شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳

سلام
آخر هفته دو هفته قبل طي يك برنامه خيلي خيلي فشرده با همسرم و نسترن به همراه يك مهمون خارجي به شهر اصفهان رفتيم.جاي همه دوستان خالي بود.مسافرت كوتاه و مفيدي بود.تقريبا تمام ابنيه تاريخي شهر اصفهانو ديديم.همراه خارجيمون از تعجب عظمت بناهاي تاريخي چونه ش دراز شده بود.نسترن زير گنبد مسجد شاه معركه گرفته بود و اپرا مي خوند! كلي هم تشويق كننده داشت.هتل عباسي هم واقعا تماشايي بود اما حيف كه نتونستيم از آش رشته توصيه شده ش بخوريم.
قشنگترين قسمت اين مسافرت اين بود كه عصر پنج شنبه مهمون دوست عزيزم گذر روزگار بودم كه تا اون روز همديگه رو نديده بوديم. عصر قشنگ و خوبي داشتيم.پسر ناز و گلش با اون موهاي لخت دل منو برد.اميدوارم من هم بتونم روزي تو خونه ام ازشون پذيرايي كنم.
پ.ن: بچه هاي گروه والدين ايراني، جايزه مسابقه رو خودم و گذر نصف مي كنيم!

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳

احساس كسي رو دارم كه تو يه رودخونه متلاطم رو يه تخته سنگ امن ايستاده اما همه اطرافيانش تو رودخونه افتادن!نمي دونم كدومشونو از آب بكشم بيرون. ته دلم يه دلهره هست.چرا من توي آب نيفتادم؟ نكنه قراره يه موج بزرگ، بد تر از همه، بياد و منو با خودش به عمق رود بكشه؟ اصلا چرا من جام امنه؟...
شايدم من بايد بايستم تا بقيه رو از آب بكشم بيرون!؟خيلي سخته.من خيلي دست تنهام. خدايا كمكهات تو راهن؟

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

خيارهاي خوشبخت!
چند وقت پيش يكي از شبكه هاي آلمان برنامه اي داشت در مورد روشهاي جديد پرورش محصول خيار. دانشمندانشون بعد از مدتها تحقيق متوجه شدن كه هنگام هرس برگها و شاخه هاي بوته خيار صدايي مانند فرياد از خيارها بلند ميشه و نشون ميده كه دردشون ميگيره.(البته صداي ايجاد شده توسط گوش قابل شنيدن نيست)خلاصه چه دردسرتون بدم كه روشهايي ايجاد كردن كه بوته خيار دردش نگيره و به وسيله اين روش تونستن خيارهاي بهتري توليد كنن كه صاف و صوف از كار در بياد و تاب نداشته باشن.اين خيارها كه كمي از خيار معمولي گرونتر هستن تحت عنوان خيارهاي خوشبخت به فروش ميرسن.
**********
چند روز پيش يه نامادري پسر شوهرشو كه ده دوازده سال بيشتر نداشته به طرز فجيعي به قتل ميرسونه.
پدري در كن پس از تجاوز به دختر نه ساله ش با كارد ميوه خوري سر بچه شو مي بره.
دختر شانزده ساله اي به خاطر اشتباه داماد و اتهام عدم بكارت در شب عروسيش توسط پدر و عموش با ساطور به قتل ميرسه.
...
**********
از دو مطلب فوق به طريق استنتاج رياضي چنين نتيجه گيري ميشود كه كاش شصت ميليون ايراني خيار آلماني بودند.

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳

حامله كه بود غير مستقيم از مادر شوهرش ميشنيد كه دختراي اين دوره و زمونه دماغشونو بگيري جونشون در ميره. نا ندارن زايمان كنن تا ميرن دكتر ميگن سزارين!شوهرش گاه و بيگاه ميگفت زن هم زناي قديم.زايمان ميكردن بعد بچه رو ميبستن پشتشون و ميرفتن سر زمين واسه كار...
نبايد جزو دخترهاي ريغوي بي جون امروزي طبقه بندي ميشد.به همين خاطر وقتي دكتر بهش گفت وضعيت فيزيولوژيكيش واسه زايمان طبيعي مناسب نيست و ممكنه دچار مشكل بشه خيلي تو فكر رفت. باز هم سر و صداهايي كه از اطراف و اكناف مي اومد بهش مي گفت كه مگه قديما از اين معاينه ها بود؟ اين همه آدم روي زمين رو مادرها زاييدن...
دردش كه گرفت با خودش عهد كرد كه تا آخرين لحظه زاري نكنه.لحظه هاي خيلي سختي رو پشت سر گذاشت. دكتر غر ميزد كه من كه بهت گفتم زايمان طبيعي برات خيلي سخت خواهد بود...
به هر جون كندني بچه به دنيا اومد. يه پسر كاكل زري.پدر بچه و مادر پدر خيلي خوشحال بودن اما چيزي تو نگاه دكتر و پرستارها بود كه ته دل خانوم ما رو لرزوند...
"...بايد اينو زودتر بهتون مي گفتيم. بچه تو كانال زايمان دچار كمبود اكسيژن و به تبع اون صدمه مغزي شده..."
تو كردي...تقصير تو بود...مگه دكتر بهت نگفته بود سزارين بهتره؟ ...تقصير تو بود...تقصير تو بود...تقصير تو بود...
كوچولو مثل همه كوچولوهاي ديگه بود...هرچقدر بزرگتر شد نشون داد كه چقدر آسيب ديده و از همسالان خودش عقبتره...
مادر كوچولوي قصه ما زير بار اين همه تقصير از يك طرف و درد و نگراني داشتن يه بچه عقب مونده خورد شد.پدر بهترين راهو در فرار ديد.مادر و بچه را تنها گذاشت و از ايران رفت با اين وعده كه كار شما رو درست ميكنم و ميارم پيش خودم. لا اقل اونطرف آب امكانات براي بچه عقب مونده بهتره و از اين وعده و وعيد ها...از رفتن پدر خيلي وقته گذشته. مادر تنهاي قصه ما گل عقب مونده شو به دندون ميگيره و به فيزيوتراپي و توان بخشي ميبره...
مادر قصه ما هم تو جامعه سخت و بي رحم امروز ما تنها مونده و هم بايد بار بزرگ كردن كودك ناتوانشو تا ابد به دوش بكشه در حالي كه پدر چشمهاشو بسته و تو يه كشور اروپايي آبجو ميخوره و سعي داره چهار پنج سال اخير رو به كل فراموش كنه...

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

فردا صبح بايد برم جلوي يه تيكه سنگ خاكستري و بگم بابا سلام.
به نظرم خيلي مسخره س اما ظاهرا رسمه و بايد اجرا بشه.دلم نميخواد برم اونجا و صحنه هايي رو كه يكساله تلاش ميكنم كه فراموششون كنم دوباره برام تداعي بشن.پدر من اون استخوانايي نيست كه زير اون سنگ در حال پوسيدنه. پدر من يك دنيا خاطره س كه از زبون هر كسي كه ميشناختش به خوبي و نيكي ياد ميشه.
نميدونم الان كجاس و داره چكار ميكنه اما ميدونم كه هنوز در راه كمال قدم برميداره.اون شب كه تو خواب ديدمش بهم گفت. ازش پرسيدم بابا به مقصدت رسيدي؟ جات خوبه؟ گفت هنوز تو راهم. هنوز خيلي راه مونده. رسيدني در كار نيست . پرسيدم چقدر؟ با دستاش عدد چهار رو نشون داد.چهار مرحله ديگه مونده اما براي من قابل فهم نيست...شايد هم فقط يه خواب بوده؟

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

سلام
1-چند سال كه از ازدواجمون گذشت من افكار همسرمو مثل يه كتاب باز ميخوندم. بنده خدا ميگفت من از دست تو ديگه امنيت فكري هم ندارم. مثلا ميگفت نازنين؟ ميگفتم باشه!بعد كه چشاش گرد ميشد ميگفتم كه مگه فلان چيزو نميگفتي؟ و معلوم ميشد درست حدس زدم.
حالا يه هفته ميشه كه آقاي شوهر داره فكر منو ميخونه.اولش خيلي خوشحال شدم كه آه...بالاخره اونم منو شناخت.ديگه از درون قلب من خبر داره. چه تفاهم زيبايي...اما ديدم نچ!هنوز خيلي راه مونده تا هزارتوي پيچ در پيچ ذهن منو كشف كنه.اميدوارم قانون ظروف مرتبطه تا چهلمين سالگرد ازدواجمون برقرار بشه!
**********
2-يه نصيحت از من به مامان و باباها.لطفا براي بچه هاتون لباس و كفش بزرگتر از اندازه ش نخرين. وقتي تازه هستن به تنشون زار ميزنن. وقتي هم اندازه شدن كهنه و از ريخت افتاده ميشن و در هر صورت لباس به تنشون نامناسب جلوه ميكنه و به اعتماد به نفسشون لطمه ميزنه.
**********
3-ديشب براي شام مهمون داشتم. يكي از مهمونام يه بچه يكساله بود.بنا به طبيعت كنجكاوش دوست داشت به همه چيز دست بزنه و بازي كنه. بازي "بده بندازم" رو هم خيلي دوست داشت.پدر و مادرش با اينكه اين دومين بچه اوناست اصلا دركش نميكردن و سعي ميكردن با گرفتن اشيا از دست بچه و تشر زدن و تحكم كردن به ما بقبولونن كه پدر و مادر مسئول و متعهدي هستن و مراقب بچه هستن. نتيجه ش به بازي "هر چي من دست ميزنم تو بر دار" ختم شد و تمام اسباب و وسايل خونه ما به روي كابينتها و جاهاي بالاتر از دسترس بچه منتقل شد.هر حركت اضافي بچه(اضافه به نسبت يه آدم بالغ) با تشر و گاهي پشت دستي پدر و مادرش سركوب ميشد. اونقدر شد كه من اعصابم خورد شد و بعد از شام نظم و ترتيب دادن به آشپزخونه رو ول كردم و اومدم با بچه كلي بازي كردم. با هم در ماشين لباسشويي رو باز كرديم و توشو نگاه كرديم و چرخونديم. بعد حصير ها رو انداختيم توش! كلي كار خلاف به بچه شون ياد دادم.يه چشم غره هم به پدر و مادرش رفتم و گفتم تو خونه من هيشكي حق نداره مهمون منو دعوا كنه!موقع خداحافظي هم يه گلدون بلور كوچولو رو كه از چشممون دور مونده بود انداخت و شكوند.به نظر من ميخواست برداره و نگاهش كنه اما درست نشونه گيري نكرد. تازه يه بچه يكساله ميفهمه كه گلدون بلور اگه بيفته ميشكنه؟ به نظر من رفتارش كاملا قابل درك بود اما پدر و مادرش با رگهاي قلنبه گردن و چشماي درونده شده به بچه نگاه كردن و گفتن بفرما. تا چيزي نشكوني راحت نميشي؟ اه. بريم ديگه...اونقدر كه من از رفتار مامان و باباهه عصبي شدم از شكستن گلدونم ناراحت نشدم.

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۳

من خودم نيستم. من تبديل شدم به اوني كه دنيا ازم انتظار داره باشم.چه تو جامعه مجازي چه تو دنياي واقعيم خودم نيستم. تو دنياي واقعي شايد براي اينكه خودم باشم لازم باشه بهاي گزافي بالاش بپردازم. شايد براي "خودم" بودن طنابهايي به دست و پام باشه كه صلاح نيست اونها رو باز كنم و باز كردنشون ممكنه براي پيدا كردن خودم خوب باشه اما عزيزانمو آزار بده.
تو دنياي مجازي چرا اجازه دادم از من يه اسطوره نيكي ساخته بشه؟ چرا اجازه دادم منو تو قالب يه مادر فداكار و ايده آل با استانداردهاي دقيق يك زن پاكدامن خانه دار متعهدو...فرو كنن.چرا بايد هميشه فهيم و با گذشت و دانا باشم؟ چرا حق ندارم فحش بدم؟چرا حق ندارم بد باشم؟چرا همه جا منطق مثل سايه دنبالم ميكنه؟چرا نميتونم ديوونه باشم؟حتي لياقت اينو ندارم كه پشت يه صورتك قايم بشم و كسي نفهمه.
دوباره متولد خواهم شد؟

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

سلام
وقتي پدرم فوت كرد رياست و مديريت خانواده ما به عهده مادرم گذاشته شد.مادرم به كمك من و خواهرم به اموال باقيمانده از پدرم سر و ساماني داديم و امور حقوقي و مالي را به روال عادي خودش برگردانديم. مادرم اصرار عجيبي به فروش اموال پدر و تقسيم اونها بين بچه ها در زمان حيات خودش داره.قانون اينطور ميگه كه سهم او از اموال منقول همسرش يك هشتمه و بقيه اموال بايد بين ما فرزندان تقسيم بشه. همه ما از مادرمان بيشتر سهم ميبريم.مادر من و تمام مادرهاي اين سرزمين با نداري و مشكلات اقتصادي و خانوادگي و ... سالهاي سال دست به گريبان بوده اند تا زندگي را به همراه همسرشان به جايي آبرومند برسانند و امروز پس از مرگ همسرشان سهمشان از تلاش گاه چهل پنجاه ساله شان فقط يك هشتم است.
به خودمان نگاه كنيم. ما كه در سالهاي جواني دوشادوش همسرمان تلاش ميكنيم و زندگي ميسازيم و در كمال اخلاص دم از ماديات نميزنيم و همه چيز را به صندوق خانواده هديه ميكنيم براي آينده مان چه توقعي داريم؟ كه زبونم لال شوهرمون از دست بره و بچه هامون بنا به پشتوانه قانوني ما رو از خونه و زندگي كه با خون دل ساختيم بيرون بندازن و چيزي رو كه مفت به چنگ اومده قدر ندونن؟
وقتي مامان براي گرفتن وكيل براي زمين شمال بابا كه كسي تصرفش كرده (و ما بچه ها اصلا نميدونيم كجا هست اما مامان به خاطر طلايي كه احتمالا فروخته و روي پول اون گذاشته بخوبي بخاطر داره)تلاش ميكرد دلم ميخواست زمين دهن باز كنه و منو ببلعه ولي مامان نفهمه كه فقط از اموال منقول سهم داره و از زمين هيچي بهش نميرسه.
وقتي قانون ارث اصلاح شد و ارث زن از كل اموال مرد چه منقول و چه غير منقول يك به هشت اعلام شد مامان فهميد كه از زمين ارث نداشته اما هنوز متوجه نيست كه قانون عطف به ماسبق نميشه و اون همچنان سهمي از زمين نداره. من هم تصميم ندارم اين مساله رو به خواهران و برادرم ياد آوري كنم.به نظر من مامان بايد تا وقتي زنده س مالك تمام اموال باقيمانده از بابا باشه.

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

سلام
وقتي زندگي خسته مون ميكنه من و شوهرم دوتايي ميفتيم رو دنده خل و چل بازي!!
هفته پيش يه روز كه داشتيم ميومديم خونه يه دختر خانومي دم درمون ايستاده بود و از يكي از طبقات درو به روش باز كردن.ماهم پشت سرش وارد حياط شديم كه با نگاههاي چپ چپ اون دخترخانوم مواجه شديم و شروع كرديم به دست انداختن بنده خدا.شوهرم بهش گفت ما دزديم!اجازه ميفرمايين با شما سوار آسانسور بشيم؟دختره هيچي نگفت فقط يك كم خودشو جا به جا كرد كه ما هم سوار شيم. بعد شوهرم رو به من گفت همكلاسيه دختر كوچولوئه آقاي فلانيه اومده با هم درس بخونن نه؟ دختره گفت نخيييير!بعد من گفتم آهان پس دوست دختر بزرگشونه اومده مهموني. بازم دختره گفت نخييييييييير من مدرسم!
شوهرم گفت مدرس يا شهيد مدرس؟ منم گفتم نه بابا مگه نميبيني ترافيك در حال حركته!و بسرعت يه تيكه سنگك كندم و گذاشتم كف دست دختره كه چشاش گرد شده بود و از آسانسور پريديم بيرون.از اون روز تا يه هفته هر روز منتظر صاحبخونه بودم كه بياد و بگه با مهموناي ما شوخي كنين اسباباتونو ميريزم تو كوچه!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

سلام
براي اينكه از خودم و خاندانم به شما خبري داده باشم:
پدر همسرم عملش انجام شد، با اين توضيح كه پزشك جراح ساعت 8 صبح براي انجام عمل جراحي تشريف آوردند و با ديدن رضايتنامه ما فرمودند كه عمل نميكنن كه نميكنن.خانواده همسرم مجبور به امضاي رضايتنامه بي قيد و شرط شدند و پزشك محترم عمل پدر همسرمو كه قرار بود اولين عمل باشه موكول كرد به آخرين عمل اونهم اگه حال و حوصله شو داشته باشه.اگه حسش نباشه عمل ميمونه براي روز بعد.ما و بيمارمون هم بلاتكليف تا ساعت چهار بعد از ظهر نشستيم تا جناب جراح حسش اومد و گفت مريضو به اتاق عمل منتقل كنين.ساعت نه شب عمل تموم شد و خدا رو شكر همه چيز به خير و خوشي گذشت. البته هنوز نميتونيم نظر قطعي بديم چون ممكنه از لجش پنسي چاقويي قيچي اي چيزي توي قفسه سينه جا گذاشته باشه!(شوخي بود،بنده خدا خيلي تميز و خوب عمل كرد دستش درد نكنه ما كه بي انصاف نيستيم)
درود بر شما

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

سلام
يكهفته پيش پدر همسرم دچار درد قلب شديد شدند و به ناچار در بيمارستان بستري شدند.در طول اين يكهفته مراحل تشخيصي رو انجام دادند و نتيجه آنژيو گرافي نشون داد كه بايد بصورت اورژانس عمل جراحي قلب داشته باشن.قرار عمل براي روز يكشنبه گذاشته شده .ديروز فرم چاپ شده اي بعنوان رضايتنامه به ما دادند كه پس از مطالعه امضا كنيم.تو اون فرم كه پر از اغلاط املائي و انشائي بود هرگونه اختيار اعتراض از ما سلب شده و حتي حق درخواست كالبدشكافي و درخواست ديه و...از خانواده كسي كه قراره جراحي بشه سلب ميشه .با توجه به سابقه ذهني كه در مورد بيمارستان ايرانمهر داشتيم همسرم زير فرم نوشت كه با مندرجات فرم تنها در صورتي موافق است كه شامل خطاي علمي، انساني و فني نباشه و فرم رو امضا كرد. مسئولين بخش سي سي يو فرم را قبول نكردند و گفتند كه نميشه.از ما بحث و از اونها استناد به گفته هاي امام و شوراي نگهبان و...بالاخره گفتيم كه ما ريسك طبيعي عمل جراحي قلب را قبول ميكنيم ولي اگه مثلا برق قطع بشه و ژنراتور نداشته باشن و بلايي سر مريض ما بياد ما حق اعتراض رو براي خودمون محفوظ ميدونيم.به ما گفته شد كه با اين شرايط پزشك جراح عمل نخواهد كرد.ما هم مصرانه گفتيم كه شرايط همينه كه هست.
بيمار ما قادر به حركت از روي تخت نيست و با مرفين و مسكن تا روز يكشنبه تحمل خواهد كرد.ميدونيم كه در نهايت ريش و قيچي دست دكتر جراحه و در نهايت هر چي اونا بگن ما مجبوريم قبول كنيم و امضا كنيم.ميدونيم كه حتي اگه اتفاقي براي بيمار ما بيفته و ريشه علمي يا انساني يا تجهيزاتي هم داشته باشه ما نه خبردار ميشيم و نه ميتونيم ثابت كنيم اما حد اقل يه مخالفتي در برابر اين شبكه مافيايي پزشكان جراح از خودمون نشون داديم.
اين خيلي زشت و ناجوانمردانه است كه پزشك جراحي كه قسم وجداني خورده نخواد مسئوليت كارشو قبول كنه و در صورت شكست خوردن كارش حق هر گونه توضيح خواستني رو از بيمار و اقوامش سلب كنه.اين كه در شرايطي كه كسي به ما نياز داشته باشه بخواهيم همه گونه شرايط خودمونو بهش تحميل كنيم نهايت پستيه.پزشك جراحي كه هر چقدر كه دلش ميخواد پول ميگيره و كسي هم جلودارش نيست چرا بايد خودشو موظف به اداي توضيح در مقابل خطاي احتماليش ندونه؟
ميدونم كه يكشنبه صبح فرم جديدي در اختيارمون ميذارن و ما هم مجبور ميشيم بي چك و چونه امضا كنيم...حال مريضمون بد تر از اونيه كه بخواهيم با جونش بازي كنيم...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

سلام
متاسفانه اينجا عين دفترچه بيمه شده آرشيو بيماريهاي نسترن!
از يه نظر هم خوبه.به نوعي ثبت ميشن و ميتونم استفاده آماري ازشون داشته باشم.القصه...
نسترن شديدا كهير زده.علتش رو نميدونم.چند روز آبريزش بيني داشت كه بهش داروييو كه دكترش گفته بود ميدادم. پريشب ديدم تنشو ميخارونه.ديروز ظهر ديدم چند تا دونه ريز روي تنشه و بردمش حموم كه بدنش آروم بشه و احيانا اگه چيزي روي پوستشه كه اذيتش ميكنه برطرف بشه.عصر ديدم دونه ها زياد شدن و خارش هم بيشتره.به سرعت پيش دكترش رفتيم و تشخيص آلرژي داد و دارو و پماد مناسب تجويز كرد.
امروز صبح تنش تيكه تيكه قرمز شده بود. با مصرف دارو خارش از بين رفته اما جزيره هاي قرمز رنگ حتي در كف پا و دستش هم هست و متاسفانه شديدا درد داره بطوري كه اصلا نميتونه راه بره و خيلي ناراحته.نيم ساعت پيش متوجه شدم تب خفيفي داره و وقتي درجه گذاشتم 38.5 بود.استامينوفن دادم به اميد برطرف شدن تب و تسكين درد.
مهمتر از علائمي كه داره و برطرف كردن اونا پيدا كردن علت آلرژيه.تو اين چند روز دو بار با هم به پارك رفتيم و خوب مسلما در تماس با گرده گياهان بوده.يه دسته گل براش خريدم كه شامل رز و گردي و يه برگ سبز به نام شيرك هست كه خيلي هم قشنگه.دو عدد توت فرنگي هم خورده به همراه مقدار معتنابهي پاستيل ويتامين دار كه سوغاتي گرفته بود.عليرغم نفرت من از پاستيل نسترن خيلي دوستش داره.بيشترين ظن من به همون دو تا دونه توت فرنگي ميره در حاليكه سال گذشته بدون هيچ مشكلي توت فرنگي مصرف ميكرد . در مورد پاستيل هم سابقه ناراحتي نداشته.فكر ميكنم گرده گياهان بيشتر از اينكه حساسيت پوستي بده آبريزش از چشم و بيني و احتمالا تنگي نفس بده و نميدونم تب علفي عوارض پوستي هم داره يا خير.از صبح دارم تو كتابام پرسه ميزنم و چيز بيشتري پيدا نكردم.
اميدوارم درد بثورات كف پا و دستش برطرف بشه.طفلك امروز قرار بود از طرف مهد كودك بره پارك ساعي...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

سلام
اگه همسر من فرصت داشتن يه وبلاگ رو داشت قاعدتا وبلاگ جالبي ميشد.هر روز عصر وقتي از سر كار به خونه برميگرده وقايع دنياي كاريش رو براي من تعريف ميكنه و منو تا عصر فردا در بهت و حيرت ميذاره.
از دلمشغوليهاي حقير خانومهاي كارمند شركتشون كه جاي هيچ توجيه و تفسيري رو براي من باقي نميذاره چيزي نميگم.خانومايي كه لا به لاي بمباران اطلاعاتي در مورد لوازم آرايش و رنگ مو و زيبايي، دو سه جمله ابتدايي از حقوق زن به گوششون خورده و خودشون رو يك پا فمينيست معرفي ميكنند و آبروي هرچي مدافع حقوق زنه رو مي برن.از مهندسيني كه قابليت تحقيق و پيدا كردن جواب براي مساله هاي جديد رو ندارن و نه تنها علاقه بلكه قابليتي براي پژوهش ندارن و خلاقيت در اونها فقط در زمينه در رفتن از زير كار خلاصه ميشه.از سرمايه داراني كه سنشون خيلي كمه و كارشون از طريق موبايل انجام ميشه و پولشون زاد و ولد ميكنه. از قدرت پول كه تمام سدهاي قانوني رو ميشكنه. از قطعه قطعه كردن و فروش پارك جنگلي چيتگر به از ما بهتران براي برج سازي.
اين آخري ها دعواهاي خونه ما بر خلاف هميشه كه سر ياد آوري مسئوليتهاي طرف مقابل بود، سر پروژه جديدي بود كه شركتي كه همسرم اونجا شاغله گرفته بود.
اولين مساله اي كه مخالفت منو برانگيخت تقاضاي رشوه از طرف كارفرما بود براي اينكه شركتشون رو در مناقصه برنده اعلام كنه.يعني مناقصه بي مناقصه.مدير عامل شركت با رشوه ده درصدي روي قيمت پروژه موافقت كرد.كارفرما قيمت پيشنهادي رو به طرز مسخره اي كم اعلام كرد و صد ميليون تومان به قيمت پيشنهادي اضافه كرد و شركت رو برنده مناقصه اعلام كرد.
هنگام عقد قرارداد آنچنان شروط احمقانه اي در قرارداد گنجونده شده بود كه براي حذف هر كدوم اونها از متن قرارداد چند ميليون پول درخواست شد.باز هم مدير عامل پذيرفت.دردسرتون ندم،سر جمع رشوه به نزديك هفتاد ميليون تومان رسيد.قبل از عيد كه داشتيم خونه عوض ميكرديم كارچاق كن اين قرارداد رو توي يه فروشگاه پرده فروشي ديديم كه با يه خانوم وحشتناك(از اونايي كه ريمل پايين چشمشون به گونه هاشون ماليده ميشه)دور و بر گرونترين پرده ها ميگشت و تازه همسرم گفت اين آقا اصلا ازدواج نكرده و بالاخره هم نفهميديم اين خانوم كي بود و پرده ها رو براي كجا ميخواستن و اصولا به من چه كه چي ميخريدن اما اونچه كه مسلم بود آقا خرجش بالا بود و بديهي بود كه روزهاي بعد نرخ رشوه بالاتر بره و رفت.
بحثهاي من و همسرم بالا گرفته بود.از ديدن آدم لجني كه مثل زالو پول مفت رو مي مكيد من اونقدر عصبي شده بودم كه رسما به همسرم اعلام كردم كه اگه اين رشوه پرداخت بشه من اونو مقصر ميدونم.همسرم مي گفت تمام پروژه هاي كشور همينجوري انجام ميشن و اگه كسي رشوه نده نه تو مناقصه اي برنده ميشه و نه كاري بهش ارجاع ميشه.
وحشتناكترين قسمت قضيه روزي اتفاق افتاد كه همسرم و همكارانش براي بازديد جايي كه پروژه رو بايد انجام ميدادن به اونجا رفتن و با كمال تعجب ديدن كه خط توليد با تكنولوژي جديد و كاملا بي عيب و نقص داره كار ميكنه و قابليت كاري بسيار بالايي داره و نسبتا هم جديده.وقتي جوياي مساله شدن ديدن كه مديران اون موسسه كه تحت پوشش يك وزارتخونه دولتي بود با كارفرما دست به يكي كردن كه اون خط توليد رو بالكل بكنن و يه خط جديد بذارن و از قبل اين كار به نون و نوايي برسن.
كار به اينجا كه رسيد آش اونقدر شور شد كه ديگه هيچكس رغبتي به انجام اين خيانت نداد.حتي مدير عامل شركت هم از نظر اخلاقي از اين كار منصرف شد.
دو ماه كار پشت صحنه من توي لغو اين قرارداد كاري رو نبايد نديده گرفت.زنها هميشه پشت صحنه اند اما كارهاي مهم انجام ميدن.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

دخملك خيلي بزرگ شده. ديگه نميشه مثل پيشتر ها سرشو شيره ماليد.
يك روز براي اينكه نظم و ترتيب خودم در زمان بچگي رو به رخش بكشم براش تعريف كردم كه مامانم چقدر سختگير بود و هميشه من مجبور بودم اتاقم رو خيلي شديد مرتب كنم. ميگن دروغگو كم حافظه است چون بعد از چند روز كه از من پرسيد وقتي بچه بودم اتاقم چه شكلي بوده براي اينكه اونو متوجه امكاناتي كه داره بكنم بهش گفتم من وقتي هم سن اون بودم اتاق شخصي نداشتم.راست هم گفتم چون خانواده هفت نفري ما در يك خانه چهار خوابه زندگي ميكرد و براي پنج بچه سه اتاق وجود داشت اين بود كه من با خواهر بزرگترم توي يك اتاق بوديم كه در تمام اون اتاق من فقط يك تخت داشتم و بقيه وسايل مال خواهرم بود كه اون موقع ها محصل بود.بلافاصله نسترن مچمو گرفت كه پس وقتي اتاق نداشتي مامان جون مجبورت ميكرد كجا رو مرتب كني؟؟
**********
اين روزها شديداْ به آناتومي بدن علاقه مند شده. چند روز پيش به آقاي همسايه كه از دست زن و بچه ش فرار كرده بود و تو حياط سيگار ميكشيد گفت: اي وااااي. چرا سيگار ميكشين مگه نميدونين سيگار ريه هاتونو سياه مي كنه؟
**********
كيف كردم وقتي بدون اينكه من يادش بدم موقع خداحافظي به خاله م گفت به آقاي... سلام برسونين.
**********
با تلفن كه حرف ميزنه اونقدر حرفه ايه كه نگو، معلومه مربيش خيلي ماهر بوده!آخر مكالمه هم ميگه كاري باري نداري؟
**********
از من مي پرسه مامان كامپيوترو جور كنم؟ ميگم آره بدو. مياد كامپيوترو روشن ميكنه، فال ورق اسپايدر رو مياره، زينگ رو باز ميكنه و سلكشن منو مياره و آهنگ هاي محبوبمونو ميذاره.صدام ميكنه و من ميشينم و اون روي زانوم و با هم فال ميگيريم و كيف ميكنيم.
گاهي وقتا هم ميبينم واسه خودش آهنگ گذاشته و داره عكسهامونو تو كامپيوتر تماشا ميكنه. با پينت براش نقاشي هاي خوشگل ميكشه و بازي بيپ بيپ و كايوت از سرش افتاده.

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

سلام به همه دوستان خصوصا بي بي نگران
بي بي جان نگران نباش.ما آذريها مثلي داريم كه ميگيم ما مثل شتر مكه سخت جونيم.حالا نميدونم شتر مكه چه خصوصياتي داشته ولي ظاهرا بيشتر از بقيه اشتران بردبار بوده.
ملالي نيست جز دوري دوستان. همسر گرامي باز هم در سفره و سه ساعت بعد از رفتنش نسترن دچار گلاب به روتون اسهال و استفراغ شد.اين بار ديگه كاملا مطمئن شدم كه بين مسافرتهاي همسر و بيماري هاي نسترن رابطه معنادار وجود داره.از هفته قبل نسترنو به آب ميوه و ويتامين بسته بودم و حسابي مراقبش بودم كه باد و سرما و اين مسائل بهش نخوره.ميخواستم اين مرخصي چند روزه رو يك كمي راحت باشيم و خوش بگذرونيم.خدا ميدونه شب قبلش چقدر خريد كردم، همه از چيزهايي كه نسترن عاشقانه دوست داره. آب گوجه فرنگي، چيپس، سوسيس و كالباس، جيم جيم پياز و خامه،نان تست و...قرار بود براي خودمون حسابي جشن بگيريم.
شكر خدا امروز حالش خوب شد و اشتهاش باز شد و شكم رويش هم تموم شد.كالباسها و سوسيسها باد كردن رو دستم.بايد بذارمشون تو فريزر.
اوقات خودم زياد جالب نبود.توي وجودم احساسات اونقدر متضادن كه خودم خنده ام ميگيره. نهايت خوشبختي و نهايت غم و دلگيري همزمان توي وجودم حضور دارن. نميدونم چطور ميتونم وقتي در مورد موضوعي اينقدر دلگيرم اينهمه احساس شادماني كنم.اينم از معجزات جديد منه.بنابراين نگران من نباشين.
راستي.اينجا رو فكر ميكنم از اين به بعد حد اكثر هفته اي دو بار آپديت كنم.
سبز سبزم مثل يك مريخي.

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۳

سلام
هيچ دلم نميخواد فضاي اينجا فضاي گلايه و جوابيه بشه. معمولا هم عادت به خاموش كردن جنجالها دارم و سعي مي كنم فضاي اطرافم به دور از تنش باشه اما كامنتهاي مطلب قبليم يه جوري ناراحتم كرده كه دلم ميخواد جوابشونو بدم:
حق با شماست دوستان قديمي. من در تماس گرفتن با دوستام تنبلم. اصولا هم زياد اهل تلفن بازي نيستم.اما شما كه دوست قديمي من هستيد اگه منو نشناخته باشيد ديگه واي به حال بقيه. شما اگه ندونين كه من هميشه به ياد دوستاي قديميم هستم ديگه از كي ميتونم انتظار داشته باشم كه منو بشناسه؟ و اما اگه دوست قديمي حقي داره وظيفه اي هم بيشتر از دوستاي جديد به گردنشه و اونم اينه كه دوستاي قديمي بايد بيشتر از دوستان جديد وضع همديگه رو درك كنن.
من مدتهاست كه زندگيم وقف ديگران شده.اين ديگران معمولا عزيزترينهاي منند.مادرم، همسرم، فرزندم، برادر و خواهرانم و...در تمام اين ده ماهي كه از فوت پدرم گذشته من شايد تنها چهار پنج ساعت در هفته وقت براي شخص خودم داشتم.اين چهار پنج ساعت شامل ساعتهايي ميشه كه تابستان گذشته كلاس خياطي ميرفتم و پاييز و زمستان امسال هم كلاس ان ال پي.اين چند ساعت وقت هم به نوعي فرار براي جلوگيري از ديوانه شدن بود.تو اين ده ماه گذشته هميشه شنونده مشكلات ديگران بودم. هيچ وقت هيچ كس غير از خواهرم كه درد مشتركي داشتيم پاي حرف دل من ننشست كه از مرگ پدرم و دردي كه مي كشم با او صحبت كنم ،حتي همسرم هم اين لطف را در حق من نكرد كه يك لحظه هم كه شده حتي به اشتباه هم كه شده حس كنم تنها نيستم.اين براي اطرافيان من عادت شده كه من فقط بذل كننده باشم.
تو اين ايام عيد كه گذشت شما كه دوست قديمي تر هستي بهتر ميدوني كه من درگير اسباب كشي بودم.نقل مكان با يه بچه كوچيك و شوهري كه فقط عصرها خسته و وامانده در كنار آدم باشه خيلي كار ساده اي نيست.حالا مضاف بشه كه عيد هم نزديك باشه و آدم مادر عليلي هم داشته باشه و عيد اول هم باشه و ملت درست روز اول بعد از تحويل سال به منزل مادر آدم سرازير بشن و علاوه بر مسائل روزمره و فوق برنامه اسباب كشون بايد فكر ميوه و شيريني و كارگر و نظافت و سر و لباس مادر هم بود.
روز عيد دربست در خدمت مادر بودم.پذيرايي از مهمونهايي كه تا ساعت ده شب ادامه داشتند.روز چهارم عيد مادر همسرم مهمان داشت و در كنار ايشون بود.بقيه ايام عيد تا روز يازدهم صرف ديد و بازديد از اقوامي شد كه در ده ماه گذشته به مناسبتهاي مختلف به ديدن مادرم اومده بودن و ما ازشون شرمنده شده بوديم و بايد بازديد ميرفتيم.روز دوازدهم بقاياي اسباب كشي رو كه بعلت حلول سال جديد نيمه كاره مونده بود انجام داديم و روز سيزدهم هم در كنار مادر بوديم كه بعلت معلوليت از خروج از خانه محروم است.
هنوز اسباب كشي ما تموم نشده. هنوز كليد خونه قبلي دست ماست. هنوز انباري اون خونه خالي نشده و منتقل كردن كتابهاي كتابخانه هم ديشب تمام شد.هنوز وقت نكرديم براي آشپزخانه لوستر بخريم و هزار خورده كاري ديگه.
در تمام ايام تعطيلي فقط عصر روز نهم فروردين چهار پنج ساعت وقت صرف خودم كردم.در تمام پونزده روز تعطيلي كه شما تونستين به كارهاي عقب افتاده تون و گردش و تفريحتون برسين من فقط چهار ساعت در يك بعد از ظهر براي خودم داشتم.واقعا جاي گله هست؟

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

سلام
بهترين روز اين ايام تعطيل براي من نهم فروردين بود. عصر روز نهم فروردين با بر و بچه هاي گروه والدين ايراني قرار داشتيم.ساعت هفت بعد از ظهر به اتفاق همسرم و نسترن به محل قرار كه مركز تجاري ميلاد نور بود رفتيم.دم در اصلي كسي رو نديديم و به چند نفر از بچه ها تلفن كردم. شادي همون نزديكيا بود و به زودي رسيد و منو از سرگردوني نجات داد.كنار آسانسور يه خانوم و يه آقا با بچه نازي توي كالسكه ايستاده بودند كه بلافاصله خانوم ما رو شناخت و خودشو معرفي كرد. غزاله با عروس تازه به دنيا اومده ش آهو و همسرش بودند. با هم سوار آسانسور شديم و به رستوران تماشا رفتيم.از دور گروه سرگردان آقايان گروه را ديديم كه در حال بررسي غذاهاي رستوران بودند.بعد از احوال پرسي با اونها خانومهاي گروه رو هم ديديم و بازار بغل و بوس و جيغ و داد به راه افتاد.ساروي كيجا با گل دخترش يسنا كه مثل توپ تپلي و خوشگل شده بود نيازبا نگار و شهريارش كه نگار براي خودش خانومي شده بود و شهريار هم گاز مي طلبيد.آسيابا شميم ابرو كمونش و سميرا با ايلياي آقاش و دلارام با دو بچه گربه ش متين و نيكان نويد ددي ناتاشاي ناز و خانوم ( كه تو كيفش پر از سايه و ماتيك بود)همه به همراه همسرانشان حضور داشتند.
براي من يكي از شبهاي به ياد موندني بود. هرگز به خاطر نداشتم همسرم اينقدر نسبت به معاشرت هاي اينترنتي من حسن نظر داشته باشه. حسابي با آقاهاي گروه اخت شده بود و بحثهاي كاريشون گل انداخته بود.ما خانومها هم اونقدر قربون صدقه بچه هامون رفتيم و همديگرو ماچ و بغل كرديم كه واسه مدتي كه دور از همديگه هستيم ذخيره داشته باشيم.
قسمت بازي كودكانش هم يه تاب چرخون داشت كه بچه ها دلي از عزا در آوردن و من خيلي تعجب كردم وقتي ديدم رايگانه و بعد وقتي رفتم غذا بگيرم علتشو فهميدم. غذاها گرون و با كيفيت پايين بودن.من زياد خوشم نيومد.
خوشحالي اون شب با پذيرفتن دعوت ما براي چاي از طرف آزيتا و آسيا تكميل شد. خلاصه سوار ماشين شديم و اومديم خونه ما. آسيا ميگفت خيلي اعتماد به نفس ميخواد كه آدم اينجوري مهمون ببره خونه ش.خونه من نسبتا مرتب بود اما ميدونستم كه اگه نا مرتب و كثيف هم باشه آسيا و آزيتا به كسي نميگن. خلاصه نگار و شهريار و نسترن وشميم با وسايل نسترن مشغول شدند و ما بزرگتر ها هم سرمونو با چاي و رولت شكلاتي و آجيل گرم كرديم. آخر شب كه از همديگه جدا ميشديم مثل بچه ها از همديگه دل نمي كنديم. همسر آزيتا براي تعطيلات 22 بهمن ما رو مصرانه به آبادان دعوت كرد كه با كمال خوشحالي همسرم هم پذيرفته.اگه خدا بخواد .البته قبل از اون هم اميدوارم خدا بخواد و قرار شيرازمون در آخر تابستون جور بشه. از فكر اينكه چند روز توي يه هتل با دوستام باشم و بچه ها با هم بازي كنن و آقا ها هم با هم بشينن و در مورد اقتصاد و بازار كار غر بزنن و ما هم يه شبانه روز حرف بزنيم قند تو دلم آب ميشه.
راستي، اونجا كه بوديم جاي همه دوستاني كه به دليلي نميتونستن شركت كنن رو خيلي خالي كرديم. البته من بيشتر از همه غايبا به ياد يك نفر بودم اما هرچي دور و برمو نگاه كردم آدم سبز نديدم.به هر حال يادش كرديم و جاي خودش و همسر و بچه هاشو خالي كرديم.شايد قرار بعدي...

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۲

سلام به همه دوستان
اين اولين سلام در سال 83 هست و من در كمال شادماني سال نو رو به همه شما تبريك ميگم.براي همه دوستان مجازي و حقيقيم آرزوي سالي پر از عشق و دوستي و موفقيت و ارتقاء روحي و اجتماعي و سلامت جسمي و هزاران آرزوي خوب ديگه دارم.
ما سال نو رو در خانه جديد آغاز كرديم. خانه اي كه ده روز مانده به عيد به آن نقل مكان كرديم خيلي بهتر و قشنگتر و فضا دار تر از منزل قبلي است و از نظر جابجا كردن وسايل زياد دچار مشكل نشديم.گرچه هنوز كتابخانه مونو نياورديم.علاوه بر كتابخانه كلي خرت و پرت ديگه هم تو خونه قبلي مونده كه بايد در بودن يا نبودنشون تصميم بگيريم.مسئله اين است!
نقل مكان ما يك حسن خيلي خيلي بزرگ داشت.در منزل قديمي نسترن به هيچ عنوان زير بار تنها خوابيدن در اتاقش نميرفت. يك تشك وارفته ابري هميشه به ديوار تكيه داده بود تا شبها روي زمين اتاق نسترن ولو شود و من يا همسرم با نهايت غرغر و چونه زني بريم اونجا بخوابيم.از هر روشي كه ميتونستم براي امن كردن روحي اتاق نسترن استفاده كرده بودم. براش عروسك شب خريده بودم.چراغ خواب گذاشته بودم،شبها براش قصه ميگفتم اما همينكه ميخواستم پامو از اتاق بيرون بذارم واويلا بود.حسابي اعصابمون خسته شده بود اما ترجيح داديم به بچه فشار روحي وارد نكنيم كه مبادا ترسي موندگار ايجاد بشه.
روز اسباب كشي تشك نكبت را به كاميون دارها داديم تا لابلاي اسبابها بذارن تا اسبابها با هم تماس نداشته باشن.بعد هم همسرم تشك را براي همين كار به اونها بخشيد.شب كه موقع خواب بود و من اتاق خوشگل و مرتبي براي نسترن آماده كرده بودم به او شب بخير گفتم و به اتاق خودم رفتم.صداي زر زر قابل پيش بيني به گوشمان رسيد.به اتاقش رفتيم و ديديم چشماي درشتش پر از اشكه و ميگه من بايد تنها بخوابم؟ پس چرا نمياين اينجا؟ من و همسرم هم دو دستي زديم تو سرمون كه وااااااي! تشك رو باربر ها بردن!حالا رو چي بخوابيم؟نسترن جون حالا ما خيلي خسته ايم تو الان بخواب ما پشت همين ديواريم شب اگه كاري داشتي صدامون كن سريع ميايم پيشت.چونه نزد.خسته بود و تلپي افتاد و خوابيد. ما هم دور از جونمون مثل نعش افتاديم و نفهميديم كه تا صبح صدامون كرد يا نه.
صبح كه نسترن بيدار شد با خوشحالي زياد از اتاقش بيرون دويد كه مامان! بابا! ديدين شب تنها خوابيدم؟ آخه ديوار اتاقم هيچ ترك نداره!!!!!!!!!
دختر گلم از ترك عمودي روي ديوار اتاق سابقش ميترسيده و به من نميگفته!! حالا كاري نداريم كه تو ذهن بچه ها چي ميگذره كه از يه ترك ديوار وهم زده ميشن و نميتونن بخوابن اما خدا رو شكر كردم كه بهش فشار نياورده بودم. الان بيشتر از دو هفته است كه به راحتي توي اتاقش ميخوابه.در و ديوار اتاقش خالي از عكسهاي كارتونيه كه به اتاق قبليش نصب كرده بوديم.يه بار از دهنش در رفته بود كه شبا عكسا زنده ميشن؟اتاق خلوت و بي خطري براش مهيا كرديم و راحت و آسوده ميخوابيم.شما هم فكر نكنين كه بچه هاتون تا وقت ازدواج پيش شما ميخوابن. بايد وقتش برسه...

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

ديروز جشن مهدكودك نسترن بود.
فرشته هاي كوچولو با لباس هاي سفيد و سرمه اي دنياي شاد خودشونو به روي ما گشودند و ما پدر و مادر ها رو مهمون زيبايي هاشون كردن.اين بار ما تماشاچي بوديم و اونها مجري.
فندقي ها خيلي بامزه بودند.هر كدوم تو عالم خودشون سير ميكردند و وسط سرود يكهو تو عالم هپروت سير ميكردند.يكيشون كه خيلي با مزه در بحر تفكر غوطه ور شده بود و انگشتش هم تا ته توي دماغش بود. مامانش اينطرف داشت پر پر ميزد. انگار كه بچه ش نطق رياست جمهوريشو خراب كرده!
ارشيا وسط سرود خودشو يواش يواش به ميكروفن نزديك ميكرد و وقتي بهش ميرسيد اونو تو دستش ميگرفت و خيلي حرفه اي آواز ميخوند.پانيذ هفتاد و هفت قلم آرايش كرده بود.مريم توري به سرش زده بود و با اون قد بلندش شكل ملكه ها شده بود.كتايون وقتي مامان و باباها براشون دست ميزدن دستاشو رو سينه گذاشته بود و تعظيم ميكرد. و ...
پيش آمادگي ها كه همكلاس هاي نسترن بودند وضعشون بهتر بود.لا اقل سرود ها رو حفظ بودن.نسترن وسط كار حوصله اش از پا روي پا انداختن سر ميرفت و راحت مي نشست و دامنشو بالا ميزد كه خنك بشه! بچه م اصلا از لباس خوشش نمياد.ياسمين وسط سرود چشمش افتاد به لاكهاي نسترن و دستشو گرفت و تماشا كرد.نسترن وسط سرود منو ديد و برام بوس فرستاد.يك كم بعد هم جو گرفتش و شروع كرد به درجا قر دادن.يكي از بچه ها وقتي عروسك حاجي فيروز سياه با لباس قرمز رو ديد حالت تشنج بهش دست داد و حالا جيغ نزن كي جيغ بزن. خيلي دلم سوخت بيچاره شديدا ترسيده بود. خودمونيم خيلي هم چيز جالبي نيست.لا اقل بابا نوئل قيافه مهربوني داره.
من و هاله (دوستم) هم از قد و بالاي بچه مون اونقدر حظ كرده بوديم كه اشك از چشممون جاري شد(هاله حسابي واسه احساساتي شدن پايه است)خلاصه يه فصل هم آبغوره مادرانه گرفتيم و اومديم بيرون.بچه ها كمي توي پارك بازي كردند و به سختي از همديگه جدا شدند و جشن پايان گرفت.
**********
امروز روز تولد نسترنه. طفلك بچه م امسال تولد نداره چون مشغول تعويض منزل هستيم.دوستاي زيادي بهمون تلفن كردن و كارت تبريك فرستادن اما ظاهرا تا كاغذ رنگي نزنيم و كيك و كادو و مهموني در كار نباشه نسترن تولد رو به رسميت نميشناسه.هرچي ميگم امروز تولدته ميگه پس چرا مهمونا نميان.
**********
اگه يه مدت كم پيدا بودم ببخشين.مشغول نقل مكان هستيم.ماشاللا هزار ماشاللا كارگر هاي نظافتي هم كه وقتشون دور از جون دكترها پره و واسه يه ماه ديگه بهم وقت ميدن.اينه كه خودم آستينا رو بالا زدم و مشغول نظافت هستم اما ظاهرا خيلي دلم خوش بوده كه يك تنه از پس كارها بر ميام. امروز تقريبا دو ساعت مشغول تميز كردن هود بودم.رابين هود نه بابا هود آشپزخونه.عجب پديده كثيفي بود الحمدلله تميز شد.پس چرا من نشستم اينجا؟ پاشم برم بقيه پرده ها رو بدوزم.(بله ديگه پرده دوز هم واسه يه ماه ديگه وقت داد و خودم مجبورم بدوزم)
من رفتم شما مواظب اينجا باشين.
خدا فظ

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲

امروز بالاخره بعد از پنج شش روز تب شديد حال نسترن رو به بهبود رفته آخه باباش داره برميگرده.نميدونم از دوري باباشه يا احيانا پدرش قبل از هر سفر وردي براي خونه نشين كردن من ميخونه يا اينكه نسترن زياد مريض ميشه و باباش زياد سفر ميره و با هم هماهنگ ميكنن...خلاصه تا بوده وقتي آقاي پدر پاشو از تهرون بيرون ميذاره و من تو فكرم كه دو سه روز مرخصيمو چيكار كنم دختر خانوم فورا تب ميكنه و گلوش ميشه عين توت فرنگي و من تمام لحظات مرخصيمو مشغول پاشويه و التماس براي خوردن آب ميوه و ناز كشيدن و نگران شدن و شب نخوابيدن خرج ميكنم.امشب آقاي پدر از سفر برميگرده.نسترن تبش بريده اما اشتها نداره و از ديروز بعد از ظهر هيچي غير از دوغ نخورده.مطمئنم كه اشتهاش هم تا دو سه ساعت ديگه باز ميشه و شنگول و منگول و حبه انگور منتظر باباش ميشه و جناب پدر هم ضمن احوالپرسيش ميپرسه اين دو سه روزه كجا ها رفتين؟ كي اومد؟ چه كار مثبتي كردي؟
كار مثبت؟زهي خيال باطل...