دوستانه

بايگاني

يه سر به اينجا ها بزنيد
براي فردا
زنان ايران



Blogroll Me!

تماس...
پذيراي نظرات شما هستم.

This page is powered by Blogger.

Wednesday, February 14, 2007
300 the movie

posted by ... 8:04 AM


Comments:
من هم اين روزا بلاگ نوشي عزيز رو ميخونم .. !

از اول تا اخر ... !

دلم واقعا تنگ شده ..

اي كاش حداقل ي خبري از خودش ميداد !!

حيف
 
Post a Comment
Tuesday, January 10, 2006

posted by ... 4:02 AM


Comments: Post a Comment
Saturday, July 23, 2005
سلام به همه دوستان
اگر علاقه مند به خوندن کتابها? هر? پاتر هست?ن م? تون?ن ترجمه چند فصل اول رو از ا?نجا بگ?ر?ن:
فصلها? اول و دوم ترجمه خانوم سم?ه گنج? هستن که من از ا?شون ترجمه فوق العاده راز داو?نچ? رو خوندم.ا?شون درپانو?سها اطلاعات با ارزش? به خواننده م? دن که خ?ل? به درک مطلب کمک م? کنه.
خوش باش?ن.

posted by ... 9:15 PM


Comments: Post a Comment
Sunday, July 17, 2005
الان حدود 1 سال است که خيلي خسته‌ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا؟ هميشه فکر مي‌کردم کمي تنبل‌ام اما حالا
دقيقاً حساب کرده‌ام و متوجه شده‌ام که خيلي کار مي‌کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي‌مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش‌آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي‌مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملاً کاري انجام نمي‌دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي‌مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي‌مونن و اگر بدونيم که تقريباً 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي‌دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي‌مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات هستند پس کلاً مي‌مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي‌شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! تو هم که بيکار? نشست? داري اينو مي‌خوني!!!
نوشته شده توسط يكي كه نمي دونم كيه!!!!
ممنون از دوست فرستنده

posted by ... 6:05 AM


Comments: Post a Comment
Wednesday, July 13, 2005
اون شب هم به ياد نوشي بودم.همون شبي که نسترن خونه مادربزرگش موند و من و همسرم تنها به خونه برگشتيم.همون شبي که نصفه هاي شب از جام بلند شدم و به اتاق نسترن رفتم و پتوي مچاله شو از روي تخت خاليش برداشتم و نفسم رو از بوي بچه م پر کردم و بي صدا گريه کردم.مي دونستم که اگه همسرم بيدار بشه فکر مي کنه خل شدم.اما من خل نشده ام . مادر شده ام. اون شب هم توي دلم گفتم نوشي وقتي با مصيبت بزرگي که درانتظاره مواجه بشه چه حالي خواهد داشت؟ ظاهرا مصيبت زودتر از اوني که انتظارش رو داشتيم نزول کرده. من هم مثل همه اين حرکت مذموم رو محکوم مي کنم اما هيچ راهکار عملي براي جبران اتفاقي که افتاده و اتفاقات بزرگتري که خواهد افتاد نمي بينم.تکيه کردن بر قانون مون خوش باوريه.قانوني که پدر رو مالک مطلق العنان بچه مي دونه و اگه بچه رو بکشه هم چون ولي دمه قانون کاري باهاش نداره. به اون روزي فکر مي کنم که آلوشا هفت ساله بشه و جوجه بزرگه رو از مادر و خواهرش به حکم قانون جدا بکنن.اون روز بيشتر از نوشي بچه ها ضربه خواهند خورد. فکر مي کنم اين مشکل بيش از اين که به دست قانون حل بشه با واسطه شدن و گيس سفيدي حل بشه.متاسفانه ما بيرون از ماجرا قرار داريم و قضاوتمون از ميزان دشمني و کينه و قدرت نمايي پدر بچه ها پايه درستي نداره.دعا کنيم بعد از اينکه دلش از پيروزيهاش خنک شد کمي منطقي تر فکر کنه و اگه به نوشي توجه نداره لا اقل به امنيت روحي و رواني بچه هاش توجه بيشتري داشته باشه.
پ.ن: مثل اينکه هر بار اين وبلاگ رو تعطيل مي کنم يه مشکلي براي نوشي پيش مياد که منو به عکس العمل نشون دادن وا ميداره.ظاهرا تعطيل شدن اينجا براي نوشي اومد نداره.دوباره مي نويسم!

posted by ... 5:43 AM


Comments: Post a Comment
Wednesday, July 06, 2005
سلامي از دوستانه به دوستان دوستانه دليل نوشتن اين مطلب کامنت دوستي هست که با نام know و بدون آدرس اي ميل و لينک وب سايت نوشته شده. دوست عزيز از ابراز لطفتون به وبلاگم خيلي متشکرم.خوشحالم که نوشته هام به نظرتون ارزش خوندن رو داشته و هنوز به وبلاگ نيمه جون من سر مي زنين.من خودم هم هنوز بهش سر مي زنم.دل کندن از جايي که بيش از سه ساله توش مي نويسم سخته اما دلايل خاصي وجود داشت که تصميم گرفتم ديگه ننويسم و اتفاقا دلايلم با اون چيزي که شما تصور کردين متفاوته. شکر مي کنم خدا رو که در تمام مدت حيات اين وبلاگ در فضاي اينجا جز دوستي وجود نداشته و هرگز و تاکيد مي کنم هرگز مورد مزاحمتهايي از اون دست که براي دوستان خودم پيش اومد و همه ما رو دچار بحرانهاي بزرگي کرد نشدم.اسامي که شما ذکر کردين براي من بار معنايي خاصي ندارند و هرگز با اونها مواجه نشدم. اما دليل اصلي توقف به روز رساني وبلاگ من اين هست که احساس کردم درون يک دايره قرمز افتاده ام.از هر طرف که حرکت مي کنم با خط قرمز مواجه مي شوم.مطالبي که داخل دايره قرمز وجود داره با دغدغه هاي اصلي من زمين تا آسمان متفاوته و اصولا حرفهاي گفتني اون طرف خطوط قرمز هستند.در اينجا نه در مورد مسائل خانوادگي خودم,نه در مورد مسائل زنانه, نه در مورد مسائل سياسي و نه در مورد مسائل مذهبي و عقايد ماورايي مي تونم صحبت کنم.تنها زمينه باز براي گفتگو مسائل اجتماعي هست که اون هم به سرعت درگير مذهب و سياست مي شه. بنابراين تصميم گرفتم به خاطر احترام به دوستان عزيزي که وقت مي گذارند و مطالب من رو مي خونن ديگه ننويسم. دست آخر باز هم از اينکه وقت و هزينه خودتون رو صرف خوندن مطالب من کردين ازتون تشکر مي کنم و اي کاش رهاتر از اين بوديم و مي تونستيم اون چيزي که توي ذهنمون داريم به همديگه منتقل کنيم...به اميد اون روز. نازنين ايراندوست

posted by ... 5:48 AM


Comments: Post a Comment
Sunday, April 03, 2005
سلام
سال نو مبارک. به زودي با مطالب جديد در خدمت دوستان خواهم بود.در ضمن سيستم کامنت ها و بلاگ رولينگ رو در دسترس ندارم. اگه کار مهمي بود با اي ميلم در تماس باشيد.

posted by ... 4:01 AM


Comments: Post a Comment
Sunday, March 06, 2005
اگه قلبتون دوام مياره به
اينجا يه سر بزنين.

posted by ... 2:07 AM


Comments: Post a Comment
Monday, February 28, 2005
سلام
از يه هفته ده روز ديگه موقع سبزه سبز کردن براي عيده. من خودم بطور تجربي متوجه شدم که اگه سبزه رو 20 اسفند خيس کنم براي هفت سين آماده ميشه و تا سيزده به در هم دوام مياره.
فقط خواستم اينجا يادآوري کنم که پارسال از ديدن اون همه سبزه گندم و عدس که زير چرخهاي ماشينها پرس شده بودند حال بدي بهم دست داد.با خودم فکر کردم که توي کشور ما چند کيلو عدس و گندم حرووم شده که سبزه شب عيد مردم رو تامين کنه؟واسه همينه که توصيه مي کنم سعي کنيم بذري براي سبز کردن سبزه پيدا کنيم که خوراکي نباشه.به نظر من گناهه که اينهمه گرسنه تو کشورمون داشته باشيم و صدها کيلو عدس و گندم رو براي سبزه سبز کردن حرووم کنيم.
روزتون خوش

posted by ... 6:11 AM


Comments: Post a Comment
Saturday, February 26, 2005
هيشکي به من نمي گه سري که درد نمي کنه چرا دسمال مي بندي؟
امسال که نسترن آمادگي مي ره من هم عضو انجمن اوليا و مربيان مدرسه شدم و هم نماينده والدين مقطع آمادگي.از طرف 25 ولي من نماينده شدم که ارتباط بين اوليا و مربي ها و مديريت مدرسه رو برقرار کنم.اول سال براي تهيه جوايز بچه ها از هر کدوم از والدين 2000 تومان گرفتم و رفتم براي بچه ها جايزه بخرم. مربي شون تاکيد کرد که تعداد جوايز زياد باشه که بتونن تند و تند به بچه ها جايزه بدن.با 2000 تومن هم که نمي شه چيز درست و حسابي خريد.من مبنا رو گذاشتم بر اينکه به هر بچه اي بطور متوسط چهار جايزه 500 تومني تعلق بگيره و در همين حدود خريد کردم.بعد از يه مدتي که گاه گداري به بچه ها جايزه داده مي شد از مادرها مي شنيدم که به بچه شون جايزه يه پاک کن عطري داده شده يا يه کارت بازي پومين يا...و اونقدر اين اسامي رو با اکراه مي گفتن که يعني به درد نخورترين چيزهاي عالم به بچه اونها جايزه داده شده.من به دل نگرفتم چون با اون بودجه اي که در اختيارم گذاشته بودن بيشتر از اون نمي شد خريد کرد و من مدتها وقت صرف کردم تا بهترين چيزهايي که با اون پول مي شد خريد رو بخرم.
بعد از پايان ترم اول!وقتي کارنامه هاشونو مي دادن!!(بله آمادگي هم کارنامه داره)اعلام کرديم که بودجه اوليه تموم شده و والدين لطف کنن دوباره براي تهيه جوايز پول بدن.مربي شون از من خواست جوايز اين بار بزرگتر باشه که بيشتر به چشم بچه ها بياد چون براي عيد مي خوان بهشون هديه بدن.اين شد که من هم از والدين خواهش کردم که براي هر بچه 5000 تومن بدن.توي همون جلسه عده 12 نفر پول رو دادن و بقيه تا الان که 1.5 ماه گذشته هنوز پول ندادن.
روز پنجشنبه که جلسه اوليا و مربيان ماهانه داشتيم مدير مدرسه به من گفت که عده اي از والدين اعتراض کردن که چرا هي از ما پول مي گيرين و براي بچه ها چرت و پرت مي خرين!!و اون 2000 تومني که داديم چي شد!مديرشون واقعا ناراحت بود و من بهش گفتم که فاکتورهاي خريد پيش منه واگه خواست کپي مي کنم و به والدين معترض مي دم.در عين حال هر کدوم از والدين براي هديه عيد يه پيشنهادي داشت. يکي مي گفت کيف بخر که دم عيده بچه ها خوشحال بشن .يکي ميگه کيف نخري ها خونه مون پره. يکي مي گه اسباب بازي فکري و کتاب نباشه لطفا.يکي ميگه سي دي بخر.يکي ميگه پوشيدني باشه...به همه اعلام کردم که پوشاک به دليل اندازه هاي متفاوت بچه ها نمي تونم بخرم.کيف اگه يک شکل بخرم با هم قاطي ميشه و دعواشون ميشه.ممکنه بعضي از بچه ها امکانات کامپيوتري براي سي دي بازي نداشته باشن. بعد از اعتراضي که به مدير شد تصميم گرفتم حتما چيزي بخرم که روش قيمت خورده باشه بنابراين به همه اعلام کردم اگه چيزي بخرم از انتشارات مدرسه يا کانون پرورش خواهم خريد(که يکي نياد بگه وا اينو دم خونه ما ارزونتر ميدن!)
و دست آخر اينکه امروز به معلمشون اعلام خواهم کرد اگه تا پس فردا تمام مبلغ جمع نشه هرچي از پولها که دستمه به والدين پس مي دم چون ديگه وقت ندارم که براي خريد برم بيرون.
از پنجشنبه تا حالا دارم با خودم ميگم:"من احمق رو بگو.واسه چه جور کسايي مي شينم شععععررر ميگم. عوض قدر شناسي به آدم زررررشک تعارف مي کنن.راستي راستي که خرم.خيلي خرم!"(نقل از شاعر شهر قصه)

posted by ... 9:25 PM


Comments: Post a Comment



home