وحشتناكه
اينجا رو كليك كن
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۳
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳
من با زنهاي ديگرفرق دارم.
چند بار اين جمله را شنيده ايم؟يا حتي چند بار خودمان اين جمله را بکار برده ايم؟ چرا خود ما زنها خودمان را قبول نداريم؟ همانقدر که طيف مردها گسترده است زنها هم گوناگون هستند پس چطور طيف گسترده زنها را نفي مي کنيم و خودمان را با آنها متفاوت م? دانيم؟
مساله اينجاست که يا تبليغات مردسالارانه در لايه هاي دروني ذهن ما نفوذ دارد و عقايد تلقيني توسط اين ديدگاه را دروني کرده و قبول داريم و يا خودمان هم به توان و ارزش خودمان باور نداريم.
و فمينيسم مي کوشد که زورگويي هاي دنياي مردانه را از دنياي زنان حذف کند.با خودپنداري منفي زنان چه بايد کرد؟
هميشه بزرگترين و بدترين ظلمها را زنان بر زنان کرده اند.چهره زن همانقدر که مي تواند در پشت نام زيباي مادر تقدس يابد مي تواند در جنبه هاي گوناگون ديگر حامل نفرت و وحشيت و درندگي باشد.لازم به مثال زدن نيست.همه ما تجربه ظلم زن به زن را در اطراف و اکناف زندگيمان ديده ايم.درست است که مردان هم به يکديگر ظلم مي کنند و بخل و حسادت وزيرآب زني و ...در ارتباطاتشان جايگاه ويژه اي دارد اما بخل زنان به يکديگر داستان ديگريست.زنان از موفقيت يکديگردركسب حقوق بيشتر رنج مي برند.آنها از اينکه هم جنسشان از ورطه ظلم مردسالارانه اجتماع رها شود رنج مي برند.آنها هر کسي را که از گرداب خارج شود با خود به زير مي کشند و ياراي ديدن موفقيت هم جنسانشان را ندارند.
شايد بهتر باشد قبل از مبارزه با مردان براي كسب حقوق به ارتقاء فرهنگ و خودباوري زنان اهميت دهيم.
چند بار اين جمله را شنيده ايم؟يا حتي چند بار خودمان اين جمله را بکار برده ايم؟ چرا خود ما زنها خودمان را قبول نداريم؟ همانقدر که طيف مردها گسترده است زنها هم گوناگون هستند پس چطور طيف گسترده زنها را نفي مي کنيم و خودمان را با آنها متفاوت م? دانيم؟
مساله اينجاست که يا تبليغات مردسالارانه در لايه هاي دروني ذهن ما نفوذ دارد و عقايد تلقيني توسط اين ديدگاه را دروني کرده و قبول داريم و يا خودمان هم به توان و ارزش خودمان باور نداريم.
و فمينيسم مي کوشد که زورگويي هاي دنياي مردانه را از دنياي زنان حذف کند.با خودپنداري منفي زنان چه بايد کرد؟
هميشه بزرگترين و بدترين ظلمها را زنان بر زنان کرده اند.چهره زن همانقدر که مي تواند در پشت نام زيباي مادر تقدس يابد مي تواند در جنبه هاي گوناگون ديگر حامل نفرت و وحشيت و درندگي باشد.لازم به مثال زدن نيست.همه ما تجربه ظلم زن به زن را در اطراف و اکناف زندگيمان ديده ايم.درست است که مردان هم به يکديگر ظلم مي کنند و بخل و حسادت وزيرآب زني و ...در ارتباطاتشان جايگاه ويژه اي دارد اما بخل زنان به يکديگر داستان ديگريست.زنان از موفقيت يکديگردركسب حقوق بيشتر رنج مي برند.آنها از اينکه هم جنسشان از ورطه ظلم مردسالارانه اجتماع رها شود رنج مي برند.آنها هر کسي را که از گرداب خارج شود با خود به زير مي کشند و ياراي ديدن موفقيت هم جنسانشان را ندارند.
شايد بهتر باشد قبل از مبارزه با مردان براي كسب حقوق به ارتقاء فرهنگ و خودباوري زنان اهميت دهيم.
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۳
نسترن علاقه عجيبي به آناتومي نشون ميده.يه کتاب گنده مصور آناتومي داريم که هميشه جلوش باز مي کنه و تصاويرشو تماشا مي کنه و از من توضيح مي خواد.من هم تا اونجايي که سوادم قد مي ده کمکش مي کنم.ديروز توي يک کتاب ديگه در مورد بيماري هاي کودکان قسمتي از ستون فقرات و دنبالچه رو کشيده بود که نسترن به سرعت گفت:اين که استخون پشته.حتي احتياج به فکر کردن هم نداشت.
روند توليد مثل هم خيلي توجهشو جلب کرده. دائما صفحه تشکيل جنين تا زايمان رو مياره و تماشا مي کنه. در راستاي علاقه شديدش توضيحاتي هم مي خواد.براش توضيح دادم که اين سلول تخمکه که توي بدن مامانه.اين سلول هم اسپرمه که توي بدن باباست.وقتي اين دوتا سلول با هم ترکيب ميشن يه سلول جديد درست ميشه که بهش ميگن تخم و اون تقسيم ميشه و تبديل به بچه ميشه(تمام مراحل روي عکس توضيح داده شد) و بعد نسترن پرسيد که:اين گندهه که تخمکه تو دل ماماناس.اما اون يکي که دم داره که تو بدن باباهاس پس چه جوري با هم ترکيب ميشن؟ و در اينجا بود که من متوجه شدم تلويزيون بي خودي روشنه و نسترنو فرستادم پي نخود سياه!!
**********
هفته پيش از راديو کلمه "رسانه" رو شنيد.پرسيد رسانه يعني چي؟ گفتم يعني وسيله اي که خبر مي رسونه مثل...نسترن: مثل کلاغه!!!
**********
امروز با يه خانوم که فوق ليسانس نقاشي داشت در مورد علاقه شديد نسترن به نقاشي صحبت کردم.توصيه کرد اصلا کلاس نقاشي نذارمش که خلاقيتش کور نشه.گفت بذار تا زماني که دوست داره از ذهنش و احساسش براي نقاشي کردن استفاده کنه و وقتي خودش احساس نياز کرد براي تعليمش اقدام کن.وگرنه تعليم به بچه 6 ساله يعني وادار به تقليد کردن او.
روند توليد مثل هم خيلي توجهشو جلب کرده. دائما صفحه تشکيل جنين تا زايمان رو مياره و تماشا مي کنه. در راستاي علاقه شديدش توضيحاتي هم مي خواد.براش توضيح دادم که اين سلول تخمکه که توي بدن مامانه.اين سلول هم اسپرمه که توي بدن باباست.وقتي اين دوتا سلول با هم ترکيب ميشن يه سلول جديد درست ميشه که بهش ميگن تخم و اون تقسيم ميشه و تبديل به بچه ميشه(تمام مراحل روي عکس توضيح داده شد) و بعد نسترن پرسيد که:اين گندهه که تخمکه تو دل ماماناس.اما اون يکي که دم داره که تو بدن باباهاس پس چه جوري با هم ترکيب ميشن؟ و در اينجا بود که من متوجه شدم تلويزيون بي خودي روشنه و نسترنو فرستادم پي نخود سياه!!
**********
هفته پيش از راديو کلمه "رسانه" رو شنيد.پرسيد رسانه يعني چي؟ گفتم يعني وسيله اي که خبر مي رسونه مثل...نسترن: مثل کلاغه!!!
**********
امروز با يه خانوم که فوق ليسانس نقاشي داشت در مورد علاقه شديد نسترن به نقاشي صحبت کردم.توصيه کرد اصلا کلاس نقاشي نذارمش که خلاقيتش کور نشه.گفت بذار تا زماني که دوست داره از ذهنش و احساسش براي نقاشي کردن استفاده کنه و وقتي خودش احساس نياز کرد براي تعليمش اقدام کن.وگرنه تعليم به بچه 6 ساله يعني وادار به تقليد کردن او.
دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳
دزدي فقط اين نيست که کيف کسي را بزنيم يا از ديواركسي بالا برويم. همين که حقي را که بايد بپردازيم نپردازيم دزدي کرده ايم. همين که حقي را که به ما تعلق نداشته گرفته باشيم دزدي کرده ايم. همين که از محبتي که بايد نثار اطرافيان کنيم دريغ کنيم دزدي کرده ايم.همين که زيگزاگ رانندگي کنيم و راه ديگران را بگيريم دزدي کرده ايم. همين که جلوتر از نوبت سوار اتوبوس شويم دزدي کرده ايم...خيلي از کارهايي که براي ما مصداق زرنگي دارند در واقع در ذيل گروه دزدي طبقه بندي مي شوند.به رفتارهامان دقت بيشتري داشته باشيم...
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳
شش سال پيش بود که با دماغ بادکرده قرمز رنگ وحشتناکي ديدمش.دماغشو عمل کرده بود و بعد از عمل دملهاي چرکين بزرگي داخل دماغش به وجود اومده بود که شکل دماغشو بيشتر از دماغ عمل شده شبيه آلو قرمز براق رسيده اي کرده بود که به صورتش چسبيده...
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟
دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳
یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳
سلام
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳
خيلي سخته که آدم احساس کنه که کسي که به عنوان استاد بهش ايمان پيدا کرده اون کسي نيست که نشون ميده.شايد بايد اين اتفاق مي افتاد تا بفهمم هرگز نبايد به انساني ايمان مطلق داشته باشم.از هر کسي بايد آنچه را که مي تواند بياموزد بگيرم و پله پله بالاتر بروم.در انتظار استاد ديگري هستم.وقتي شاگرد آماده باشد استاد پديدار مي شود.نميدانم چطور بايد آماده شوم؟
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳
شايد اتفاقي که براي نوشي افتاد ارزش آن را داشته باشد تا دستي به سر و روي اين وبلاگ بکشم و دو سه جمله اي بنويسم.
متني که تحت عنوان پچ پچ در سايت زنان ايران گذاشته شده بود به اندازه کافي جهت دار و هدفمند بود که بحث در باب موضوع آن به فرع کشيده شود.داستان روايت دلگيريهاي زني متاهل است از اينترنت و بي وفايي شبانه همسر و حضور در پاي جعبه جادو و چت کردن به زعم نويسنده اروتيک بدون ذکر دليل براي اين قضاوت با کسي که نويسنده تنها عنوان جوجه ها را در انتهاي نام آن تشخيص داده است.در وهله اول در کنار متني که احتياج به گفتگوهاي بسيار با نويسنده دارد اين فکر به ذهن خواننده خطور مي کند که آيا اصولا مهم است که طرف چت همسر نويسنده مادر جوجه ها باشد يا ايراندوست يا کسي ديگر؟ و چرا بايد نام يا اشاره به نام يک وبلاگ نويس معروف در متن آورده شود که هدف کلي دارد؟و اصولا هدف نگارنده از ارسال اين متن به سايت زنان ايران چيست؟ آگاه کردن زنان ديگر در برابر مضار استفاده از اينترنت؟استفاده از اينترنت بر عليه اينترنت؟آگاه کردن خلق خدا بر مفسده هاي چت؟ يا الصاق برچسب بي عفتي بر يک وبلاگ نويس معروف که اکثر اهل وبلاگ با نام او آشنايند و شايد به جرات بتوان گفت امن ترين و پاکيزه ترين وبلاگ براي معرفي در جرايد و نشريات و کتابهاست؟البته بماند که هر صاحب جوجه اي نوشي نيست. شايد کسي که موجب دلگيري نويسنده پچ پچ شده جيران و جوجه هاش باشد!
اما از منظر ديگر ناراحت کننده تر از توهيني که در متن نوشته وجود دارد چاپ شدن متن در سايتي است که معتمد اکثر زنان ايراني آشنا به اينترنت است.و سوال بزرگي که در ذهن خواننده ها پديد مي آيد اين است که چه نظارتي بر نشر مطالب در سايت زنان ايران وجود دارد و چه کسي انتخاب و بازبيني متنهاي منتشره را به عهده دارد و آيا هر مطلبي بدون بازبيني و موشکافي در سايت زنان ايران قابل انتشار است؟
و قسمت سوم ماجرا دفاع نوشي از هويت محازي خود است. دفاعي که به نظر من زائد است.کساني که نوشي را به عنوان نويسنده وبلاگ نوشي و جوجه هاش نمي شناسند از طعنه زده شده در متن بي اطلاعند و کساني که او را بشناسند بسرعت متوجه غرض ورزي نويسنده خواهند شد.اينچنين اتهام زدن و باب گفتگو را بستن تنها از مغرضين بر مي آيد و تنها تاسف بزرگ در اين است که چرا سايت زنان ايران اينچنين ملعبه دست افراد معلوم الحال قرار گرفته است.
متني که تحت عنوان پچ پچ در سايت زنان ايران گذاشته شده بود به اندازه کافي جهت دار و هدفمند بود که بحث در باب موضوع آن به فرع کشيده شود.داستان روايت دلگيريهاي زني متاهل است از اينترنت و بي وفايي شبانه همسر و حضور در پاي جعبه جادو و چت کردن به زعم نويسنده اروتيک بدون ذکر دليل براي اين قضاوت با کسي که نويسنده تنها عنوان جوجه ها را در انتهاي نام آن تشخيص داده است.در وهله اول در کنار متني که احتياج به گفتگوهاي بسيار با نويسنده دارد اين فکر به ذهن خواننده خطور مي کند که آيا اصولا مهم است که طرف چت همسر نويسنده مادر جوجه ها باشد يا ايراندوست يا کسي ديگر؟ و چرا بايد نام يا اشاره به نام يک وبلاگ نويس معروف در متن آورده شود که هدف کلي دارد؟و اصولا هدف نگارنده از ارسال اين متن به سايت زنان ايران چيست؟ آگاه کردن زنان ديگر در برابر مضار استفاده از اينترنت؟استفاده از اينترنت بر عليه اينترنت؟آگاه کردن خلق خدا بر مفسده هاي چت؟ يا الصاق برچسب بي عفتي بر يک وبلاگ نويس معروف که اکثر اهل وبلاگ با نام او آشنايند و شايد به جرات بتوان گفت امن ترين و پاکيزه ترين وبلاگ براي معرفي در جرايد و نشريات و کتابهاست؟البته بماند که هر صاحب جوجه اي نوشي نيست. شايد کسي که موجب دلگيري نويسنده پچ پچ شده جيران و جوجه هاش باشد!
اما از منظر ديگر ناراحت کننده تر از توهيني که در متن نوشته وجود دارد چاپ شدن متن در سايتي است که معتمد اکثر زنان ايراني آشنا به اينترنت است.و سوال بزرگي که در ذهن خواننده ها پديد مي آيد اين است که چه نظارتي بر نشر مطالب در سايت زنان ايران وجود دارد و چه کسي انتخاب و بازبيني متنهاي منتشره را به عهده دارد و آيا هر مطلبي بدون بازبيني و موشکافي در سايت زنان ايران قابل انتشار است؟
و قسمت سوم ماجرا دفاع نوشي از هويت محازي خود است. دفاعي که به نظر من زائد است.کساني که نوشي را به عنوان نويسنده وبلاگ نوشي و جوجه هاش نمي شناسند از طعنه زده شده در متن بي اطلاعند و کساني که او را بشناسند بسرعت متوجه غرض ورزي نويسنده خواهند شد.اينچنين اتهام زدن و باب گفتگو را بستن تنها از مغرضين بر مي آيد و تنها تاسف بزرگ در اين است که چرا سايت زنان ايران اينچنين ملعبه دست افراد معلوم الحال قرار گرفته است.
پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳
خداحافظي سخته.براي همين خداحافظي نمي كنم.
دوستان زيادي اينجا دارم كه تا اين ساعت هم به خاطر ارتباط با اونها در اينجا ادامه دادم.
فكر مي كنم ديگه وبلاگ دوستانه براي من كافي نيست.اينجا زيادي دوستانه است و جايي نيست كه بتونم خودم رو توش تخليه كنم. فقط از مهر و عشق و دوستي اينجا مي گم در حالي كه بيشتر از نثار كردن مهر احتياج به تخليه خشم و دلتنگي هام دارم.شايد جايي ديگه دوباره شروع كنم.دل كندن كامل برام خيلي سخته.
دوباره متولد ميشم.اما اين بار سعي مي كنم بدون رنگ و لعاب اضافي، بدون بزك و دوزك اضافي خودم باشم.نازنين.
وبلاگ دوستانه رو حذف نمي كنم .گاهي ممكنه مطلبي حرفي داشته باشم كه در اينجا بزنم.
به هر حال اينجا معرف گذشته منه نه حال من.ايراندوست دوستانه تاريخش به سر رسيده.
خدا حافظ
یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳
شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳
روزي روزگاري در همسايگي ما مردي زندگي مي کرد که همسرش پزشک بسيار حاذقي بود.مرد مزبور نقاش و هنرمند بود و تمام وقت در خانه.گاهي که از راه پله عبور مي کردي و چشمت را جولان مي دادي مي توانستي ببيني که مرد هنرمند ظرفي مي شويد يا کبابي به سيخ مي کشد و برنجي دم مي کند...خانم دکتر آنقدر مسئوليت شغلي داشت که گاهي شبها هم دير به خانه مي آمد.گاهي روزها وقتي وانت ميوه فروش دوره گرد به کوچه ما مي آمد و خانمهاي محله به دورش حلقه مي زدند مرد هنرمند هم به ما مي پيوست و خيلي وقتها شده بود که در مورد کيفيت محصولات از ما راهنمايي بخواهد و سوا کردن ميوه و سبزي را از ما ياد بگيرد.
همسايه ها با ديدن زن و شوهر چپکي ساختمانمان پوزخند مي زدند. خانمها پشت سر خانم حرف مي زدند که زن نيست،مادر نيست، زني که شب دير بياد خونه...زني که دستي به خونه ش نکشه...زني که از خونه زندگي خبر نداشته باشه زن نيست.مردهاي ساختمان پشت سر مرد حرف ميزدند و به او مي خنديدند و با دادن لقب زن ذليل و کدبانو و ...مردانگيش را زير سوال مي بردند.
ذهن همه همسايه ها بشدت درگير خانواده مزبور شده بود اما آنها راحت، خوشحال و خوشبخت بودند و از زندگي مشترکشان لذت مي بردند و به جرات مي توانم بگويم، شايد خوش ترين زوج ساختمان ما بودند.
همسايه ها با ديدن زن و شوهر چپکي ساختمانمان پوزخند مي زدند. خانمها پشت سر خانم حرف مي زدند که زن نيست،مادر نيست، زني که شب دير بياد خونه...زني که دستي به خونه ش نکشه...زني که از خونه زندگي خبر نداشته باشه زن نيست.مردهاي ساختمان پشت سر مرد حرف ميزدند و به او مي خنديدند و با دادن لقب زن ذليل و کدبانو و ...مردانگيش را زير سوال مي بردند.
ذهن همه همسايه ها بشدت درگير خانواده مزبور شده بود اما آنها راحت، خوشحال و خوشبخت بودند و از زندگي مشترکشان لذت مي بردند و به جرات مي توانم بگويم، شايد خوش ترين زوج ساختمان ما بودند.
چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳
خيلي سخته كه آدم از معاشرت با كسي معذب باشه و در عين حال خودشو مجبور به ارتباط برقرار كردن بدونه.
اين روزها خيلي كم صحبت شده ام.نه اينكه حرفي براي گفتن نداشته باشم.حرف زياده خيلي زياد.اما حرف مردم پسند نيست.از معاشرتهاي معمولي زنانه حالت انزجار بهم دست ميده. از صحبت در مورد رنگ مو و رژيم و كساني كه قپون دستشون گرفتن تا گرمهاي اضافه يا كم شده منو مورد قضاوت قرار بدن و به خصوصي ترين تصميماتم در مورد موهام و لباسهام دخالت كنن حالم بد ميشه. از صحبتهاي معني داري كه در زرورق ادب پيچيده ميشه بدم مياد. دو به هم زني و پشت هم اندازي و پشت سر زني رو بخوبي حس مي كنم و مشمئز ميشم.از دادن و گرفتن دستور غذاو آدرس آرايشگاه لذت نمي برم.حرفي ندارم كه در نفي يا اثبات مادر شوهرو خواهر شوهرم بزنم. مسائل فيمابين خودم و همسرمو خصوصي ميدونم و خيلي دوست ندارم در موردشون صحبت كنم و...
وقتي در جمع خانومها قرار ميگرم ساكتم. خانومها به سكوتم با ديده ترديد نگاه مي كنن. هيچ كدومشون باور نمي كنن كه من اظهار نظري در زمينه گفتگوشون نداشته باشم.سكوتمو به اندوهي عميق در پس چشمانم تعبير مي كنن.نمي تونن باور كنن كه من مشكلي نداشته باشم پس نتيجه مي گيرن كه مشكل من عميق تر از اونيه كه بخوام باهاشون مطرح كنم. برام دل مي سوزونن و منو افسرده مي دونن.
رو به جمع مردونه كه مي كنم مي بينم اونهاهم در زندگي كوچيك خودشون فريز شدن. فقط نوع زندگي و زاويه نگاه تغيير مي كنه. اونها هم همه ش در مورد كارشون صحبت مي كنن. تفسيرهاي نيم بند اقتصادي و سياسي حد اكثر صحبتيه كه مطرح مي شه. خودموني كه باشن صحبت به جوكهاي دوزاري مي رسه و اگه حرف مشتركي پيدا نكنن رو به تلويزيون مي كنن و به دنبال تصاوير چشم نواز مي گردند...
دلم ميخواد كسي رو پيدا كنم كه بتونم باهاش صحبت كنم.يكي بگم و دوتا بشنوم و سه تا نتيجه بگيرم.
اين روزها خيلي كم صحبت شده ام.نه اينكه حرفي براي گفتن نداشته باشم.حرف زياده خيلي زياد.اما حرف مردم پسند نيست.از معاشرتهاي معمولي زنانه حالت انزجار بهم دست ميده. از صحبت در مورد رنگ مو و رژيم و كساني كه قپون دستشون گرفتن تا گرمهاي اضافه يا كم شده منو مورد قضاوت قرار بدن و به خصوصي ترين تصميماتم در مورد موهام و لباسهام دخالت كنن حالم بد ميشه. از صحبتهاي معني داري كه در زرورق ادب پيچيده ميشه بدم مياد. دو به هم زني و پشت هم اندازي و پشت سر زني رو بخوبي حس مي كنم و مشمئز ميشم.از دادن و گرفتن دستور غذاو آدرس آرايشگاه لذت نمي برم.حرفي ندارم كه در نفي يا اثبات مادر شوهرو خواهر شوهرم بزنم. مسائل فيمابين خودم و همسرمو خصوصي ميدونم و خيلي دوست ندارم در موردشون صحبت كنم و...
وقتي در جمع خانومها قرار ميگرم ساكتم. خانومها به سكوتم با ديده ترديد نگاه مي كنن. هيچ كدومشون باور نمي كنن كه من اظهار نظري در زمينه گفتگوشون نداشته باشم.سكوتمو به اندوهي عميق در پس چشمانم تعبير مي كنن.نمي تونن باور كنن كه من مشكلي نداشته باشم پس نتيجه مي گيرن كه مشكل من عميق تر از اونيه كه بخوام باهاشون مطرح كنم. برام دل مي سوزونن و منو افسرده مي دونن.
رو به جمع مردونه كه مي كنم مي بينم اونهاهم در زندگي كوچيك خودشون فريز شدن. فقط نوع زندگي و زاويه نگاه تغيير مي كنه. اونها هم همه ش در مورد كارشون صحبت مي كنن. تفسيرهاي نيم بند اقتصادي و سياسي حد اكثر صحبتيه كه مطرح مي شه. خودموني كه باشن صحبت به جوكهاي دوزاري مي رسه و اگه حرف مشتركي پيدا نكنن رو به تلويزيون مي كنن و به دنبال تصاوير چشم نواز مي گردند...
دلم ميخواد كسي رو پيدا كنم كه بتونم باهاش صحبت كنم.يكي بگم و دوتا بشنوم و سه تا نتيجه بگيرم.
شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳
سلام
آخر هفته دو هفته قبل طي يك برنامه خيلي خيلي فشرده با همسرم و نسترن به همراه يك مهمون خارجي به شهر اصفهان رفتيم.جاي همه دوستان خالي بود.مسافرت كوتاه و مفيدي بود.تقريبا تمام ابنيه تاريخي شهر اصفهانو ديديم.همراه خارجيمون از تعجب عظمت بناهاي تاريخي چونه ش دراز شده بود.نسترن زير گنبد مسجد شاه معركه گرفته بود و اپرا مي خوند! كلي هم تشويق كننده داشت.هتل عباسي هم واقعا تماشايي بود اما حيف كه نتونستيم از آش رشته توصيه شده ش بخوريم.
قشنگترين قسمت اين مسافرت اين بود كه عصر پنج شنبه مهمون دوست عزيزم گذر روزگار بودم كه تا اون روز همديگه رو نديده بوديم. عصر قشنگ و خوبي داشتيم.پسر ناز و گلش با اون موهاي لخت دل منو برد.اميدوارم من هم بتونم روزي تو خونه ام ازشون پذيرايي كنم.
پ.ن: بچه هاي گروه والدين ايراني، جايزه مسابقه رو خودم و گذر نصف مي كنيم!
آخر هفته دو هفته قبل طي يك برنامه خيلي خيلي فشرده با همسرم و نسترن به همراه يك مهمون خارجي به شهر اصفهان رفتيم.جاي همه دوستان خالي بود.مسافرت كوتاه و مفيدي بود.تقريبا تمام ابنيه تاريخي شهر اصفهانو ديديم.همراه خارجيمون از تعجب عظمت بناهاي تاريخي چونه ش دراز شده بود.نسترن زير گنبد مسجد شاه معركه گرفته بود و اپرا مي خوند! كلي هم تشويق كننده داشت.هتل عباسي هم واقعا تماشايي بود اما حيف كه نتونستيم از آش رشته توصيه شده ش بخوريم.
قشنگترين قسمت اين مسافرت اين بود كه عصر پنج شنبه مهمون دوست عزيزم گذر روزگار بودم كه تا اون روز همديگه رو نديده بوديم. عصر قشنگ و خوبي داشتيم.پسر ناز و گلش با اون موهاي لخت دل منو برد.اميدوارم من هم بتونم روزي تو خونه ام ازشون پذيرايي كنم.
پ.ن: بچه هاي گروه والدين ايراني، جايزه مسابقه رو خودم و گذر نصف مي كنيم!
چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳
احساس كسي رو دارم كه تو يه رودخونه متلاطم رو يه تخته سنگ امن ايستاده اما همه اطرافيانش تو رودخونه افتادن!نمي دونم كدومشونو از آب بكشم بيرون. ته دلم يه دلهره هست.چرا من توي آب نيفتادم؟ نكنه قراره يه موج بزرگ، بد تر از همه، بياد و منو با خودش به عمق رود بكشه؟ اصلا چرا من جام امنه؟...
شايدم من بايد بايستم تا بقيه رو از آب بكشم بيرون!؟خيلي سخته.من خيلي دست تنهام. خدايا كمكهات تو راهن؟
شايدم من بايد بايستم تا بقيه رو از آب بكشم بيرون!؟خيلي سخته.من خيلي دست تنهام. خدايا كمكهات تو راهن؟
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
خيارهاي خوشبخت!
چند وقت پيش يكي از شبكه هاي آلمان برنامه اي داشت در مورد روشهاي جديد پرورش محصول خيار. دانشمندانشون بعد از مدتها تحقيق متوجه شدن كه هنگام هرس برگها و شاخه هاي بوته خيار صدايي مانند فرياد از خيارها بلند ميشه و نشون ميده كه دردشون ميگيره.(البته صداي ايجاد شده توسط گوش قابل شنيدن نيست)خلاصه چه دردسرتون بدم كه روشهايي ايجاد كردن كه بوته خيار دردش نگيره و به وسيله اين روش تونستن خيارهاي بهتري توليد كنن كه صاف و صوف از كار در بياد و تاب نداشته باشن.اين خيارها كه كمي از خيار معمولي گرونتر هستن تحت عنوان خيارهاي خوشبخت به فروش ميرسن.
**********
چند روز پيش يه نامادري پسر شوهرشو كه ده دوازده سال بيشتر نداشته به طرز فجيعي به قتل ميرسونه.
پدري در كن پس از تجاوز به دختر نه ساله ش با كارد ميوه خوري سر بچه شو مي بره.
دختر شانزده ساله اي به خاطر اشتباه داماد و اتهام عدم بكارت در شب عروسيش توسط پدر و عموش با ساطور به قتل ميرسه.
...
**********
از دو مطلب فوق به طريق استنتاج رياضي چنين نتيجه گيري ميشود كه كاش شصت ميليون ايراني خيار آلماني بودند.
چند وقت پيش يكي از شبكه هاي آلمان برنامه اي داشت در مورد روشهاي جديد پرورش محصول خيار. دانشمندانشون بعد از مدتها تحقيق متوجه شدن كه هنگام هرس برگها و شاخه هاي بوته خيار صدايي مانند فرياد از خيارها بلند ميشه و نشون ميده كه دردشون ميگيره.(البته صداي ايجاد شده توسط گوش قابل شنيدن نيست)خلاصه چه دردسرتون بدم كه روشهايي ايجاد كردن كه بوته خيار دردش نگيره و به وسيله اين روش تونستن خيارهاي بهتري توليد كنن كه صاف و صوف از كار در بياد و تاب نداشته باشن.اين خيارها كه كمي از خيار معمولي گرونتر هستن تحت عنوان خيارهاي خوشبخت به فروش ميرسن.
**********
چند روز پيش يه نامادري پسر شوهرشو كه ده دوازده سال بيشتر نداشته به طرز فجيعي به قتل ميرسونه.
پدري در كن پس از تجاوز به دختر نه ساله ش با كارد ميوه خوري سر بچه شو مي بره.
دختر شانزده ساله اي به خاطر اشتباه داماد و اتهام عدم بكارت در شب عروسيش توسط پدر و عموش با ساطور به قتل ميرسه.
...
**********
از دو مطلب فوق به طريق استنتاج رياضي چنين نتيجه گيري ميشود كه كاش شصت ميليون ايراني خيار آلماني بودند.
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳
حامله كه بود غير مستقيم از مادر شوهرش ميشنيد كه دختراي اين دوره و زمونه دماغشونو بگيري جونشون در ميره. نا ندارن زايمان كنن تا ميرن دكتر ميگن سزارين!شوهرش گاه و بيگاه ميگفت زن هم زناي قديم.زايمان ميكردن بعد بچه رو ميبستن پشتشون و ميرفتن سر زمين واسه كار...
نبايد جزو دخترهاي ريغوي بي جون امروزي طبقه بندي ميشد.به همين خاطر وقتي دكتر بهش گفت وضعيت فيزيولوژيكيش واسه زايمان طبيعي مناسب نيست و ممكنه دچار مشكل بشه خيلي تو فكر رفت. باز هم سر و صداهايي كه از اطراف و اكناف مي اومد بهش مي گفت كه مگه قديما از اين معاينه ها بود؟ اين همه آدم روي زمين رو مادرها زاييدن...
دردش كه گرفت با خودش عهد كرد كه تا آخرين لحظه زاري نكنه.لحظه هاي خيلي سختي رو پشت سر گذاشت. دكتر غر ميزد كه من كه بهت گفتم زايمان طبيعي برات خيلي سخت خواهد بود...
به هر جون كندني بچه به دنيا اومد. يه پسر كاكل زري.پدر بچه و مادر پدر خيلي خوشحال بودن اما چيزي تو نگاه دكتر و پرستارها بود كه ته دل خانوم ما رو لرزوند...
"...بايد اينو زودتر بهتون مي گفتيم. بچه تو كانال زايمان دچار كمبود اكسيژن و به تبع اون صدمه مغزي شده..."
تو كردي...تقصير تو بود...مگه دكتر بهت نگفته بود سزارين بهتره؟ ...تقصير تو بود...تقصير تو بود...تقصير تو بود...
كوچولو مثل همه كوچولوهاي ديگه بود...هرچقدر بزرگتر شد نشون داد كه چقدر آسيب ديده و از همسالان خودش عقبتره...
مادر كوچولوي قصه ما زير بار اين همه تقصير از يك طرف و درد و نگراني داشتن يه بچه عقب مونده خورد شد.پدر بهترين راهو در فرار ديد.مادر و بچه را تنها گذاشت و از ايران رفت با اين وعده كه كار شما رو درست ميكنم و ميارم پيش خودم. لا اقل اونطرف آب امكانات براي بچه عقب مونده بهتره و از اين وعده و وعيد ها...از رفتن پدر خيلي وقته گذشته. مادر تنهاي قصه ما گل عقب مونده شو به دندون ميگيره و به فيزيوتراپي و توان بخشي ميبره...
مادر قصه ما هم تو جامعه سخت و بي رحم امروز ما تنها مونده و هم بايد بار بزرگ كردن كودك ناتوانشو تا ابد به دوش بكشه در حالي كه پدر چشمهاشو بسته و تو يه كشور اروپايي آبجو ميخوره و سعي داره چهار پنج سال اخير رو به كل فراموش كنه...
نبايد جزو دخترهاي ريغوي بي جون امروزي طبقه بندي ميشد.به همين خاطر وقتي دكتر بهش گفت وضعيت فيزيولوژيكيش واسه زايمان طبيعي مناسب نيست و ممكنه دچار مشكل بشه خيلي تو فكر رفت. باز هم سر و صداهايي كه از اطراف و اكناف مي اومد بهش مي گفت كه مگه قديما از اين معاينه ها بود؟ اين همه آدم روي زمين رو مادرها زاييدن...
دردش كه گرفت با خودش عهد كرد كه تا آخرين لحظه زاري نكنه.لحظه هاي خيلي سختي رو پشت سر گذاشت. دكتر غر ميزد كه من كه بهت گفتم زايمان طبيعي برات خيلي سخت خواهد بود...
به هر جون كندني بچه به دنيا اومد. يه پسر كاكل زري.پدر بچه و مادر پدر خيلي خوشحال بودن اما چيزي تو نگاه دكتر و پرستارها بود كه ته دل خانوم ما رو لرزوند...
"...بايد اينو زودتر بهتون مي گفتيم. بچه تو كانال زايمان دچار كمبود اكسيژن و به تبع اون صدمه مغزي شده..."
تو كردي...تقصير تو بود...مگه دكتر بهت نگفته بود سزارين بهتره؟ ...تقصير تو بود...تقصير تو بود...تقصير تو بود...
كوچولو مثل همه كوچولوهاي ديگه بود...هرچقدر بزرگتر شد نشون داد كه چقدر آسيب ديده و از همسالان خودش عقبتره...
مادر كوچولوي قصه ما زير بار اين همه تقصير از يك طرف و درد و نگراني داشتن يه بچه عقب مونده خورد شد.پدر بهترين راهو در فرار ديد.مادر و بچه را تنها گذاشت و از ايران رفت با اين وعده كه كار شما رو درست ميكنم و ميارم پيش خودم. لا اقل اونطرف آب امكانات براي بچه عقب مونده بهتره و از اين وعده و وعيد ها...از رفتن پدر خيلي وقته گذشته. مادر تنهاي قصه ما گل عقب مونده شو به دندون ميگيره و به فيزيوتراپي و توان بخشي ميبره...
مادر قصه ما هم تو جامعه سخت و بي رحم امروز ما تنها مونده و هم بايد بار بزرگ كردن كودك ناتوانشو تا ابد به دوش بكشه در حالي كه پدر چشمهاشو بسته و تو يه كشور اروپايي آبجو ميخوره و سعي داره چهار پنج سال اخير رو به كل فراموش كنه...
چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳
فردا صبح بايد برم جلوي يه تيكه سنگ خاكستري و بگم بابا سلام.
به نظرم خيلي مسخره س اما ظاهرا رسمه و بايد اجرا بشه.دلم نميخواد برم اونجا و صحنه هايي رو كه يكساله تلاش ميكنم كه فراموششون كنم دوباره برام تداعي بشن.پدر من اون استخوانايي نيست كه زير اون سنگ در حال پوسيدنه. پدر من يك دنيا خاطره س كه از زبون هر كسي كه ميشناختش به خوبي و نيكي ياد ميشه.
نميدونم الان كجاس و داره چكار ميكنه اما ميدونم كه هنوز در راه كمال قدم برميداره.اون شب كه تو خواب ديدمش بهم گفت. ازش پرسيدم بابا به مقصدت رسيدي؟ جات خوبه؟ گفت هنوز تو راهم. هنوز خيلي راه مونده. رسيدني در كار نيست . پرسيدم چقدر؟ با دستاش عدد چهار رو نشون داد.چهار مرحله ديگه مونده اما براي من قابل فهم نيست...شايد هم فقط يه خواب بوده؟
به نظرم خيلي مسخره س اما ظاهرا رسمه و بايد اجرا بشه.دلم نميخواد برم اونجا و صحنه هايي رو كه يكساله تلاش ميكنم كه فراموششون كنم دوباره برام تداعي بشن.پدر من اون استخوانايي نيست كه زير اون سنگ در حال پوسيدنه. پدر من يك دنيا خاطره س كه از زبون هر كسي كه ميشناختش به خوبي و نيكي ياد ميشه.
نميدونم الان كجاس و داره چكار ميكنه اما ميدونم كه هنوز در راه كمال قدم برميداره.اون شب كه تو خواب ديدمش بهم گفت. ازش پرسيدم بابا به مقصدت رسيدي؟ جات خوبه؟ گفت هنوز تو راهم. هنوز خيلي راه مونده. رسيدني در كار نيست . پرسيدم چقدر؟ با دستاش عدد چهار رو نشون داد.چهار مرحله ديگه مونده اما براي من قابل فهم نيست...شايد هم فقط يه خواب بوده؟
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳
سلام
1-چند سال كه از ازدواجمون گذشت من افكار همسرمو مثل يه كتاب باز ميخوندم. بنده خدا ميگفت من از دست تو ديگه امنيت فكري هم ندارم. مثلا ميگفت نازنين؟ ميگفتم باشه!بعد كه چشاش گرد ميشد ميگفتم كه مگه فلان چيزو نميگفتي؟ و معلوم ميشد درست حدس زدم.
حالا يه هفته ميشه كه آقاي شوهر داره فكر منو ميخونه.اولش خيلي خوشحال شدم كه آه...بالاخره اونم منو شناخت.ديگه از درون قلب من خبر داره. چه تفاهم زيبايي...اما ديدم نچ!هنوز خيلي راه مونده تا هزارتوي پيچ در پيچ ذهن منو كشف كنه.اميدوارم قانون ظروف مرتبطه تا چهلمين سالگرد ازدواجمون برقرار بشه!
**********
2-يه نصيحت از من به مامان و باباها.لطفا براي بچه هاتون لباس و كفش بزرگتر از اندازه ش نخرين. وقتي تازه هستن به تنشون زار ميزنن. وقتي هم اندازه شدن كهنه و از ريخت افتاده ميشن و در هر صورت لباس به تنشون نامناسب جلوه ميكنه و به اعتماد به نفسشون لطمه ميزنه.
**********
3-ديشب براي شام مهمون داشتم. يكي از مهمونام يه بچه يكساله بود.بنا به طبيعت كنجكاوش دوست داشت به همه چيز دست بزنه و بازي كنه. بازي "بده بندازم" رو هم خيلي دوست داشت.پدر و مادرش با اينكه اين دومين بچه اوناست اصلا دركش نميكردن و سعي ميكردن با گرفتن اشيا از دست بچه و تشر زدن و تحكم كردن به ما بقبولونن كه پدر و مادر مسئول و متعهدي هستن و مراقب بچه هستن. نتيجه ش به بازي "هر چي من دست ميزنم تو بر دار" ختم شد و تمام اسباب و وسايل خونه ما به روي كابينتها و جاهاي بالاتر از دسترس بچه منتقل شد.هر حركت اضافي بچه(اضافه به نسبت يه آدم بالغ) با تشر و گاهي پشت دستي پدر و مادرش سركوب ميشد. اونقدر شد كه من اعصابم خورد شد و بعد از شام نظم و ترتيب دادن به آشپزخونه رو ول كردم و اومدم با بچه كلي بازي كردم. با هم در ماشين لباسشويي رو باز كرديم و توشو نگاه كرديم و چرخونديم. بعد حصير ها رو انداختيم توش! كلي كار خلاف به بچه شون ياد دادم.يه چشم غره هم به پدر و مادرش رفتم و گفتم تو خونه من هيشكي حق نداره مهمون منو دعوا كنه!موقع خداحافظي هم يه گلدون بلور كوچولو رو كه از چشممون دور مونده بود انداخت و شكوند.به نظر من ميخواست برداره و نگاهش كنه اما درست نشونه گيري نكرد. تازه يه بچه يكساله ميفهمه كه گلدون بلور اگه بيفته ميشكنه؟ به نظر من رفتارش كاملا قابل درك بود اما پدر و مادرش با رگهاي قلنبه گردن و چشماي درونده شده به بچه نگاه كردن و گفتن بفرما. تا چيزي نشكوني راحت نميشي؟ اه. بريم ديگه...اونقدر كه من از رفتار مامان و باباهه عصبي شدم از شكستن گلدونم ناراحت نشدم.
1-چند سال كه از ازدواجمون گذشت من افكار همسرمو مثل يه كتاب باز ميخوندم. بنده خدا ميگفت من از دست تو ديگه امنيت فكري هم ندارم. مثلا ميگفت نازنين؟ ميگفتم باشه!بعد كه چشاش گرد ميشد ميگفتم كه مگه فلان چيزو نميگفتي؟ و معلوم ميشد درست حدس زدم.
حالا يه هفته ميشه كه آقاي شوهر داره فكر منو ميخونه.اولش خيلي خوشحال شدم كه آه...بالاخره اونم منو شناخت.ديگه از درون قلب من خبر داره. چه تفاهم زيبايي...اما ديدم نچ!هنوز خيلي راه مونده تا هزارتوي پيچ در پيچ ذهن منو كشف كنه.اميدوارم قانون ظروف مرتبطه تا چهلمين سالگرد ازدواجمون برقرار بشه!
**********
2-يه نصيحت از من به مامان و باباها.لطفا براي بچه هاتون لباس و كفش بزرگتر از اندازه ش نخرين. وقتي تازه هستن به تنشون زار ميزنن. وقتي هم اندازه شدن كهنه و از ريخت افتاده ميشن و در هر صورت لباس به تنشون نامناسب جلوه ميكنه و به اعتماد به نفسشون لطمه ميزنه.
**********
3-ديشب براي شام مهمون داشتم. يكي از مهمونام يه بچه يكساله بود.بنا به طبيعت كنجكاوش دوست داشت به همه چيز دست بزنه و بازي كنه. بازي "بده بندازم" رو هم خيلي دوست داشت.پدر و مادرش با اينكه اين دومين بچه اوناست اصلا دركش نميكردن و سعي ميكردن با گرفتن اشيا از دست بچه و تشر زدن و تحكم كردن به ما بقبولونن كه پدر و مادر مسئول و متعهدي هستن و مراقب بچه هستن. نتيجه ش به بازي "هر چي من دست ميزنم تو بر دار" ختم شد و تمام اسباب و وسايل خونه ما به روي كابينتها و جاهاي بالاتر از دسترس بچه منتقل شد.هر حركت اضافي بچه(اضافه به نسبت يه آدم بالغ) با تشر و گاهي پشت دستي پدر و مادرش سركوب ميشد. اونقدر شد كه من اعصابم خورد شد و بعد از شام نظم و ترتيب دادن به آشپزخونه رو ول كردم و اومدم با بچه كلي بازي كردم. با هم در ماشين لباسشويي رو باز كرديم و توشو نگاه كرديم و چرخونديم. بعد حصير ها رو انداختيم توش! كلي كار خلاف به بچه شون ياد دادم.يه چشم غره هم به پدر و مادرش رفتم و گفتم تو خونه من هيشكي حق نداره مهمون منو دعوا كنه!موقع خداحافظي هم يه گلدون بلور كوچولو رو كه از چشممون دور مونده بود انداخت و شكوند.به نظر من ميخواست برداره و نگاهش كنه اما درست نشونه گيري نكرد. تازه يه بچه يكساله ميفهمه كه گلدون بلور اگه بيفته ميشكنه؟ به نظر من رفتارش كاملا قابل درك بود اما پدر و مادرش با رگهاي قلنبه گردن و چشماي درونده شده به بچه نگاه كردن و گفتن بفرما. تا چيزي نشكوني راحت نميشي؟ اه. بريم ديگه...اونقدر كه من از رفتار مامان و باباهه عصبي شدم از شكستن گلدونم ناراحت نشدم.
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۳
من خودم نيستم. من تبديل شدم به اوني كه دنيا ازم انتظار داره باشم.چه تو جامعه مجازي چه تو دنياي واقعيم خودم نيستم. تو دنياي واقعي شايد براي اينكه خودم باشم لازم باشه بهاي گزافي بالاش بپردازم. شايد براي "خودم" بودن طنابهايي به دست و پام باشه كه صلاح نيست اونها رو باز كنم و باز كردنشون ممكنه براي پيدا كردن خودم خوب باشه اما عزيزانمو آزار بده.
تو دنياي مجازي چرا اجازه دادم از من يه اسطوره نيكي ساخته بشه؟ چرا اجازه دادم منو تو قالب يه مادر فداكار و ايده آل با استانداردهاي دقيق يك زن پاكدامن خانه دار متعهدو...فرو كنن.چرا بايد هميشه فهيم و با گذشت و دانا باشم؟ چرا حق ندارم فحش بدم؟چرا حق ندارم بد باشم؟چرا همه جا منطق مثل سايه دنبالم ميكنه؟چرا نميتونم ديوونه باشم؟حتي لياقت اينو ندارم كه پشت يه صورتك قايم بشم و كسي نفهمه.
دوباره متولد خواهم شد؟
تو دنياي مجازي چرا اجازه دادم از من يه اسطوره نيكي ساخته بشه؟ چرا اجازه دادم منو تو قالب يه مادر فداكار و ايده آل با استانداردهاي دقيق يك زن پاكدامن خانه دار متعهدو...فرو كنن.چرا بايد هميشه فهيم و با گذشت و دانا باشم؟ چرا حق ندارم فحش بدم؟چرا حق ندارم بد باشم؟چرا همه جا منطق مثل سايه دنبالم ميكنه؟چرا نميتونم ديوونه باشم؟حتي لياقت اينو ندارم كه پشت يه صورتك قايم بشم و كسي نفهمه.
دوباره متولد خواهم شد؟