويسنده كتاب از كتابي به نام صدمين ميمون نام برده بود كه در آن تحقيقاتي در مورد رفتار جمعي گونه هاي زيستي انجام گرفته بود.در بين گروهي ميمون كه زير نظر تيم تحقيقاتي بودند يكي از ميمونها رفتار جديدي را آغاز ميكند.به تدريج ميمونهاي اطرافش به اين رفتار توجه نشان ميدهند و كم كم همه اين رفتار را از خود بروز ميدهند.وقتي همه ميمونها به اين رفتار خاص رو كردند ميمونهاي ديگر در جاهايي كه كوچكترين تماس و ارتباطي با اين مجموعه نداشتند نيز اين رفتار را از خود بروز دادند.اين تحقيق پايه اي شد براي نظريه"توده بحراني گونه ها". اين نظريه بيان مي كند كه اگه تعداد مشخصي از يك گونه زيستي كه به آن "توده بحراني" مي گويند رفتار خاصي آغاز كنند اين رفتار به بقيه اعضاي گونه تعميم پيدا ميكند.
وقتي خوب به كنه قضيه فكر كنيم بسيار تامل برانگيز است و حتي به عنوان يك ابزار ميتواند عمل كند.يعني اگر گونه انسان به تعداد بحراني رفتار خاصي نشان دهند اين رفتار در بقيه گونه ظاهر خواهد شد. بي بندو باري جنسي،رفتارهاي ضد اخلاق، عرفان، عشق و هزار رفتار و عقيده ديگر...
يعني مي شود اميدوار بود كه تعداد عاشقان و روشن بينان به حد بحراني برسد و بشريت رستگار شود؟؟؟

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲

اون بالا ها بودي.خيلي بالا.اونقدر كه براي ديدنت بايد سرمو تا جاي ممكن بالا مي بردم.دور بودي. اونقدر دور كه ديگه حست نمي كردم.اونقدر دور و بر تختت پر از چاپلوسها و پارتي بازها بود كه جايي براي من نمونده بود.
خوشحالم كه اومدي پايين.پايين تا روي زمين در كنار من.من رو احاطه كردي و در تو غوطه خوردم و غرق لذت شدم.متشكرم.

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۲

سلام
در اين لحظه آنقدر احساس شادي و خوشبختي ميكنيم كه فقط دلم خواست اين احساسمو با شما شريك بشم.
ده كيلو وزن كم كرده ام و شلوارهاي قديمي رو از بايگاني بيرون كشيدم و دوباره فعال كردم.تا عيد شگفتي آفرين خواهم بود.

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

سلام
ديروز شخصي نكته جالبي به من ياد داد كه دوست دارم اونو با شما شريك بشم.
صحبت در مورد موفقيت بود.از من خواست تا چند تا كلمه همه خانواده با موفقيت نام ببرم.توفيق، وفاق، موفق، توافق،وفق و... در جواب گفت كه ريشه تمام اين كلمات "وفق" به معناي سازگاريه. يعني كسي كه سازگاري بهتري با شرايطش داشته باشه موفقه.اين خيلي خوبه كه به علت به وجود اومدن اين شرايط فكر كنيم و سعي كنيم خوبي ها و بدي هاشو كشف كنيم و از اون كسب تجربه كنيم اما اينكه بتونيم خودمونو با شرايط سازگار كنيمه كه به ما آرامش ميده.
**********
آرام عزيز در مورد اهداف و راههاي رسيدن به آنها سوال كرده بود كه اينجا بطور خلاصه عرض ميكنم:
1-اهداف كوتاه مدت و دراز مدت خود را مكتوب كنيم
2-براي رسيدن به اهداف زمان بندي داشته باشيم.براي اين منظور زمان كمتر از 30 روز قائل نشويم و ا گر زمان رسيدن به هدف از يكسال بيشتر بود آنرا به هدفهاي مقطعي كمتر از يكسال تقسيم كنيم
3-از بين اين اهداف سه الي پنج هدف اصلي تر يا بر حسب اولويت را انتخاب كنيم و انرژي خود را به روي آنها متمركز كنيم. فعاليت همزمان براي رسيدن به چندين هدف باعث كم شدن انرژي اختصاص يافته براي هر هدف ميشود.
4-منابع و امكانات خودمان را بر آورده كنيم.اين منابع و امكانات بيرون از وجود ما نباشد و وابسته به شخص ديگري نباشد.
5-موانع و مشكلاتي كه به خود ما بازميگردد را هم بررسي كنيم.انگشت اشاره در همه حالت به سمت خود ما است.
6-الگوي مناسب انتخاب كنيم.الگو هميشه بايد در مسير رسيدن به هدف تنها چند گام از ما جلوتر باشد.الگو هاي دست نيافتني را مد نظر قرار ندهيم.
7-يكي از مهمترين كارها پيدا كردن قدم اول است.همه كارها پله پله و قدم به قدم بايد انجام شود.با مطالعه و بررسي ميتوانيم اولين گام را پيدا كنيم.
8-پشتكار داشتن و نا اميد نشدن. تجسم دست يافتن به هدف ميتونه انگيزه رو هميشه قوي نگه داره.
9-پذيرش ذهني و رواني . يعني اينكه ذهن خود را براي گام برداشتن در راه رسيدن به هدف آماده كنيم.
10-بهتر است ديگران را از نحوه فعاليت خود آگاه نكنيم. هر كسي با ديدگاهي كه منحصر به شخص خودش است به قضايا نگاه ميكند و ابراز اين عقايد ميتواند ما را در راه رسيدن به هدف سست يا بي انگيزه كند. البته اين مطلب با مشورت تفاوت دارد.ما براي مشورت شخص كار آمد و متخصصي را بعنوان مشاور انتخاب ميكنيم.

اميدوارم به دردتون بخوره

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲

سلام
چقدر هديه دادن در بين ما منسوخ شده؟ چقدر خوشحال كردن همديگه برامون كمرنگ شده؟ چقدر هديه ها زير بار ابتذال مدفون شدن؟ هديه اي كه پشتش عشق و تفكر وجود نداشته باشه چه ارزشي ميتونه داشته باشه؟ هديه اي كه از سر رفع تكليف از اولين مغازه با عجله خريده شده؟ يا حتي از اون بدتر زحمت فكر كردن به خودمون نداديم و از طرف ميپرسيم چي لازم داري؟ يا ديگه بدتر از همه نه زحمت فكر كردن به خودمون ميديم و نه زحمت تهيه.يه پولي ميديم خودش براي خودش كادو بخره!!!اسم اين هديه س يا صدقه؟
كودكانه
-ماشين بابات چيه؟
-سبد مشكي!(سمند مشكي)
-با كي سوار ماشين مي شي؟
-با بابا،ما ماما، دا دادا!
(بچه هاي دو سال و نيمه هم منطق دارن(
**********
بچه رو به مادرش:
مامان از اين توت فرنگي ها بخر بريم خونه برام شير موز درست كن!
**********
نسترن: مامان امروز سپهر اينقدر شيك شده بود كه همه ش دلم ميخواست باهاش برقصم.كت و شلوار و پاپيون داشت و به موهاشم ژل زده بود.(بچه حلال زاده به مامانش ميره!)
بعدش توي دفتر نقاشيش عكس خودش و سپهرو كشيد و وقتي من گفتم سپهر چند سالشه با اخم بهم گفت سپهر نه،آقا سپهر.خدا به داد من برسه!

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۲

من مويه نميكنم.حتي در مرگ پدرم هم مويه نكردم.مگر براي جشن تولد كسي گريه ميكنند؟مرگ آغاز است نه پايان.همه ما وقتي مرده ايم كه در بند تن محبوس شده ايم.ما را از نيستان ببريده اند و در قفسي به نام جسم زندانيمان كرده اند.براي رها شدن پرنده اي از اين قفس و بازگشت او به اصلش نبايد گريست.تمام گريه هاي بازمانده ها براي خودشان است. براي اينكه بدون او چه كنند و چگونه فقدان از دست رفته را تحمل كنند وگرنه براي از دست رفته فقط تاسف است و حسرت.

شيرين جان تولدت مبارك

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲

راهنماي عملي زنده ماندن در زلزله
به نقل از وبلاگ كتابدار
سلام
اين روزا همه به زلزله فكر ميكنند. همه افكارشون حول بم و آسيب ديده هاي اونجا مي چرخه.همه گپ زدنها در مورد كمكهاي مردمي و راههاي بهتر كمك به آسيب ديده هاست.هر كس راهي رو كه بهتر ميدونه پيشنهاد ميكنه و...
اين ميون من دارم به اين فكر ميكنم كه اگه تو تهران زلزله بياد چه فاجعه عظيم انساني شكل ميگيره.دولت ما براي رفع و رجوع زلزله تو شهر كوچيكي مثل بم آمادگي نداره. نه چادر نه امكانات و نه برنامه ريزي.وقتي چنين اتفاقي ميفته اونقدر همه چيز گره ميخوره و بي برنامه ميشه كه كمكها هم ساعات متمادي بايد تو راه بندون بمونن.حالا تجسم كنين تهران رو با 18 ميليون جمعيت روزانه و كوچه هاي تنگ و آپارتمانهاي كاغذي يكبار مصرف.ساخت و ساز بي رويه و بدون ظوابط توي تهرون رو كه اكثرا ديده ايم.كوچه هاي 6 متري كه محصور با آپارتمانهاي 6 واحد و بيشتر هستند.واقعا به يه همچين محله اي چطور ميشه كمك رسوند؟تهروني كه وقتي يه بارون نم نمك توش ميباره تو خيابون فاطمي كه نسبتا هم بالاي شهره آب تا لاستيك ماشينا بالا مياد.تهروني كه با يه برف و بارون از كار ميفته و برق و گازش قطع ميشه.تهروني كه تا هوا از 37 درجه بالاتر ميره آب به همه مردم نميرسه.خونه هايي كه فقط با پول دادن به شهرداري و رشوه هاي قانوني ساخته شده اند.آپارتمان هايي كه مثلا بايد قانونا ضد زلزله باشن ولي همه مون ميدونيم كه تو تهرون ميشه پول داد و سر سبيل شاه نقاره زد.واقعا توي اين شهر كه در مواقع معموليش ماشين آتش نشاني تو ترافيك گير ميكنه و سه ربع ساعت طول ميكشه كه به محل حادثه برسه تو اوضاع خطرناك چه اتفاقي ميتونه بيفته؟

یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۲

سلام
اين كانتر وبلاگ منو دق داد.كانتر فارسي خوب سراغ دارين؟ببخشيد. در راستاي پاس داشتن زبان فارسي اصلاح ميكنم.شمارشگر.
سلام
به نوبه خودم مصيبت فاجعه بزرگ بم رو به همه شما تسليت ميگم خصوصا نسناس عزيز كه 61 نفر از اقوامش در اين فاجعه فوت كرده اند.
متاسفانه آنچنان غصه دارم كه نه حوصله غر زدن در مورد كمي امكانات مملكتمونو دارم و نه حال روضه خاني سوزناك در تشريح حادثه را دارم.تنها چيزي كه اومدم اينجا بگم اينه كه اگه كاري از دستمون بر مياد انجام بديم و كوتاهي نكنيم.اما اگه كاري از دستمون در نمياد به افكارمون مجال جولان نديم.سناريو هاي سوزناك تو ذهنمون پرورش نديم. اين افكار كارآيي مغزو كم ميكنه و جايي براي فكر درست توي مغز باقي نميذاره.تو هر شرايط بحراني بايد بتونيم درست فكر كنيم و درست تصميم بگيريم.من ذهنمو در برابر تصوير بچه هاي مرده و مادرهاي از دست رفته و...مي بندم تا بتونم درست فكر كنم و يه راهي هر چند كوچيك براي كمك به اونا پيدا كنم.
فكر ميكنم در اين مرحله مهمترين كاري كه ميتونيم انجام بديم خون دادن باشه تا هموطناي ما نياز به خون خارجي پيدا نكنن. اونا به حد كافي مصيبت زده هستن و خدا نكنه كه خوني بهشون تزريق بشه كه مشكل ساز باشه براشون.
**********
ديشب ياد يه خاطره افتاده بودم.
فروردين سال 71 بود و من 21 ساله بودم.بعد از يك بيماري وحشتناك سخت در بستر نقاهت بودم.ديگه ميتونستم خودم بدون كمك راه برم و خودمو اداره كنم.پدر و مادرم براي خريد مايحتاج از منزل خارج شده بودند و من تنها بودم.در كل ساختمان فقط من و خانم همسايه حضور داشتيم. ناگهان صداهاي فرياد وحشتناكي از خانه مجاور كه در حال بازسازي بود برخاست.مدت يكربع ساعت سعي كردم بي تفاوت باشم.بعد متوجه شدم كه كارگري خودش را از ديوار حياط ما بالا ميكشد و فرياد كمك ميكشد.خودم را افتان و خيزان به حياط رساندم . در همين لحظه خوشبختانه خانم همسايه هم رسيد.از كارگر پرسيديم چه اتفاقي افتاده؟ جواب داد كه كارگر چاه كن درون چاه بوده كه چاه خراب شده و الان زير خاك مانده است.من از وحشت وضعفي كه داشتم دچار تشنج شدم(وقتي ميگم به خودتون مسلط باشين كه قوز بالا قوز نشين همينو ميگم)خانوم همسايه به آتش نشاني زنگ زد و بعد از زمان نسبتا طولاني سر و كله آتش نشاني پيدا شد.اكيپ فوق مجهز آتش نشاني اقدام به خاك برداري توسط بيل فرمودند ...
دو روز طول كشيد تا به جنازه مقني بيچاره رسيدند.

چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲

سلام
اميدوارم حال همه تون خوب خوب باشه.
من ديروز از استاد كلاسم اجازه گرفتم كه مطالبشو اينجا نقل قول كنم چون يه جورايي احساس عذاب وجدان ميكردم.بحث جلسه سوم كلاس در مورد هدف يابي بود.وقتي استاد از ما خواست كه اهدافمونو بنويسيم ما هم نشستيم و اهداف گنده گنده نوشتيم بهمون گفت همه تون بي هدفين!هدف بايد تعريف كاملا روشن و بي ابهام داشته باشه مثلا خوشبختي نمي تونه هدف باشه(ميتونه مقصد باشه) و اينكه كلي ترين حالت خواسته هاي ما "مقصد " نام دارند و بعد كه كمي تقسيم بندي كرديم اونا "ارزش " ناميده ميشن ولي اهداف كاملا بايد روشن و بي ابهام باشن تا بتونن ايجاد حركت بكنن.مثل يه مسافرت كه بايد مقصد و زمان و وسيله رسيدن به مقصد و...كاملا روشن باشند.بعد از اون 8 كليد طلايي براي رسيدن به اهداف دادن كه بطور اجمالي اينها هستند: يكي اينكه همزمان نبايد در مورد همه اهداف فعاليت كرد چون انرژي تحليل ميره.و اينكه برنامه زماني مشخصي بايد داشت يعني زماني بيش از 30 روز و كمتر از يكسال براي رسيدن به هر هدف بايد تعيين بشه. اگه هدف بزرگتر از اونيه كه تو يكسال بهش دست پيدا كنيم بايد اونو به اهداف جزئي تر تقسيم كرد. بايد الگويي مناسب پيدا كرد كه دو سه قدم از ما جلوتر باشه و راه رسيدن به هدف رو بايد پله پله طي كنيم.بايد در اولين قدمي كه برميداريم استوار و با پشتكار باشيم و...خلاصه بحث جالبي بود و اميدوارم كه به درد شما هم بخوره.
بحث جلسه چهارم فوق العاده شگفت انگيز بود.نه اينكه بحث سنگيني باشه ، دامنه عظيمي داره.بحث ضمير ناخودآگاه و عملكرد اون بود.
مغز ما دو قسمت داره كه يكيش به اعمال ارادي ما دستور ميده و ديگري اعمال غير ارادي ما رو كنترل ميكنه. قسمت ارادي فكر ميكنه، تصميم ميگيره اما اجرا كردن يا نكردن اون تصميم خيلي مشخص نيست. ممكنه شما تصميم بگيرين بنشينين اما منصرف بشيد.قسمت غير ارادي نه فكر ميكنه و نه تصميم ميگيره، فقط اجرا ميكنه.يعني به برنامه هايي كه بهش داده شده عمل ميكنه.اگه عملي تكرار بشه ميتونه از قسمت ارادي به غير ارادي منتقل بشه مثل رانندگي يا تايپ و... همچنين ضمير ناخودآگاه ما از طريق كلام و فكر هم پيام ميگيره.اين دامنه اش خيلي وسيعه يعني گفتار تكراري ما يا افكاري كه زياد توي مغز ما تكرار ميشن ميتونن به ضمير ناخودآگاه سپرده بشن و افكار ما از اونجايي كه از جنس انرژي هستن توي جهان اطراف ما تاثير ميذارن.يعني اگه فكر كنيم بدبختيم اين بدبختي در ما دروني ميشه و واقعا برامون بدبختي پيش مياد.بنابراين ضمير ناخودآگاه ميتونه به صورت يه شمشير دو لبه عمل كنه.بايد به گفتار واعمالمون بيشتر دقت كنيم. يه كلمه بي شعور اگه زياد تكرار بشه ممكنه باعث بي شعور شدن واقعي بچه مون بشه و...همچنين ميتونيم از اين نكته استفاده كنيم و ضمير ناخودآگاهمونو طوري ست كنيم كه ما رو موفق كنه.
بايد از اين به بعد به رفتار و گفتارمون و پيامهايي كه به خود و اطرافيانمون ميديم بيشتر دقت كنيم.

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

سلام
لعنت بر تلويزيون و اعوان و انصارش كه تمام محافل خانوادگي را تحت الشعاع حضور خود قرار ميدهند.يك هفته انتظار ميكشيم تا به آخر هفته برسيم و دور هم جمع شويم آن وقت جعبه جادوي لعنتي همه ما را هيپنوتيزم ميكند و ما با چشمهاي خيره و دهان هاي باز (و بعضا در حال جنبيدن) محو تماشاي او ميشويم تا لحظه رفتن فرا برسد و آن وقت بفهميم كه هزار حرف نگفته و هزار كار نكرده باقي مانده اند و عمر از دست رفته...
**********
اوبازگشت.
**********
جلسه دوم كلاس مربوط به خودشناسي بود.يك سري صحبتهاي قشنگ و پر مفهوم آراسته شده به كليشه ها رد و بدل شد.اينكه بشر خليفه خدا در روي زمين است و بعنوان نمايندگي خدا بايد رفتاري در خور شان و منزلتش داشته باشد و...گرچه تكرار مكررات بود اما بد نبود.قسمت جالبي هم داشت كه همه ما ارزشهامونو نوشتيم و دسته بندي كرديم .خيلي از ارزشهاي ما ظاهري بودند و توي دلشون ارزش بزرگتري نهفته بود كه به چشم نمي اومد.مثلا كسي كه ثروت رو بعنوان ارزش نوشته بود وقتي دوباره به مساله نگاه ميكرد متوجه مي شد كه ثروت را به خاطر خوب زندگي كردن مي خواهد پس زندگي خوب ارزش بالاتري است و...
امروز جلسه سوم كلاس با عنوان تعيين اهداف برگزار خواهد شد.
**********
يه چند وقتيه كه خودمو بي رحمانه محاكمه ميكنم.يعني ناخود آگاه و بر طبق عادت پشت ماسكهاي معمول خودم قايم ميشم و ناگهان متوجه ميشم كه دارم به خودم دروغ ميگم.آدم براي خودش كه نميتونه ماسك بزنه.اين مساله موجب اين شده كه رفتارهاي عجيب و غريب داشته باشم. مثلا يك بار كه به يه فروشگاه رفتم و چهار تا بلوز رو بالا و پايين كردم و خودم هم ميدونستم كه اصلا قصد خريد ندارم خودمو محاكمه كردم و محكوم شدم به اينكه برم و واقعيتو به مغازه دار بگم.وقتي بهش گفتم كه من از اولش قصد خريد نداشتم و همينطوري وارد مغازه ش شدم و از زحمتي كه بهش دادم معذرت خواستم چشماش گرد شده بود اما زود خودشو جمع و جور كرد و گفت كه مهم نيست و خيلي از افراد اين كارو ميكنن و به اين مساله عادت دارد .
يا مثلا وقتي كه مسئوليتي كه به عهده دارم به خوبي انجام نميدم با خودم بي رحمانه برخورد ميكنم.گذشت ندارم و خودمو نمي بخشم.دائم دارم به خودم سيلي ميزنم.هيچ عذر و بهونه اي هم نمي پذيرم

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۲

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲

سلام
ديروز اولين جلسه از جلسات آموزشي روشهاي موفقيت و ان ال پي بود كه توي مهد كودك نسترن برگزار ميشه.بعضي نكاتي كه مطرح ميشدند جالب بودند و بعضي هاشون منو مثل ترقه از جا ميپروندن و كم مونده بود داد بزنم.مثلاوقتي استادش نيازهاي مردان رو مطرح ميكرد ميگفت مردها احتياج به تحسين، توجه، به رسميت شناختن قدرت و اعتماد دارن. صد بار اومدم بگم زنها هم به همين چيزا احتياج دارن.مطمئنم جلسه بعد كه در مورد نيازهاي زنان صحبت ميشه ميخواد بگه زنها احتياج دارن كه از دستپختشون تعريف بشه! اون وقت تضمين نميكنم كه كتكش نزنم.
اما يه بحث جالب داشت.از نظر تاثير پذيري آدما به سه دسته تقسيم ميشن: بصري، سمعي و لمسي.بعضي ها تاثيرات بصري رو بيشتر ميپذيرن مثلا اگه ازشون بخواهين يه مطلبي رو تعريف كنن به خوبي متوجه ميشين به چيزهايي كه ديده بيشترين اهميتو ميده و تاكيد ميكنه.اينجور اشخاص رو ميشه از طريق بصري تحت تاثير قرار داد.دسته ديگه افرادي هستن كه از طريق شنيداري بيشتر تاثير ميگيرن. مثل خانوما كه هميشه از شنيدن "دوستت دارم" لذت ميبرن.به همين دليل با اشخاص سمعي از طريق كلام و موسيقي و...ميشه ارتباط بهتري برقرار كرد.دسته ديگه لمسي هستند و تاثير پذيريشون بيشتر از تماس فيزيكيه مثل بچه ها كه دوست دارن نوازش بشن. بصري و سمعي و لمسي بودن تو همه ما وجود داره اما در ارتباطاتمون گاهي يكيشون به ديگري مي چربه. مثلا من در ارتباط با همسرم سمعي هستم و در ارتباط با دخترم لمسي.اگه آدما بتونن تشخيص بدن كه طرف مقابلشون از چه مدل ارتباطي بيشتر لذت ميبره و نيازهاش تو كدوم دسته از اين سه تا قرار داره ميتونن ارتباط لذت بخش تري رو برقرار كنن.
يه نكته جالب ديگه اين بود كه در برقراري ارتباط ، كلام فقط 7% قضيه رو تامين ميكنه.38% از تن ولحن صدا تامين ميشه و 55% مابقي از حركات گوينده تامين ميشه.يه مقايسه كردم با اينترنت كه اينجا ما فقط از كلام استفاده ميكنيم.بعد به اين نتيجه رسيدم كه نقش لحن صدا و حركات رو ما با اسمايلي ها تامين ميكنيم.يا اينكه كلاممونو اونقدر تقويت ميكنيم كه طرف صحبت ما بفهمه اين بفرمايي كه ما گفتيم منظورمون همون بتمرگ بود!
اگه علاقمند بوديد مطالب بيشتري رو در اين زمينه براتون مي نويسم.
**********
ديروز نسترن با استفاده از خلاقيت خودش چند تا تصوير آدم از نيم رخ كشيد. برام خيلي جالب بود.
**********
ديروز وقتي كلاهشو تا روي ابروهاش كشيدم پايين و شال گردنشو تا بالاي دماغش كشيدم مقاومت كرد.پرسيدم چرا ماماني؟ گفت:آخه اون وقت مردم خيال ميكنن من دزدم!!!

سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲

ماليات دفاعي براي كساني كه فرزند پسر ندارند
ايسنا: مدير مشمولان ستاد كل نيروهاي مسلح گفت: خانواده هاي محروم از فرزند ذكور در صورت تصويب مجلس شوراي اسلامي «ماليات دفاعي» مي پردازند.
توضيح بيشتري ندارم جز اينكه به قول بر و بچه هاي گروه والدين ايراني چشم اميدمون به دولتمردان عزيزه كه به ما محرومين امتيازاتي به خاطر بي پسريمون بدن.
سي سال بعد در چنين روزي دختر به اندازه هم وزنش طلا ارزش داره.فكر ميكنم پشت بند اين قانون قانون آزادي سقط جنين هم تصويب بشه و بعدش جنين هاي دختر سربه نيست بشن و برگرديم سر جاي همون اعراب جاهلي با امكانات هزاره سوم.
آقايون عزيزي كه همچين فكري به كله تون خطور كرده، در دايره اسلام و ديانت ول معطليد.

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲

سلام
چند روزيه كه تعداد كامنتهاي مطلبام صفر نشون ميده.اولش فكر كردم واقعا صفره ديگه. خوب يا اونقدر چرت نوشتم كه كسي حرفي نداشته يا اينكه اونقدر حق مطالبو خوب ادا كردم كه بازم كسي حرفي نداشته يا اينكه اصولا كسي حوصله مزخرفات منو نداره كه واسه حرفاي صد تا يه غاز من كامنت بذاره.اما امروز ديگه شك كردم كه شايد سيستم نظرخواهيم مشكل پيدا كرده.يكي از كامنتهايي كه تعدادشونو صفر نشون ميده باز كردم كه يه تست بنويسم ببينم ثبت ميشه يا نه. ديدم اي بابا دوستان كلي نظر نوشتن و منو مورد لطف خودشون قرار دادن.به الطاف شما شك نكرده بودم، به محتواي نوشته هام شك كرده بودم.حالا اين چرا بازي در آورده خدا ميدونه.

یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۲

سلام
هيچ چيز بد تر از اون نيست كه تو يه فروشگاه بزرگ و لوكس گشت بزني و صد تا چشم بهت نگاه كنن و منتظر باشن كه دهن باز كني تا دورتو بگيرن اونوقت تو كه غرق در اجناس شدي از يه مانكن بپرسي آقا اين چنده؟؟!!

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۲

سلام
امروز ميخوام در مورد خودمون صحبت كنم.ما زنها.ما خانوماي عزيز كه ادعاهامون گوش فلكو كر كرده. ما كه هر نظرسنجي رو به نفع حقوق زنان با ميل و رغبت امضا ميكنيم و هر مقاله اي رو با رغبت وافر ميخونيم و هر مطلبي رو تو آرشيو ذهنمون براي روز مبادا ذخيره ميكنيم كه به موقعش تو روي اونايي كه مقابلمونن بزنيم.ما براي خودمون، براي بهتر شدنمون و براي قابل رقابت شدن خودمون چكار ميكنيم؟عده زيادي از ما همچنان در زير ماسك روشنفكري و ادعاهاي آزاديخواهانه و ترقيخواهانه يه خاله زنك باقي موندن.پاش كه بيفته از كنجكاوي تو زندگي خصوصي مردم و زير آب زني و كارشكني و...فروگزار نميكنيم.اگه تو يه اداره اي كار داشته باشين و كارتونو به يه خانوم ارجاع بدين با نهايت اكراه و تفرعن كارتونو انجام ميده در صورتي كه اگر همون كار رو به يه آقا ارجاع بديد يك كم، فقط يك كم سرعتش بيشتره و منتش كمتر.اگه موقع خروج از فروشگاه شهروند رسيد خريدهاتونو به خانوم بديد دونه دونه اسباباتونو ميكشه بيرون اما آقاهه ميدونه كه كنترل ده تا كيسه پر خريد تو اون موقعيت و شلوغي عبثه و زياد مته به خشخاش نميذاره.(اين تنها مورديه كه وظيفه شناسي رو براي زنان خرده ميگيرم!) اگه ميون يه عده كارمند خانوم يكيشون ترقي كنه بقيه ازش فاصله ميگيرن. يا اگه از اول در موقعيت شغلي بالاتري باشه با انزجار باهاش همكاري ميكنن.هنوز تو محيطهاي شغلي راضي به كاركردن نيستند و خاله بازي و دوست بازي رو اولويت ميدن.پاي تلفن پچ پچ ميكنن و پاش بيفته صورت همديگرو بند ميندازن.
ديروز يكي از كارمندان خانوم جايي كه همسرم مشغول كاره بهش مراجعه كرده و گفته كه حالا كه خانوم الف از اينجا رفته اگه كس ديگه اي رو جاش بياريد نبايد بياد پيش من بنشينه چون ما دوتا با هم دوست بوديم اما اين خانوم جديد كه مياد غريبه س و نبايد بياد پيش من!
هر روز همسرم از رفتارهاي خنده دار خانومهاي محل كارش براي من تعريف ميكنه و ما بعنوان جوك روز به اونا ميخنديم اما من درونم درد ميكشم از اينكه افكار خانومهاي ما اينهمه ضعيفه.هر روز يكيشون تو محل كار ميزنه زير گريه.هر روز يكيشون نق ميزنه.اونم چه نق هايي.شوهرم گفته ديگه پيش اين خانوم نشين.اون خانوم زنگ ميزنه خونه ما مزاحم ميشه.فلاني زنگ زده به شوهرم گفته بيا ببين خانومت تو محل كار چه رفتاري داره...
خلاصه اگه بخواهيم رقابت كنيم بايد جربزه شو داشته باشيم.بايد از دايره بسته افكار پوچ و بي مقدار خارج بشيم. بايد اولويتهامونو دوباره تعريف كنيم. بايد بفهميم كه براي چي داريم تلاش ميكنيم و هدفمون چيه.بايد مسئوليت پذير باشيم و بتونيم كاري رو كه بر عهده گرفتيم به نحو احسن و شايسته انجام بديم نه اينكه تو يه كار ساده ده تا اشتباه داشته باشيم كه اعتماد بقيه نسبت بهمون سلب بشه.
**********
ترافيك تهران خرابه نه؟فرض كنيم نصف ماشينهاي در حركت شخصي باشن و نصف ديگه ش مسافر كش.مسافر كشها كه نود و نه و نه دهم درصدشون از آقايونن.ماشينهاي شخصي هم فرض بگيريم نصف راننده ها خانومن و نصف ديگه آقا.پس تقريبا يك چهارم راننده هاي شهر ما زنها هستند. پس چرا همه دق دلي ترافيك خراب و رانندگي مزخرف راننده ها رو به پاي خانوما مينويسن؟ قبول خانوما سيبيل ندارن و خوب جهت يابي نمي كنن و يكهو از جاي پارك ميپرن وسط خيابون اما مگه آقايون خيلي معصومانه رانندگي ميكنن؟ (اسمايلي ياهو با هاله تقدس تو ذهنم اومد!) اين روزها هم كه ديگه خط ممتد و ممتد دوبل و يكطرفه و دو طرفه مفهومي براي آقايون نداره. شكر خدا خانوما اونقدر به دست فرمونشون اعتماد ندارن كه سبقت از لاين خلاف بگيرن. تو اين شهر بايد به جاي خط تو خيابونا آجر كشيد.يه بار تو يه ترافيك گره خورده وحشتناك كه افسر داشت نگاه ميكرد كه از كجا شروع كنه بهش گفتم چرا وسط اين چهار راه جدول نميذاريد؟ به چهار روز نكشيد و مشكل چهار راه با نصب جدول سيماني حل شد.حالا هم عقيده ام همينه. مشكل تهران فقط با جدول قابل حله.(ياد سريال پاورچين افتادم:فيل افقي!(
پ.ن:مشكل عمده بد رانندگي كردن خانوما همونه كه گفتم.سيبيل! اما يه مشكل ديگه هم دارن كه براي يه خط كوچولو رو ماشينشون هم بايد به يه نفر ديگه جوابگو باشن.اينه كه زيادي احتياط ميكنن و چون بقيه احتياط نميكنن مشكل پيش مياد.

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲

هيچ وقت فكر نميكردم كسي باشه كه محبت كردن من براش بي اهميت باشه.يادم باشه به كسي محبت و توجه نشون بدم كه براش ارزشي قائل باشه.
سلام
امروز ششمين روز بيماري دخترمه. اولش با تب خفيف و سوزش گلو و آبريزش از بيني شروع شد و بعد تب بشدت بالا رفت و سر درجه چهل بست نشست تا ديشب.گلو درد خيلي شديد به همراه گوش درد و دل پيچه شديد و سرفه و درد بدن شروع شد و طفلكي ديگه يه لقمه هم غذا نخورد.تب اصلا پايين نميومد،حتي به ضرب و زور پاشويه و تب بر.گلو اونقدر درد ميكرد كه حتي آب هم با زحمت پايين ميرفت.از همه بدتر دل پيچه و شكم روي بود.شش روز تمام دل كوچولوش پيچ زد و با هيچ ترفندي خوب نشد.مقاومت در برابر درمانهاي خانگي و خوردن دارو و گوش دادن به حرف من را هم اضافه كنين بر ماجراهاي فوق.
ديشب با هم ديگه بازي ميكرديم.مثلا رفته بوديم شهروند و داشتيم خريد ميكرديم و يكي يكي اسم چيزهايي رو كه توي سبد مينداختيم ميگفتيم.بعد كه خريدمون تموم شد دخملي پيشنهاد كرد غذا بازي كنيم و اسم غذاها رو يكي يكي بگيم.وقتي كه ديدم بعد از هر دو تا غذا يه بار ميگه همبرگر و بعدش ميگه ماكاروني و آب دهنشو قورت ميده فهميدم داره علائم بهبود مشاهده ميشه.از من در بحبوحه تب و مريضي قول ساندويچ كالباس با چيپس و مايونز و گوجه فرنگي گرفته.عينا مثل مادرش تحت هيچ شرايطي عشق به غذا تعطيل نميشه.آخرين بار ديشب تب بر خورده و تبش تا كنون مراجعت ننموده(از يابنده تقاضا ميشود هر جا ديدش همونجا نگهش داره)وقتي دكترش پني سيلين تجويز كرد و برديمش براي تزريق و من بين پاهام محكم گرفتمش و اون آقا يه شيش سه سه بهش تزريق كرد نگاهشو نتونستم تحمل كنم.نتونستم به بچه پنج ساله م حالي كنم كه باور كن بهت خيانت نكردم و بايد اينكارو ميكرديم و براي آينده ت بود و...هنوز سنگيني نگاهش رومه.احساس كردم از اعتمادش سوء استفاده كردم و رفتارم خيانتكارانه بوده.
فكر ميكنم آنتي بيوتيكش تا آخر هفته طول بكشه.عصباني و پرخاشگر و ضعيف شده. ديشب تا نزديك صبح تو خواب حرف زد و وقتي خواستم آرومش كنم با لگد و داد و بيداد منو از خودش روند.خيلي عصباني بود.بالاخره آروم شد و تا خود صبح تو بغلم نازش كردم تا آروم بخوابه.ويتامينهاشو نميخوره.بهونه ميگيره كه ترشند.اما امروز ماكاروني خواست و من به ساده ترين نحوه ممكن براش ماكاروني درست كردم.بعد از خوردن غذاش اونقدر نق زد كه غذايي كه براي خودمون درست كرده بودم تبديل به ذغال شد و من مجددا غذا گذاشتم(و اگه بشينم پاي اينترنت و وبلاگ حكما اين يكي هم مي جزغالد)
از پنجشنبه گذشته از خونه بيرون نرفته ام.فقط يكبار براي بردن دخملي به دكتر.از پنجره بارونو نگاه ميكنم و دلم ميخواست يه دل سير زير بارون قدم بزنم و به هيچ چيز و هيچ كسي فكر نكنم.براي جناب شوهر خط و نشون كشيدم كه فردا مرخصي بگيره و تو خونه بشينه كه من بتونم راه برم .(چقدر هم كه واسه خط و نشوناي من تره خورد ميكنه)
خسته ايم.نسترن خسته از بيماري و درد و تب، من خسته از كار و شب بيداري و پرستاري و جناب شوهر خسته از مسئوليتهاي شغلي.بعد وقتي ميگم احساس ميكنم تو يه چاه افتادم و هيچ جوري نميتونم ازش خارج بشم حرفامو كسي نميفهمه.

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

سلام.
ديروز عيد فطر بود. عيد دوستان مبارك باشه. عيد فطر عيد اول ما حساب مي شد.از اونجايي كه از زير مراسم نميشه در رفت از يكهفته قبل ما بصورت آماده باش در خدمت تهيه وسائل و آماده سازي و تداركات براي جلوس بزرگ بوديم.نظافت منزل مادر بعد از ده هزار تومن پول كارگر دادن خيلي زور داشت.بيچاره كارگر دچار مشكل بينايي شده و از هر سه تا لكه و آشغال دو تا شو فاكتور ميگيره و سوميشو جمع و جور ميكنه. از طرف ديگه مادر عزيز با عينك بسيار قويش در طول شبانه روز منزلشو اسكن ميكنه و لكه ها رو پيدا ميكنه و دچار اضطراب ميشه كه نكنه كسي بياد و اون لكه ها رو ببينه و ايشون از امتحان بزرگ نظافت نمره قبولي نگيره.خريد ميوه هم بصورتي كه مقدارش نه كم باشه نه خيلي زياد بياد و هم مرغوبيتش تضمين شده باشه و در ضمن قيمتش هم باعث بالا رفتن فشار خونش نشه كار زياد ساده اي نبود.هميشه هم يه اضطراب براي اينكه شيريني كم نباشه و آيا لازمه آجيل هم خريداري بشه يا نه وجود داره.
با اينكه به همه اهل فاميل گفته بوديم پذيرايي از بعد از ظهره مامان اضطراب داشت كه نكنه يكي صبح بياد و اون نتونه ازش پذيرايي كنه(نميدونم ميدونين يا نه مادر من قادر به حركت نيست)بنابراين من قيد خونه و زندگي و روز تعطيل رو زدم و راس ساعت ده و نيم صبح اونجا بودم.شكر خدا صبح كسي نيومد و من با زمان كافي و آرامش تمام نقاط ضعف خونه رو برطرف كردم و آرامش به دل مادرم برگشت.(اي خدا من خيلي بدم اگه وقتي حضورم بهش آرامش و اطمينان ميده اونو ازش دريغ كنم.)
راس ساعت سه اولين مهمون رسيد و با آرامش و متانت و بسيار مرتب و منظم از مجلس پذيرايي كردم.(ديم، چون خواهر و خواهرزاده ام هم بودند.)
مهمونها همه با عجله، عبوس و رفع تكليف اومدند.ما هم با عجله عبوس و براي رفع تكليف ازشون پذيرايي كرديم. از قيافه همه مشخص بود كه ته دلشون يه بيراه هم به ما گفتن كه عصر روز تعطيلشون مكلف به پوشيدن لباس(همون قضيه جوراب شلواري و گن و كفش پاشنه بلند و دامن كوتاه و هفت قلم آرايش و...)و اومدن به خونه ما شدند.اما از حق نگذريم همه با خودشون باسكول آورده بودند.جالب اينجاست كه من نفهميدم كه بالاخره باسكول كي درست كار مي كرد چون نصف مهموناي عزيز عقيده داشتند كه وااااي من چقدر چاق شدم و نصف ديگه با همون حرارت از من ميپرسيدند كدوم رژيمو دنبال ميكنم كه خوب لاغر كردم...
تا ساعت يازده و نيم شب اين ديدار نه چندان دوستانه و لذت بخش همچنان ادامه داشت و با صرف همبرگر و سيب زميني سرخ كرده (براي مهمونهايي كه مصرانه به صندلي ها چسبيده بودند) خاتمه پيدا كرد و رفت تا عيد نوروز كه دوباره همين برنامه تكرار بشه.
تو اين فكرم كه چرا روابط ما اينهمه تصنعي شده. چرا لبخند ها دروغي شدند.چقدر تعارفات ما تو خالي هستند. چرا اين بازي رو ادامه ميديم وقتي همه ميدونيم كه بازيه و دروغه و واقعيت نداره.چرا مجبوريم به ارتباط غير حقيقي ادامه بديم و خودمونو اونقدر درگير اين مسائل ميكنيم كه فرصت برقراري ارتباطات واقعي رو از دست ميديم؟ چرا نسبت فاميلي الزامي براي برقراري ارتباطه؟
خدا منو ببخشه اما ديروز دلم ميخواست كه همه اونايي رو كه براي مادرم دلسوزي ميكردند و هيچكدومشون كارهايي رو كه از دستشون بر ميومد انجام نميدادند و لاف دروغ ميزدند يه دست مفصل و تميز كتك بزنم.

سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲

به قول آقاي فردا"يا الله كسي چادر سرش نباشه!"
سلامون عليكم.
خطابه امروز نطقيه كه من امروز به مدت سه ربع ساعت پاي تلفن براي خواهرزاده ام كردم و بعد از سه ربع وقتي ديدم تو كله ش نميره تصميم گرفتم بيام اينجا بنويسم تا بقيه دخترها هم بخونن و تو كله اونا هم نره!
قضيه بر ميگرده به صفت جواهر نشان چشم و گوش بسته
اين صفت كه به عنوان ارزشي بسيار بزرگ و دست نيافتني و كمياب و در روزگاران ما ناياب تلقي ميشه و كسي كه متصف به اون صفته بصورت ملكه تاجدار عفت و نجابت و اسطوره مقاومت در برابر (در برابر چي؟)مجسم ميشه در نظر من فقط يه معني داره و اونم خره!
ايها الناس! دختر چشم و گوش بسته يعني دختري كه دنيا رو نديده و نميشناسه و تجربه اي در موردش نداره و به همين جهت شخصيتش شكل نگرفته و مثل يه خمير ميشه شكلش داد . ميشه به صورت يه الاغ زيبا درش آورد و ازش ساليان سال سواري گرفت. ميشه بصورت اسب اونو به چرخ بست و تا ابديت اونو به بيگاري واداشت. ميشه اونو بصورت دكور منزل درآورد. ميشه هر كاري باهاش كرد بدون اينكه اعتراضي بكنه چون بزرگترين حسنش اينه كه نميدونه كه ميتونه اعتراض كنه.
اشتباه نكنيد. من طرفدار آزادي بي حد و مرز و تجربه جنسي قبل از ازدواج نيستم كه معمولا نقطه مقابل چشم و گوش بسته قرار ميگيرند. از نظر من اين مسائل اگر براي جنس نر آزاده بايد براي ماده هم آزاد باشه و برعكس.(نر و ماده گفتم منظورم به بعد حيواني قضيه است.)من دختري كه چشم و گوشش باز شده رو دختر هرزه اي نميدونم كه الزاما تجربيات عملي جنسي داشته.(تجربيات تئوري از نظر من اصلا و ابدا منعي ندارن و شايد هم الزامي باشن)
مخلص كلام: مردي كه به دنبال دختر چشم و گوش بسته ميگرده به دنبال يه "الاغ" ميگرده كه استثمارش كنه.(بلا نسبت همه خانوما و آقايون خواننده مطلب) دنبال كسي ميگرده كه چيزي نديده باشه تا دنيا رو از چشماي اون ببينه و چيزي نشنيده باشه تا صداي زندگي رو فقط از گوشهاي اون بشنوه.
شير فهم شد؟!(نه واللا ميدونم كه نشد.)

یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲

سلام
خيلي دلم ميخواست بيام اينجا و يه صحبتي با خودم و دوستام داشته باشم اما هيچ حرفي كه به درد دنيا و آخرت شما بخوره( به قول آقاي اميري) نداشتم.اينكه روز عيد فطر مشخص نيست و ما بلاتكليف مونديم كه چه روزي عيده اولمونه و براي كي بايد تدارك ببينيم دردي از شما دوا نميكنه.همينجور داشتم در به در به دنبال سوژه ميگشتم و هرچي ميگشتم كمتر حرفي براي گفتن پيدا ميكردم.تو اين فاصله ميل باكسمو خالي ميكردم كه داشت منفجر ميشد.بعد متوجه شدم چند روزيه كه به بالك ميلم ميل مياد و تصميم گرفتم ببينم اين نامه ها از كجا هستند تا عضويتمو قطع كنم(كه يادم نمياد جايي آبونه شده باشم اما يه سايت اسپانيايي كه نميدونم هم چي ميگه بيچاره م كرده) تو اين حال و احوال بودم كه يه ميلي توجهمو جلب كرد. فرستنده اسم عربي داشت(موسي احمد) و كنجكاوم كرد كه ميلشو باز كنم.تو اي ميل نوشته شده بود كه آدرس اي ميل منو براي تماس گرفتن از مديريت اجرايي بازرگاني و صنعتي يه جايي كه حاليم نشد كجاست گرفته.جناب موسي احمد خودشو كارمند عاليرتبه يه بانك در غنا معرفي كرده و داستان جالبي برام تعريف كرده و از من درخواست كمك داره.
قصه از اين قراره كه يه ميليونر تركيه اي در كشور غنا فوت ميكنه. داراييش تو بانكي كه آقاي احمد كار ميكنه بيش از 26 ميليون دلاره و ورثه اش به درخواست دولت براي معرفي خودشون به عنوان وارث ترتيب اثر ندادن.بدين ترتيب 26 ميليون دلار رو دست بانك مونده و نميدونه باهاش چيكار كنه.كارمند بانك و دو سه نفر ديگه براي اينكه اين پولو دولت بالا نكشه از من درخواست كردن كه خودمو به عنوان وارث معرفي كنم و بقيه اش با اوناس كه اثبات كنن من وارثم.بعد به عنوان حق الزحمه 25 درصد پولو به من ميدن و 70 درصدم خودشون برميدارن و 5 درصد هم خرج هزينه ها ميشه.
من كه بخيل نيستم.شيش و نيم ميليون دلار هم كه به من ميرسه گرچه زياد دندون گير نيست اما خوب سعي ميكنم قناعت كنم.من كه پنج ماهه دنبال كاراي وراثت پدر مرحومم هستم چه عيبي داره ماترك يه مسلمون ديگه رو هم جا به جا كنم؟دعاي خير كارمندان بانك غنا هم تا آخر عمر دنبالمه و عاقبت بخيرم ميكنه.
پ.ن: ببينين پول خودش دنبال من ميادا! من بهش كاري ندارم. بعد نگين ايراندوست دنيا گير شده.
پ.ن.-2: شهرت عالمگيرو صفا كنين.

شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۲

سلام به همه دوستان
راستش چند روزي بود كه خط تلفن خونه ما اشكال داشت. اولش كه يك شبانه روز قطع بود و بعد از وصل شدن هم اونقدر نويز داشت كه تا به اينترنت وصل ميشديم ديسكانكت ميكرد(چقدر فارسي رو پاس داشتم)
از ديشب تا به حال شديدا تله پاتيك شدم.خواب يه نفرو ديدم كه بعد از مدتها باهام تماس گرفت، قبل از روشن كردن تلويزيون موزيكي كه پخش ميكرد تو ذهنم اومد،به كسي فكر ميكردم كه سي ثانيه بعدش بهم تلفن كرد و خلاصه مشغول فكر خوني هستم.(خدا به داد اطرافيان برسه)
يه زنگ تفريح هم براتون دارم:
تو تاكسي نشسته بوديم و با دخترم صحبت ميكردم:
-دخترم ناهار چي خوردين؟(توي مهد)
-دو بشقاب سوپ، يه بشقاب ماست، يه بشقاب عدس پلو،بازم ميخواستم اما بهم ندادن.مامان تو خونه چي داريم؟؟؟
آقايي كه كنار دستمون نشسته بود با چشماي گرد شده نگاهي به دخمل انداخت و از ترس اينكه مادر و دختر اونم بخوريم سريع پياده شد.

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۲

چند وقتيه كه توجهم به صندوقهاي صدقات جلب شده.چند شب پيش از ميدون ونك عبور ميكرديم ، صندوقهاي صدقات رو شمردم.بيش از 35 صندوق صدقه در ميدان ونك وجود دارد.
دوست عزيزم شيندخت زحمت كشيده و اين متنو تو وبلاگش گذاشته و من با اجازه ش نقل قول ميكنم:


سيزده خط براي زندگي

گابريل گارسيا ماركز

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲

سلام
يك ساعت پيش حالم خيلي بد بود. وحشت زده بودم و از درون ميلرزيدم.شكر خدا به آغوش پر مهر اينترنت و وبلاگ و اي ميلهاي دوستان پناه بردم و كمي تسكين پيدا كردم. قضيه از اونجا شروع شد كه...:
از خونه مامانم به آژانس هميشگي زنگ زدم و ماشين خواستم.معمولا وقتي به آژانس تلفن ميكردم و اسممو ميگفتم آقايي كه تلفن رو جواب ميداد ميدونست كه مقصدم كجاست اما اينبار يه ناشناس سفارش ماشين گرفت.زياد اهميت ندادم.راننده آژانس كه اومد متوجه شدم كه براي بار اوله كه مي بينمش.سوار شدم.كمي كه گذشت يه ماشين با دو سه تا جوون در حالي كه ويراژ ميدادن از كنارمون گذشتن و همين باعث شد كه سر درد دل راننده باز شد و از فساد موجود در بين جوانان داد و فرياد راه انداخت...
...آره آبجي من خودم سرگرد نيروي انتظاميم.اين گه سگارو اگه بدن دست من چنان حالي ازشون جا ميارم كه هرچي شير از سينه مادر خوردن خون پس بدن.اينا كثافت زدن به مملكت ما.ديگه سنگ رو سنگ بند نميشه. همه با همه هستن. زن با زن. مرد با مرد.زن شوهردار با مرد زن دار.الان يه هفته بيشتره كه يه بابايي رو گرفتيم كه با زن يكي از اقوام نزديكش فرار كرده بود. دختره بچه ساله و دوتا هم بچه داره و شوهرشم بش خرجي نميداده.اين پدر سگ دختره رو بلند كرده برده نميدونم كجا .الان يه هفته س خودم دارم شكنجه ش ميكنم مقر نمياد.بش ميگم زنده از زير دست من بيرون نميري. الان يه هفته س شبا ساعت دوازده از پا آويزونش ميكنم صب ساعت شيش ميارمش پايين شيلنگ آب يخو ميگيرم روش بعد با شلاق ميفتم به جونش تا خون بالا بياره.دماغ و دندوناشو روز اول شيكوندم.اما از ترس اينكه دختره رو سنگسار نكنن نميگه كجا قايمش كرده.دختره رو بگيرم هر سه شونو سنگسار ميكنم هم دختره رو هم پسره رو هم شوهر دختره رو...
-اينجوري ميزنينش نميترسين بميره ؟ براتون مسئوليت نداره؟
-كدوم مسئوليت؟ يه كثافتو از رو زمين برداشتن كه مسئوليت نميخوادتازه رييس قرارگاه فلاح رفيقمه.بش ميگن بختك. بالاي دو متر قدشه و قيافه ش اونقدر
وحشتناكه كه هركي مي بينه هرچي تو كله شه ميريزه بيرون . من هشت سال تو عراق بودم. آزاد كه شديم خودش اومد منو تحويل گرفت آورد اينجا. اونقدر هوامو داره كه خيالم راحته اين بابا رو بدون حكم گرفتمش.ديروز يكيو گرفته بودن با نيم كيلو هروئين رفتم ديدم آشناس بش گفتم اينو ولش كن يه ربع نگذشت كه نوشت اين بابا مصرف كننده س و اشكال نداره طرفو آزاد كردن...
***
از فردا همه مسيرامو با اتوبوس ميام و ميرم

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۲

سلام
يكساعت پيش سوار تاكسي شده بودم. راننده تاكسي يه عينك دودي كاملا گرد به چشمش زده بود كه روش با جيوه عكس يه جمجمه حك شده بود.تو انگشتشم يه انگشتر نقره با كله جمجمه بود. از آينه شم تسبيح و وان يكاد آويزون بود. به اين ميگن هويت.
آدما مثل كمربند ايمني ماشينن كه اگه محكم بكشيش قفل ميشه اما اگه آروم بكشيش تا جايي كه بشه همراهت مياد.

شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۲

از خواب بيدار شدم.بعد از مراحل اوليه صبحگاهي شروع به كار كردم. رختخوابها رو كه مرتب ميكردم تو نور خورشيد ميليونها ذره غبار به من پوزخند ميزدند.اين اولين انگيزه روز براي شروع مبارزه هميشگي و هر روزه من بود.
بعد از صبحانه و راهي كردن اهل منزل پاشنه هارو ور كشيدم و مبارزه رو آغاز كردم.اسباب و وسايل اتاق خواب با گرد خاكستري رنگي پوشيده شده بود. انگار نه انگار كه پريروز با پارچه نمدار به جونشون افتاده بودم و تميزشون كرده بودم.واي كه اين سرويس خواب چقدر شيار داره. با نوك ناخنم دستمالو تو شيارا فرو كردم و تميز كردم.چشمم به زير شوفاژ افتاد كه جارو برقي اون زير نميره.اونجا هم غبار خاكستري نشسته بود. با دستمال نمدار تميزش كردم.بعد اتاقهاي ديگه و بعد وسايل ديگه...
صد بار گفتم با دست چرب و چيلي گوشي تلفنو دست نگيرين.بايد تميزش كنم.تلويزيون و ساير وسايل برقي هم كه به خاطر الكتريسيته ساكنشون هرچي دوده تو هوا هست جذب ميكنن. ديروز صبح روي سراميكها رو تي كشيده بودم اما امروز همچنان سياه و پر از لك و پيسند.تي ديگه با شستن تميز نميشه.دوده آنچنان به خوردش رفته كه رنگش برگشته.شيار هاي لابلاي سراميكها سياه شده اند.جوهر نمك و مسواك لازمه.مسواكو ميزنم تو جوهر نمك و ميكشم لابه لاي شيارها تا تميز بشن. بعد دستمال ميكشم.
چرا در و ديوارهاي خونه ها رو سفيد ميكنن؟همه جا جاي انگشت هست.يه اسپري جديد ديوار شوي به اسم اتك اومده كه بد نيست.يه پيس به دور كليد و پريزها ميپاشم و با اسكاچ تميز ميكنم.جاي انگشتها تا روي شيشه ها هم كشيده شده.به قول دخترم با پيس پيس شششششش هم شيشه ها رو تميز ميكنم. آينه حمام و دستشويي هم كه هر روز بايد پاك بشن.وقتي از سه تا آدمي كه تو يه خونه زندگي ميكنن دوتاشون بي دقتن روشويي و حموم و توالت هم بايد هر روز شسته بشن.
آشپز خونه براي خودش يه فصل جديده.كتري جرم گرفته و بايد تميز بشه. توش يه استكان سركه ميريزم و پر آب ميكنم و ميذارم بجوشه.كابينتها همه لك و پيس دارند. با كف و وايتكس به جونشون ميفتم.روي يخچال خاك نشسته. با دستمال تميز ميكنم.آب شهر خيلي سنگينه. يه قطره ش كه ميچكه روي سينك لكه سفيد ميذاره. با رخشا سينكو برق ميندازم. پنجره باز مونده و تو جاظرفي خاك نشسته. شكر خدا ظرفهاشو شب خالي كرده بودم. زير جاظرفي هم جرم آب بسته.يك كم جوهر نمك ميريزم توش و ميذارم بمونه.بعد حسابي تميزش ميكنم...
براي خستگي در كردن يه كتاب از كتابخونه برميدارم و دراز ميكشم.روي كتاب خاك نشسته و انگار داره به من فحش ميده.اول كتابها رو گردگيري ميكنم بعد چشمم به قاب عكسهاي روي ديوار ميفته. بيچاره آدماي توي عكسا اگه جون داشتن تا حالا آسم گرفته بودن.خاك اونارم تميز ميكنم...
اهل منزل كه به خونه ميان همه چيز ناگهان زير و رو ميشه. يكي عجله داره و با كفش ميره تو دستشويي.كفش كثيف و آب چكيده بر كف دستشويي دست به دست هم ميدن و رد پا ميذارن. سراميكها دوباره كثيف ميشن.توي روشويي يه تكه كف باقي مونده.لباسها روي اين مبل و اون صندلي ولو ميشن.دشك مبل بصورت بالش زير سر ميره و يه مشت مداد و كاغذ وسط سالون ولو ميشه.شام آماده ست.ده دقيقه وقت براي خوردن شامي كه دو سه ساعت وقت براي آماده شدن برده بود صرف ميشه.سينك پر از ظرفهاي نشسته است.
بچه دوست داره رو تخت بپره.خيلي كيف داره.اگه روز بود گرد و غباري كه بلند ميشد دهن كجي ميكرد.تلفن كه زنگ ميزنه يكي شيريني كه تودستش بوده رو رو ميز ميذاره و تلفنو بر ميداره. تلفن و ميز خامه اي ميشن.آخر شب يه فيلم خوب داره. چقدر ميچسبه پاي فيلم انار بخوريم. اينكه دو سه تا از دونه هاش هم بريزه و زير پا بمونه و فرشو لك كنه هم اجتناب ناپذيره.روز خوبي بود.حسابي مبارزه كردم.شب بخير.
***
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم و بعد از مراحل اوليه صبحگاهي اومدم رختخوابها رو درست كنم باز هم تو نور خورشيد ميليونها ذره گرد و غبار به من دهن كجي كردند.روي ميز توالت لايه نازكي غبار نشسته بود.چشمامو بستم و از اتاق بيرون رفتم. انگار تو صحن خونه بمب منفجر شده بود.سراميكها كثيف. دشكچه هاي مبل ولو،دونه هاي انار روي فرش، دستشويي ها كثيف، آينه ها لك و پيس، هزار مداد و كاغذ روي زمين پخش و پلا،...
نه! من ديگه اهل مبارزه نيستم.از خونه ميرم بيرون.

دوشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۲

مو هاي خيسشو زير روسري تپوند و از خونه خارج شد.ساعت سه وقت آرايشگاه داشت.به سرعت خودشو به اونجا رسوند.آرايشگر براش خواب عريض و طويلي ديده بود.اول از همه به اتاق اپيلاسيون هدايتش كرد و دستها و پاهاشو موم داغ ماليد . پارچه را روي موم مي چسباند و يكدفعه آنرا بلند ميكرد. موها به موم چسبيده و از ريشه در ميامدند.چيزي شبيه شكنجه هاي قرون وسطي.دردشو به خاطر سفيدي بعدش تحمل كرد.بعد از اون آرايشگر تمام موهاشو با بيگودي پيچيد .بعد موهاي صورتشو با بند كند و ابروهاشو دونه دونه با موچين برداشت.بعد فرستادش زير سشوار تا يه نيم ساعت سه ربعي خوب دم بكشه.تو اين فاصله ناخنهاي دست و پاهاشو سوهان زد و مانيكور پديكور كرد.وقتي از زير سشوار داغ بيرون اومد و بيگودي ها باز شد موها لوله لوله شده بودند. آرايشگر اونها رو با شونه پوش داد و تافت زد. بعد با هزار تا سنجاق اونا رو روي سرش مدل داد و تافت زد.بود تافت نفسشو اذيت ميكرد. موها زير دست سفت و شكننده و چسبنده شده بودند اما دور نماش جالب بود.بعد نوبت آرايش صورت رسيد. يه لايه كرم پودر تمام منافذ صورتو پوشوند. ديگه حتي براي عرق كردن هم منفذي نبود.مژه ها لاي فر مژه پرس شدند.پشت پلك با رنگهاي مختلف رنگ آميزي شد.كنار گونه ها كمي تيره شد و لبها با لايه ضخيمي از ماتيك پوشانده شد. مژه هاي مصنوعي با چسب لا به لاي مژه هاي طبيعي كار گذاشته شد و با ريمل به اونها حجم و حالت داده شد. درست مثل يه سايبون بالاي چشم.
دسته اي پول از كيف زن به ميز آرايشگر منتقل شد. زن با بدرقه هزار چشم در خيابان به خونه ش برگشت.
جوراب شلواري نايلون به پا كرد و حس كرد پاهاشم ديگه نميتونن نفس بكشن.براي اينكه جوراب سر جاش بمونه يه گن سفت روش پوشيد. شكمش به عقب فشار داده شده بود. حالا خودش هم ديگه نميتونست نفس بكشه.ميني ژوپشو پوشيد و به سراغ كفشهاي پاشنه ده سانتيش رفت.موقع نشستن بايد دقت ميكرد دامنش خيلي بالا نره. موقع راه رفتن هم بايد دقت ميكرد پاش پيچ نخوره.تمام وزنش روي پنجه پاش افتاده بود. پنجه كفشهاي مد جديد خيلي تنگ بودند.پاهاش در عذاب بود.دامنش اونقدر تنگ بود كه به شعاع محدودي ميتونست قدم برداره.بلوزش يقه باز بود و هميشه بايد دقت ميكرد كه تا حد مشخصي از بدنش نشون داده بشه.
وقتي وارد مجلس شد همه بهش لبخند زدن."ماشاللا چقد خوشگل شدي." كاپ افتخار شيك پوش ترين و زيبا ترين زن مجلس به او تعلق يافته بود...
راستي اين همه شكنجه براي زيبا بودن ارزش داره؟

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۲

سلام
اينم يه موزيك خيلي زيباي تركي استانبولي با صداي سرتاپ ارنر.اونهايي كه تركي بلدن از شعرش هم ميتونن لذت ببرن:
چه مي شود اگر ابري شوم، بارور شوم و ببارم، قطره قطره بروي خاكم ببارم
يا نهري ديوانه شوم، يا باد عاصي شوم و باغهاي انگور را در آغوش بكشم...
http://www.turkishmusic.org/cgi-bin/t1.pl?ra/vv/lal.ra
نميدونم چه درديه كه ما اينقدر اعتماد به نفس مليمون پايينه.
ماشين لباسشويي درست ميكنيم. بعد تو تبليغش بزرگ مينويسيم اين ماشين همان مارك اوشن ايتالياست.كره درست ميكنيم ميگيم تحت ليسانس انگلستانه.تازه بعضي از صنايع ما از اين فن استفاده ميكنن و در كشورهاي اروپايي شركت به ثبت ميرسونن و بعد رو محصولشون ميزنن تحت ليسانس شركت فلان از فلانجا.كسي هم نمي دونه اين شركتها چي هستن. تنها به صرف اينكه خارجي هستن مشتري رو جلب ميكنن. مثلا صابون پارلمون كه به خودي خود بوي توالت ميده تحت ليسانس يه شركت فرانسويه . يا مثلا مايع ظرفشويي اوه تحت ليسانس پيتر اند جورجه كه من الان تو گوگل سرچ كردم همچين شركتي پيدا نكردم. ديگه جايي كه حاج خليفه علي رهبر واسه معرفي محصولاتش سايت زده حتما يه شركت انگليسي توليد كننده مايع ظرفشويي هم بايد سايت داشته باشه ديگه.
چقدر راه ما تا خود باوري طولانيه.
ديشب نسترن سعي ميكرد سر منو شيره بماله. من در كمال عصبانيت نهايت سعي خودمو كردم كه خونسرد باشم.در حالي كه صدام ميلرزيد بهش گفتم:
من نه بچه ام كه گولم بزني نه خرم
نسترن كه جا زده بود يهو پرسيد:
يعني مامانم نيستي؟؟؟

شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲

وقتي از دست ما كاري براي رفع بدبختي ها بر نمياد،آيا درسته هر روز اونها رو براي خودمون دوره كنيم تا نتونيم يك جرعه كوچك از چشمه خوشبختيها بنوشيم؟

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

...اون روزا كه من اينجا كار ميكردم خانوم، يه شب دم غروب خسته و مرده رفتم بيرون كه يه كنسروي تخم مرغي چيزي بخرم براي شامم.خدا ميدونه تو اون دو ماه چندتا تخم مرغ و كنسرو خورديم. ناهار تخم مرغ،شام كنسرو...
دوتا خانوم جلوي من راه ميرفتن. اومده بودن سگشونو بگردونن. يه سگ سفيد پشمالوي كوچولو بود.تو عالم خستگي به حرفاشون گوش ميدادم كه در مورد اون سگ حرف ميزدن. يكي از اون خانوما ميپرسيد غذا چي بهش ميدي؟ اون يكي ميگفت گوشت چرخ كرده بدون چربي يا از اين غذا هاي سگ آماده...
ياد دوتا دخترام افتادم كه گوشه يكي از دهات اردبيل بي سرپرست موندن و منتظرن تا من كه باباشونم براشون پول ببرم كه براي سرماي زمستون لباس گرم تهيه كنن. ياد اين افتادم كه الان من و بچه هام چند وقته گوشت نخورديم؟؟ ما از يه سگ كمتريم؟اگه ما از گشنگي بميريم كسي ككش نميگزه اما سگ بايد گوشتش بدون چربي باشه.
تو اين فكرا بودم كه خانوما نشستن رو يه نميكت و سگشون رفت لابلاي چمنها و شمشادها، من هم يه پاره آجر ورداشتم و كوبيدم به پهلوي سگ.زوزه سگ كه بلند شد داد و هوار واي في في جون زنها هم بالا رفت.اما دل من خنك نشد.هنوز بغضش تو گلومه.
***
حرفاي بالا درد دل مرد باسوادي بود كه براي امرار معاش بنايي ميكرد.مردي كه يه دفتر شعر به زبان تركي سروده بود و اشعارش هم انصافا خيلي قشنگ بودند.خودش مي گفت در مراسم بزرگداشت بابك خرمدين اشعارشو خونده و خيلي هم مورد استقبال قرار گرفته.راستي اگه شما تو يه همچين موقعيتي باشين كه نتونين خواسته هاي اوليه بچه هاتونو تامين كنين و چنين بي عدالتي هايي رو تو جامعه ببينين چه ميكنين؟ اون آقا يه آجر به سگ زد چون درس خونده و اهل دل بود.اگه كس ديگه اي بود شايد آجر رو به اون خانومها ميزد.شايد خون جلو چشماشو ميگرفت و آدم مي كشت. شايد كيف اون خانومو از دستش ميگرفت چون واقعا اون پول رو براي خودش حلال ميدونست.چقدر بغض تو گلوي هم وطناي ما مونده؟

شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲

توي يه چاه باشي و يه طناب بهت بدن. با اون طناب نردبوني بسازي و بالا بري. از هواي خفه و مرطوب و تاريك چاه بيرون بياي و نفسي بكشي. هواي تازه...بالاتر بري. به آسمون آبي برسي و خورشيد درخشانو ببيني و شبهات پر از ستاره بشن و آرزوهات مثل ستاره هايي كه به سقف آسمون چسبيدن برق بزنن و دستتو دراز كني تا نزديك نزديكشون كه بگيريشون و...
و طنابتو ببرن و بيفتي تو همون چاه تاريك و نمور و خفه بي نور و بي ستاره و مجبور باشي همه آرزوهاتو فراموش كني و بشيني به اميد يك طناب دوباره.آيا ؟؟؟
عجب دردي داشت.هنوز داره ذق ذق ميكنه...

چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲

ديروز نفر آخر بهم زنگ زد.اون هم شماره منو از توي دفتر مشتري ها برداشته بود.اون هم تاكيد داشت كه مدير آرايشگاه از تلفنش خبردار نشه.اون هم شماره تلفنشو داد و گفت اگه كاري داشتم بهش زنگ بزنم كه بياد خونه مون يا من برم خونه شون.البته با تخفيف ويژه براي من كه چنينم و چنانم و دخترم خيلي شيرينه و موهاشو بايد كوتاه نگه دارم كه مانع رشدش نشه و صد البته چرا يه هاي لايت نمي كنم كه قيافه ام تغيير كنه و مش به من خيلي مياد و رنگ صورتمو باز ميكنه و چشمامو روشنتر ميكنه و ...
من كه مشتري پر و پا قرص آرايشگاهها نيستم و فقط اگه كار خيلي ضروري پيش بياد ميرم اما تو همون چند دفعه اي كه رفتم ميديدم كه چطور آرايشگرها پاچه خواري مدير آرايشگاه رو ميكردن و مهناز جون مهناز جون از زبونشون نمي افتاد و يكي قهوه مياورد اون يكي فالشو مي گرفت و...حالا من تلفن تك تكشونو دارم كه ازم خواستن مهناز جون و بقيه نفهمن و اگه كاري داشتم بهشون زنگ بزنم.نياز اقتصادي قاتل اخلاقه.

جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

*نقاب ادب
- شما قصد خريد خونه نداريد؟(تا كي ميخواهين اينجا بشينين؟؟)
- واللا با اين درآمد ها و مخارج نميشه صاحب خونه شد.(همه حقوقمونو ميريزيم تو جيب تو از كجا خونه بخريم؟)
- بله قيمت مسكن خيلي بالا رفته.(آقا اينم اجاره س تو ميدي؟)
- درسته. ساخت و ساز هم زياد شده.(با اين خونه فكسنيت.بخوايم پول بيشتر بديم ميريم خونه نوساز)
- البته ، اما اين روزا خونه ها مثل لونه زنبور تو هم و فسقلي شدن.(با اين متراژ اگه تونستي گير بياري بفرما...جلوتو نگرفتيم كه)
- درست ميفرمايين. البته از فضا بهتر استفاده ميكنن مثلا كابينت سه طبقه ميزنن و...(اينم آشپزخونه س؟ كابينتاش همه درب و داغونه)
- ...
- ...
- خوب اجازه ميفرماييد بريم سر اصل مطلب؟(وقت ندارم گپ بزنم)
- البته خواهش ميكنم(يك كم يواشتر برو ترو خدا)
- البته منزل متعلق به خودتونه و شما اصلا اجاره نديد هم براي ما عزيزيد(اما با اردنگي ميندازمتون بيرون) من بيشتر اومدم كه حساب پرداختي هاي شما رو بپردازم(حساب شما رو برسم)
- اختيار دارين(زود باش ديگه كشتي ما رو)
- باور كنين اين چيزا گفتن نداره اما همه مون تو يه شهريم خبر داريم ديگه...من هم با يه حقوق استادي واقعا نميتونم هزينه ها رو برسونم تورم وحشتناكه ...(آغاز سمفوني هرچي پول بدي بيشتر و بيشتر، من دوستت دارم بيشتر و بيشتر)
- بله واقعا همينطوره. حقوق ها بالا نميره فقط قيمتهان كه بالا ميرن(آغاز ملودرام هر چي ميكني بكن، ولي پوست منو نكن)
- متاسفانه حق با شماست(ولي كاري از دستم بر نمياد. چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است.)
- من پيشنهاد ميكنم ده درصد مثل پارسال اضافه كنيم.(من منصفم تو هم منصف باش)
- واللا پارسال من خودم ايران نبودم خانومم به نيابت قرارداد رو تمديد كردن كه دستشون تو كار نبود و همون پارسال هم كم اضافه كردن و امسال نظر من بيست درصد بود كه ضرر سال گذشته هم جبران بشه(به مرگ ميگيرم به تب راضي بشي)
- خوب حقيقتشو بخواين براي من امكانش نيست.(نمي ارزه) من يه كارمند ساده م.
- شكسته نفسي ميفرماييد(كمربندتو سفت كن به من چه؟)
- خوب با اين شرايط به ما مهلت بديد تا جاي ديگه اي بتونيم پيدا كنيم .البته فصل اجاره الان گذشته و مورد كم پيدا ميشه(اگه ما از اينجا بلند بشيم دو سه ماهي خونه ت خالي ميمونه تا مستاجر پيدا كني)
- اي بابا من كه عرض كردم شما اصلا پول نديد.(اما اگه ميديد درست بديد)
- بسيار خوب هر چي شما بفرمايين(آخرين ضربه رو محكمتر بزن)
- پس اجازه بديد شيش ماهه بنويسيم كه بعدا دوباره صحبت كنيم(بعد از شيش ماه كم كم فصل اجاره ميرسه و ميتونم خوب اجاره بدم)
- نه ديگه اجازه بدين يكساله با پونزده درصد اضافه بنويسم(خودتو لوس نكن ديگه)
- بفرمايين هر جور صلاح ميدونين(همه شاهد باشين من راضي نيستم)
- راستي اين دفعه خواستين خونه رو نقاشي كنين رنگ قابل شستشو بزنين ما نميتونيم ديوارارو تميز كنيم.(خونه احتياج به نقاشي داره.ميدوني چقدر بهت تخفيف داديم كه نگفتيم نقاشي كن؟)
- ...
- ...
- ...
- خداحافظ تا سال ديگه همين روز همين ساعت همين جا.(ميخوام صد سال سياه ريختتو نبينم.ملك الموت!)

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

سلام
سي و يك سال و يازده ماه و بيست و نه روز و بيست و سه ساعت گذشت. يكساعت ديگر سي و دو سالم كامل ميشود.احساس خوبي دارم. دهه سي عمرم را از تمام سالها بيشتر دوست دارم.حس ميكنم در اين سالها هم خودم را بهتر مي شناسم هم جهانم را...
براي يادگار مينويسم كه چهار تار موي نقره اي دارم كه سه تاي آنها بعد از مرگ پدرم سفيد شده اند.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

سفر به دوبي، آري يا نه؟
هرگاه فرصتي دست دهد و امكانات مالي اجازه دهد به فكر سفر مي افتيم. معمولا اين تصميم سالي يكبار گرفته ميشود. در دو سال گذشته براي استراحت و هواخوري و خريد و آرامش به جزيره كيش سفر كرديم. امسال تصميم داشتيم سري به دوبي بزنيم.هنوز در گير و دار تصميم گيري هستيم اما من اصلا دلم نميخواهد به آنجا بروم. جايي كه يك مشت عرب مفتخور و بي خاصيت و بي لياقت از پول باد آورده شكم گنده مي كنند و زنهاي ما را آزار و تحقير مي كنند .جايي كه از بركت تبليغات ماهواره اي تبديل به بازار خريد ايران شده و همه براي خريد اجناس بنجل و ارزان قيمت يا اجناس غير ضروري كه از فرط تبليغ مورد نياز جلوه ميكنند ارز مملكت را خارج كرده و چسب لاغري مي خرند.دلم نميخواهد خارجي حس كند كه من در مملكتم آنقدر محروميت مي كشم كه تا پايم به زمين نرسيده موهايم را باد ميدهم .يا آنقدر از زيبايي محرومم كه بيابان برهوت آنجا برايم حكم بهشت برين دارد.نميدانم شايد كمي ايران زده به نظر بيايم اما به نظر من غرور ملت من با فشار هيچ حكومتي نبايد خدشه دار شود.
ماجراي خريد و فروش زنان ايراني در دارالمبارك دوبي اين روزها ورد زبان است و شايد بيشترين علت نظر منفي من نسبت به سفر به دوبي باشد.ماجرا اينگونه توصيف مي شود كه زنان و دختران ايراني كه يا از خانه فرار كرده اند و با تصميم شخصي خود قصد رفتن به دوبي دارند يا از طريق خانواده به فروش رسيده اند توسط لنج هايي كه طبقه زيرين آن پر از يخ شده كه مسافرانش از گرما هلاك نشوند به طور قاچاقي وارد دوبي مي شوند و در آنجا به دلالان ايراني فروخته ميشوند و بعد ناچار به بردگي جنسي تن ميدهند. اين زنان بعلت اقامت غير قانوني از حمايت قانون و دولت برخوردار نيستند و در صورت شكنجه شدن سكوت ميكنند چون مراجعه به مراجع قانوني برابر است با ارجاع آنان به ايراني كه نه در آن از حمايت خانواده برخوردارند و نه از حمايت دولت.
ماجرا خيلي غم انگيز است اما آنچه تامل برانگيزتر است علت حضور زنان ايراني در دوبي است.اينكه زنان در خانواده هاي خود آنچنان مورد ظلم واقع ميشوند كه از جايي كه بايد مامن آنها باشد فرار ميكنند خود سوال بزرگيست و اينكه يك خانواده آنچنان در فقر فرهنگي و فقر معيشتي باشد كه حاضر به فروش دختر خود شود پرسشيست عظيم تر.اينكه زنان در جامعه آنچنان مورد ظلم و تبعيض و فشار باشند كه به تن فروشي روي بياورند يك روي سكه است و روي ديگر سكه اين است كه حتي با زير پا گذاشتن شرف و آبرو و حيثيت هم اميد به زندگي مرفه و آسايش و پول وجود ندارد كه زنان ما را به بردگي اجنبي راضي مي كند.و دست آخر اينكه چرا راههاي بازگشت اين زنان اينقدر بسته است؟؟؟