سلام
مهمون دارم.دوست همسرم با خانوم و دو بچه ش از يكي از بلاد کفر به منزل ما اومدن.قراره تا آخر هفته بمونن بعد يک هفته به دوبي برن و دوباره برگردن خونه ما و دو سه روزي بمونن و برگردن بلاد کفر.خانوم دوست همسرم خارجکيه و بچه ها هم خارجکي حرف مي زنن.يکي شون هفت ساله س ويكي نه ماهه.ديروز من و نسترن با خانوم و بچه ها توي خونه تنها بوديم. بيچاره شديم از دست دوتا دختر ها.هي با لال بازي با هم بازي مي کردن وسطش چون حرف همديگه رو نمي فهميدن قهر مي کردن!من هم که آلمانيم خوب نيست يعني بيشتر از چند تا کلمه بلد نيستم و اصولا نمي تونم جمله بگم.اونها هم انگليسيشون به اندازه آلماني من خرابه.چشمتون روز بد نبينه. شب که آقاها اومدن خونه هر کدوم ما يه طرف غش کرده بوديم.
با خودم فکر مي کنم اگه مي تونستيم با هم حرف بزنيم چقدر خوش مي گذشت.با همين لال بازي تونستيم با هم ورق بازي کنيم (ورق هاي مخصوص بچه گانه س.) و کلي در مورد حاملگي و زايمان و... با هم حرف بزنيم (حرف که نميشه اسمشو گذاشت البته..)
تنها مشکل قضيه اينجاست که برنامه ها خيلي قاطي شده. نسترن بايد مدرسه بره. اونها هنوز با ساعت آلمان زندگي مي کنن.همسر گرامي از خروس خون تا بوق سگ سر کاره.يه غذا رو دو دفعه نمي خورن.خيلي چيزا رو اصولا دوست ندارن بخورن از قبيل کدو و بادمجون و کرفس و سيب زميني!!!ديروز خوراک گوشت با برنج درست کردم و امروز اسپاگتي.همچين که غذا حاضر شد يكي اومد دنبالشون و بردشون کاخ سعد آباد.به من بگين با يه پاتيل اسپاگتي خورده نشده که براي شام هم نمي خورنش چکار کنم؟احتمالا بعد از رفتن مهمونها با?د ?ه وليمه حسابي بدم!
سر فرصت در باره تفاوت روحيات بچه هاي اونها و نسترن توضيح ميدم. خيلي جالبه.
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳
زندگي جريان دارد.بالا و پايين.خوب و بد.زشت و زيبا.تنها چيزي که هر روز با روز پيشين تفاوت دارد من هستم.اين روزها لال شده ام.حجم دريافتهايم از زندگي را به سختي هضم مي کنم.زندگي مثل بازي بي پاياني در اوج انسانيت و حضيض بي شرافتي جريان دارد.نوشته ها را مات مي خوانم.از مرگ نوزاد سي و پنج روزه,سنگسار حاجيه,حکم اعدام ژيلا و ليلا و خيلي هاي ديگر,قتلهاي خانوادگي, تفسيرهاي رنگ و وارنگ از بيجه و باغي,توهين هاي لابه لاي نوشته هاي فمينيستي در مورد زنان خانه دار,سرماي زمستان و حرکت مردمي براي اسکان کارتن خواب ها تا وبلاگهاي رنگ و وارنگ خانوادگي,عاشقانه,در پيت!,سياسي,اجتماعي,روزنگاري هاي دوستان و...همه را مي خوانم.در دلم شوري برانگيخته مي شود براي كاري حرکتي,اثري اما همچنان زن خوب سربراه خانه دار کدبانوي مادر مي مانم.دلم ميخواهد کاري کنم,فراتر از امضاي پتيشن يا لينک دادن در وبلاگم.مي ترسم از بدبختي مردم براي خودم پله اي درست کنم که بالاتر بروم و خودم را در رده روشنفکران و زنان مدرن جا بزنم.براي اجتناب از هر گونه ژست روشنفکري سکوت مي کنم.
نميدانم براي انسانهاي اطرافم که ظاهرشان کتيبه بدبختي شده است چه بايد بکنم.سرم را در لاک خودم فرو مي برم و تند و تند کار مي کنم.سرم را به قيچي کردن و سوزن زدن به پارچه ها گرم مي کنم.بي وقفه خريد مي کنم و جارو مي زنم و مي شويم تا انرژيم تمام شود بعد براي رفع خستگي گذارم به روزنامه و مجله و اينترنت مي افتد و متوجه مي شوم که هيچ چيز را نه تغيير داده ام و نه فراموش کرده ام...
**********
همسرم به خانه مي آيد.دکتر تجويز سي تي اسکن کرده است.احتمال انسداد رگي در مغز وجود دارد.دلهره و اضطراب را در پس سفره چيدن تند وتند پنهان مي کنم.قابلمه غذا را بشدت زير شير آب مي سابم.
سرم را روي بالش جابه جا مي کنم.دخترک در تاريکي سر مي رسد.به حلقش خون مي رود.از کجا نمي دانم.نگاه مي کنم .خون دماغ نشده.آرامش مي کنم و مي خوابانمش.سرم را روي بالش جا به جا مي کنم و به خدا شکايت مي کنم.امشب را مهلت مي دادي که فقط نگران يکيشان باشم.به مشکل همسرم فکر کنم يا به خوني که به حلق بچه مي رود؟از مرز بين دنياي بيداري به دنياي خواب پا مي گذارم که نداي در گوشم مي پيچد:فراموشم کردي؟تا زنگ ساعت آرام مي خوابم.او بيدار است.
*نتيجه اسکن سينوزيت شديد مزمن را مشخص کرد.احتياج به عمل جراحي هست.براي اطمينان به ده ها دكتر خواهيم رفت.
نميدانم براي انسانهاي اطرافم که ظاهرشان کتيبه بدبختي شده است چه بايد بکنم.سرم را در لاک خودم فرو مي برم و تند و تند کار مي کنم.سرم را به قيچي کردن و سوزن زدن به پارچه ها گرم مي کنم.بي وقفه خريد مي کنم و جارو مي زنم و مي شويم تا انرژيم تمام شود بعد براي رفع خستگي گذارم به روزنامه و مجله و اينترنت مي افتد و متوجه مي شوم که هيچ چيز را نه تغيير داده ام و نه فراموش کرده ام...
**********
همسرم به خانه مي آيد.دکتر تجويز سي تي اسکن کرده است.احتمال انسداد رگي در مغز وجود دارد.دلهره و اضطراب را در پس سفره چيدن تند وتند پنهان مي کنم.قابلمه غذا را بشدت زير شير آب مي سابم.
سرم را روي بالش جابه جا مي کنم.دخترک در تاريکي سر مي رسد.به حلقش خون مي رود.از کجا نمي دانم.نگاه مي کنم .خون دماغ نشده.آرامش مي کنم و مي خوابانمش.سرم را روي بالش جا به جا مي کنم و به خدا شکايت مي کنم.امشب را مهلت مي دادي که فقط نگران يکيشان باشم.به مشکل همسرم فکر کنم يا به خوني که به حلق بچه مي رود؟از مرز بين دنياي بيداري به دنياي خواب پا مي گذارم که نداي در گوشم مي پيچد:فراموشم کردي؟تا زنگ ساعت آرام مي خوابم.او بيدار است.
*نتيجه اسکن سينوزيت شديد مزمن را مشخص کرد.احتياج به عمل جراحي هست.براي اطمينان به ده ها دكتر خواهيم رفت.
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
از وبلاگ سرزمين آفتاب:
مطلب ز?ر رو لطفا" بدون پ?ش داور? بخون?د و اگر دلتان به درد آمد طومار مربوطه را امضا کن?د:
ليلا با صداي بسته شدن در حياط از خواب پريد، به رختخوابهايي كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانهپهن شده بود به دقت نگاه كرد. جاي مادر در كنار پدر روي بالش خالي بود. به آرامي از روي چهار برادر كه در كنارش خوابيده بودند طوري رد شد كه آنها را بيدار نكند، دست و رو نشسته با همان موهاي ژوليده جلوي در، به انتظار بازگشت مادر نشست.ساعتي بعد مادرش با دمپايي پارهاش از راه رسيد. لقمهيي از نان تازه را به دست ليلا داد و برعكس هميشه كه براي آوردن ليلا به خانه موهايش را ميكشيد دستي به نوازش بر سر دخترك كشيد و با مهرباني گفت: «ليلا جون ميخوام ببرمت يه جاي خوب، پفك هم برايت ميخرم...»مادر با صابوني كه تنها براي ميهماني رفتن و ايام عيد از صندوق گوشه اتاق بيرون ميآورد دست و صورت و بدن ليلا را در هواي سرد پاييزي در دستشويي گوشه حياط با آب كتري شست و با چادر كهنهاش او را خشك كرد، سپس پيراهن قرمز دست دومي را كه برايش خريده بود بر اندام زيباي ليلا پوشاند. ليلا فقط هشت سال داشت اما نشانههاي بلوغ زودرس از او دختري دوازده، سيزده ساله ساخته بود. مادر بسختي و با شتاب موهاي گره خورده خرمايي رنگ ليلا را شانه زد، گونههاي برجسته دخترك از سايش محكم ليف بر صورت گل انداخته بود و به پوست سفيد صورتش زيبايي بخشيده بود.مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت، دست ليلا را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتي بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانهيي مجلل يافتأ خانهيي زيبا اما محصور در حصارهاي فلزي بلند. ليلا غرق در زيبايي خانه بود كه مادر او را به داخل خانه فراخواند، لحظهيي بعد او را با مردي كه هم سن پدر اما لباسي فاخر و سر و وضعي آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفسهاي تند مرد وحشت كرد، ميخواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه پيچاندن كليد در قفل توسط مادرش شد.چرا مادر او را با آن مرد غريبه تنها گذاشت؟ هيچ كس در آن ساعات اوليه صبح از پشت آن ديوارهاي سنگي و حصار فلزي صداي عروسك بلوريني را كه زير ضربات سهمگين پتك فقر يك انسان و بوالهوسي و افزون خواهي انسان ديگر در هم ميشكست نشنيد.از آن روز به بعد هر روز ليلا با مادر از خيابانهاي بالاي شهر و پايين شهر ميگذشت و با بازشدن در هر خانه، تنها وارد ميشد. او ديگر حتي برنميگشت تا رفتن مادر را به نظاره بنشيند و هر گاه كه در زير چنگالهاي بيرحمانه خفاشان قرار ميگرفت با خود ميانديشيد شايد اين هم نوعي از بازي خصمانه بزرگان باشد، ليلا تازه وارد 9 سالگي شده بود كه تجربه مادر شدن و اولين ستيزههاي تازيانه )صد ضربه شلاق( را آزمود، خانوادهاش او را در 12 سالگي به يك مرد افغاني با دريافت مبلغي به عنوان صيغه واگذار كردند. ليلا اين بار نه توسط مادر كه با فرمان آمرانه مادر شوهر در تجارت يك سويه جسمش به حراج گذاشته شد. او در 14 سالگي براي دومين بار پس از تحمل 100 ضربه شلاق به زايشگاه منتقل و فرزندان دوقلويش را به دنيا آورد.پس از پايان دوران اولين صيغه، ليلا بار ديگر توسط خانوادهاش در بازار بي رحمانه معامله جسم و شهوت به فروش رسيد، آخرين تصاحب كننده روح و جسم ليلا مردي 55 ساله صاحب همسر و دو فرزند بود كه از مشتريان ليلا در منزلش پذيرايي ميكرد.عاقبت در يكي از روزهاي سرد پاييزي در روزنامهها نوشتند دختري 18 ساله كه سر كرده باند فحشا بود در شهر اراك دستگير شد!دادگاه ليلا خيلي زود تشكيل و قاضي شعبه 25 پس از بررسي پرونده و اعترافات متهم او را به تحمل شلاق و اعدام محكوم كرد و راي قاضي جهت تاييد به تهران فرستاده شد. وكيل ليلا با ارسال دو دادخواست مبني بر اظهار ندامت او از دادگاه تقاضاي فرجام خواست اما...؟براي ديدن دختري كه در سن 18 سالگي به جرم فحشا محكوم به اعدام شده و بهدليل داشتن پرونده سنگين مسوولان زندان نسبت به ملاقات او سختگيري خاصي اعمال ميكردند، بسيار دوندگي كردم. روزي كه عاقبت با نامه قاضي پرونده براي ديدنش، در سنگين فلزي زندان به رويم گشوده شد، انتظار ديدن دختري زيرك را داشتم كه هوشيارانه در بازار تجارت جسم وارد شده است. وقتي ليلا با چادر سياه، روسري سفيد و لباسهاي چند رنگ با آستينهاي كوتاه و بلند وارد اتاق مددكار شد باورم نميشد كه آن دختر ليلا باشد، نگاهي معصومانه داشت. وقتي از داستان زندگي اش، زجرهاي دوران كودكي و به دنيا آمدن دختران دوقلويش برايم ميگفت سادگي كلامش مرا وادار به سكوت كرده بود. از او پرسيدم از مشتريانت چقدر پول ميگرفتي؟ لبخندي تلخ بر لبانش نشست و با لحني كودكانه گفت: من كه هيچ وقت پول نميگرفتم، هر بار كه با مادرم ميرفتم برايم آدامس، آبنبات، پفك و... ميخريد، نميدانم شايد مادرم يا همسران صيغهييام پول ميگرفتند من كه چيزي نميديدم.«ليلا.م»، 18 ساله به جرم اشاعه فحشا، ارتباط نامشروع، زنا با محارم محكوم به اعدام شده، اين در حالي است كه مددكاران زندان بارها از او تست هوش گرفتهاند و هر بار با پاسخي يكسان روبرو شدهاندأدختري 18 ساله با ضريب هوشي بين هفت تا هشت ساله، دختري كه قرباني خواستههاي طمعكارانه خانوادهاش شده، سر كرده باند فحشايي كه در اين مدت 10 سال هيچ چيز عايدش نشده نه لذت، نه ثروت، نه اندوخته بانكي و نه... ليلا بازيچهيي بود در دستان بيرحم مادر، پدر، برادر، همسران صيغهيي و بوالهوسان سيري ناپذير. سهم ليلا در اين تجارت يكسويه درد، زجر و... مرگ در پاي چوبه دار است.ليلا حتي يك بار براي بررسي وضعيت رواني به پزشكي قانوني معرفي نشده و صرفابا بيان مستقيم او به ارتكاب جرم، قاضي پرونده به صدور راي اعدام حكم داده است. همه مسوولان زندان، دادگاه و... متفقالقول خواستار محو ليلا از گردونه هستي هستند. آنها ميگويند ليلا به اين كار اعتياد پيدا كرده و آزادي او برابر است با تولد دهها ليلاي ديگر!آنها هرگز از خود نپرسيدند پس از آنكه ليلا در سن 9 سالگي 100 ضربه تازيانه را بر اندامش تحمل كرد مسوولان حقوقي، انتظامي، بهزيستي، بنگاههاي خيريه و امداد و... براي نجات او از مسلخ رفتن چه كردند و بار ديگر كه در 14 سالگي ضربات شلاق بر پيكرش هاشوري از درد و زخم آفريد باز هم كسي از خود نپرسيد چرا بار ديگر؟مرگ ليلا در پاي چوبهدار يعني پاك كردن علامت سوال به جاي پاسخ دادن به آن، پاك كردن علامت سوال پاسخ مناسبي براي معماي ليلا، عاطفه و... نيست. مددكار به ساعتش نگاه ميكند، وقت تمام شد. وقتي ميخواهم تركش كنم از او ميپرسم آرزويت چيست؟ ميگويد: نميدانم قاضي من را ببخشد و از اعدامم بگذرد و آزاد شوم و... ديگر نميدانم. ميپرسم اگر دوباره اجازه بدهند به ملاقات بيايم چه چيز برايت بياورم؟ با همان لبخند تلخ ميگويد... يك بسته پفك و چند شكلات كاكائويي.ليلاي 19 ساله كه 11 ماه است در حصار ميلههاي زندان بسر ميبرد و در اين مدت من تنها ملاقات كنندهاش بودهام، از من هيچ نميخواهد، او هوس پفك كرده است. او از من تقاضاي درخواست برائت از دادگاه را ندارد. ليلا روياي كودكي گمشدهاش را از من طلب ميكند.اراك، گزارش از زهره تركمان? - روزنامه اعتماد
مطلب ز?ر رو لطفا" بدون پ?ش داور? بخون?د و اگر دلتان به درد آمد طومار مربوطه را امضا کن?د:
ليلا با صداي بسته شدن در حياط از خواب پريد، به رختخوابهايي كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانهپهن شده بود به دقت نگاه كرد. جاي مادر در كنار پدر روي بالش خالي بود. به آرامي از روي چهار برادر كه در كنارش خوابيده بودند طوري رد شد كه آنها را بيدار نكند، دست و رو نشسته با همان موهاي ژوليده جلوي در، به انتظار بازگشت مادر نشست.ساعتي بعد مادرش با دمپايي پارهاش از راه رسيد. لقمهيي از نان تازه را به دست ليلا داد و برعكس هميشه كه براي آوردن ليلا به خانه موهايش را ميكشيد دستي به نوازش بر سر دخترك كشيد و با مهرباني گفت: «ليلا جون ميخوام ببرمت يه جاي خوب، پفك هم برايت ميخرم...»مادر با صابوني كه تنها براي ميهماني رفتن و ايام عيد از صندوق گوشه اتاق بيرون ميآورد دست و صورت و بدن ليلا را در هواي سرد پاييزي در دستشويي گوشه حياط با آب كتري شست و با چادر كهنهاش او را خشك كرد، سپس پيراهن قرمز دست دومي را كه برايش خريده بود بر اندام زيباي ليلا پوشاند. ليلا فقط هشت سال داشت اما نشانههاي بلوغ زودرس از او دختري دوازده، سيزده ساله ساخته بود. مادر بسختي و با شتاب موهاي گره خورده خرمايي رنگ ليلا را شانه زد، گونههاي برجسته دخترك از سايش محكم ليف بر صورت گل انداخته بود و به پوست سفيد صورتش زيبايي بخشيده بود.مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت، دست ليلا را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتي بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانهيي مجلل يافتأ خانهيي زيبا اما محصور در حصارهاي فلزي بلند. ليلا غرق در زيبايي خانه بود كه مادر او را به داخل خانه فراخواند، لحظهيي بعد او را با مردي كه هم سن پدر اما لباسي فاخر و سر و وضعي آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفسهاي تند مرد وحشت كرد، ميخواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه پيچاندن كليد در قفل توسط مادرش شد.چرا مادر او را با آن مرد غريبه تنها گذاشت؟ هيچ كس در آن ساعات اوليه صبح از پشت آن ديوارهاي سنگي و حصار فلزي صداي عروسك بلوريني را كه زير ضربات سهمگين پتك فقر يك انسان و بوالهوسي و افزون خواهي انسان ديگر در هم ميشكست نشنيد.از آن روز به بعد هر روز ليلا با مادر از خيابانهاي بالاي شهر و پايين شهر ميگذشت و با بازشدن در هر خانه، تنها وارد ميشد. او ديگر حتي برنميگشت تا رفتن مادر را به نظاره بنشيند و هر گاه كه در زير چنگالهاي بيرحمانه خفاشان قرار ميگرفت با خود ميانديشيد شايد اين هم نوعي از بازي خصمانه بزرگان باشد، ليلا تازه وارد 9 سالگي شده بود كه تجربه مادر شدن و اولين ستيزههاي تازيانه )صد ضربه شلاق( را آزمود، خانوادهاش او را در 12 سالگي به يك مرد افغاني با دريافت مبلغي به عنوان صيغه واگذار كردند. ليلا اين بار نه توسط مادر كه با فرمان آمرانه مادر شوهر در تجارت يك سويه جسمش به حراج گذاشته شد. او در 14 سالگي براي دومين بار پس از تحمل 100 ضربه شلاق به زايشگاه منتقل و فرزندان دوقلويش را به دنيا آورد.پس از پايان دوران اولين صيغه، ليلا بار ديگر توسط خانوادهاش در بازار بي رحمانه معامله جسم و شهوت به فروش رسيد، آخرين تصاحب كننده روح و جسم ليلا مردي 55 ساله صاحب همسر و دو فرزند بود كه از مشتريان ليلا در منزلش پذيرايي ميكرد.عاقبت در يكي از روزهاي سرد پاييزي در روزنامهها نوشتند دختري 18 ساله كه سر كرده باند فحشا بود در شهر اراك دستگير شد!دادگاه ليلا خيلي زود تشكيل و قاضي شعبه 25 پس از بررسي پرونده و اعترافات متهم او را به تحمل شلاق و اعدام محكوم كرد و راي قاضي جهت تاييد به تهران فرستاده شد. وكيل ليلا با ارسال دو دادخواست مبني بر اظهار ندامت او از دادگاه تقاضاي فرجام خواست اما...؟براي ديدن دختري كه در سن 18 سالگي به جرم فحشا محكوم به اعدام شده و بهدليل داشتن پرونده سنگين مسوولان زندان نسبت به ملاقات او سختگيري خاصي اعمال ميكردند، بسيار دوندگي كردم. روزي كه عاقبت با نامه قاضي پرونده براي ديدنش، در سنگين فلزي زندان به رويم گشوده شد، انتظار ديدن دختري زيرك را داشتم كه هوشيارانه در بازار تجارت جسم وارد شده است. وقتي ليلا با چادر سياه، روسري سفيد و لباسهاي چند رنگ با آستينهاي كوتاه و بلند وارد اتاق مددكار شد باورم نميشد كه آن دختر ليلا باشد، نگاهي معصومانه داشت. وقتي از داستان زندگي اش، زجرهاي دوران كودكي و به دنيا آمدن دختران دوقلويش برايم ميگفت سادگي كلامش مرا وادار به سكوت كرده بود. از او پرسيدم از مشتريانت چقدر پول ميگرفتي؟ لبخندي تلخ بر لبانش نشست و با لحني كودكانه گفت: من كه هيچ وقت پول نميگرفتم، هر بار كه با مادرم ميرفتم برايم آدامس، آبنبات، پفك و... ميخريد، نميدانم شايد مادرم يا همسران صيغهييام پول ميگرفتند من كه چيزي نميديدم.«ليلا.م»، 18 ساله به جرم اشاعه فحشا، ارتباط نامشروع، زنا با محارم محكوم به اعدام شده، اين در حالي است كه مددكاران زندان بارها از او تست هوش گرفتهاند و هر بار با پاسخي يكسان روبرو شدهاندأدختري 18 ساله با ضريب هوشي بين هفت تا هشت ساله، دختري كه قرباني خواستههاي طمعكارانه خانوادهاش شده، سر كرده باند فحشايي كه در اين مدت 10 سال هيچ چيز عايدش نشده نه لذت، نه ثروت، نه اندوخته بانكي و نه... ليلا بازيچهيي بود در دستان بيرحم مادر، پدر، برادر، همسران صيغهيي و بوالهوسان سيري ناپذير. سهم ليلا در اين تجارت يكسويه درد، زجر و... مرگ در پاي چوبه دار است.ليلا حتي يك بار براي بررسي وضعيت رواني به پزشكي قانوني معرفي نشده و صرفابا بيان مستقيم او به ارتكاب جرم، قاضي پرونده به صدور راي اعدام حكم داده است. همه مسوولان زندان، دادگاه و... متفقالقول خواستار محو ليلا از گردونه هستي هستند. آنها ميگويند ليلا به اين كار اعتياد پيدا كرده و آزادي او برابر است با تولد دهها ليلاي ديگر!آنها هرگز از خود نپرسيدند پس از آنكه ليلا در سن 9 سالگي 100 ضربه تازيانه را بر اندامش تحمل كرد مسوولان حقوقي، انتظامي، بهزيستي، بنگاههاي خيريه و امداد و... براي نجات او از مسلخ رفتن چه كردند و بار ديگر كه در 14 سالگي ضربات شلاق بر پيكرش هاشوري از درد و زخم آفريد باز هم كسي از خود نپرسيد چرا بار ديگر؟مرگ ليلا در پاي چوبهدار يعني پاك كردن علامت سوال به جاي پاسخ دادن به آن، پاك كردن علامت سوال پاسخ مناسبي براي معماي ليلا، عاطفه و... نيست. مددكار به ساعتش نگاه ميكند، وقت تمام شد. وقتي ميخواهم تركش كنم از او ميپرسم آرزويت چيست؟ ميگويد: نميدانم قاضي من را ببخشد و از اعدامم بگذرد و آزاد شوم و... ديگر نميدانم. ميپرسم اگر دوباره اجازه بدهند به ملاقات بيايم چه چيز برايت بياورم؟ با همان لبخند تلخ ميگويد... يك بسته پفك و چند شكلات كاكائويي.ليلاي 19 ساله كه 11 ماه است در حصار ميلههاي زندان بسر ميبرد و در اين مدت من تنها ملاقات كنندهاش بودهام، از من هيچ نميخواهد، او هوس پفك كرده است. او از من تقاضاي درخواست برائت از دادگاه را ندارد. ليلا روياي كودكي گمشدهاش را از من طلب ميكند.اراك، گزارش از زهره تركمان? - روزنامه اعتماد
چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۳
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳
وقتي از پله هاي کلاس بالا رفت قلب و روح منو هم با خودش برد.احساس کردم بدون روح و قلب و عشقم بايد ماشين وار به کارهام برسم.چشمام مرطوب شد.به همين زودي دلم براش تنگ شده بود.تا ظهر بايد تنها مي موندم تا بيام دنبالش.سعي کردم با فکر کردن به اينکه وقت با هم بودنمون چقدر ذله م مي کنه خودمو تسکين بدم.بعد به خودم فکر کردم و گفتم خوب چند ساعت آزادي بد نيست.شايد يکي از اين روزها حتي سينما هم برم.بهم نچسبيد.به کارهايي فکر کردم که دلم مي خواست در نبود دخترک انجام بدم.باز هم هيچي به فکرم نرسيد.براي خريد خونه راه افتادم اما روحمو تو مدرسه جا گذاشتم.
ياد نوشي افتادم.ياد نامه چرندي که براش نوشتم.که به زندگيت معنايي فراتر از بچه ها بده.که هدف فقط مادر بودن نيست.که زندگي بدون بچه ها رو براي خودت معني کن و براش برنامه ريزي کن.واقعا چه جوري مي تونه بدون بچه ها بدون روحش از زندگي لذت ببره؟اينو نمي دونم.دوست هم ندارم بهش فکر کنم.هر کدوم از ما اگه خداي نکرده چنين شرايطي برامون پيش بياد مجبوريم باهاش کنار بيايم.شايد براي يه مادر بدتر از اعدام باشه.موقع اعدام بدترين بلا رو سر آدم ميارن اما آدم بعدش مي ميره ولي وقتي بچه ها رو از آدم مي گيرن آدم مجبوره بدون روح زندگي کنه.عين کسي که يه ديوانه ساز* بهش بوسه بزنه.نوشي و هزاران نفر مثل اون دارن مي رن که دچار بوسه ديوانه ساز بشن.ما هم حد اکثر توانمون اينه که بنويسيم و بحث کنيم و احتمالا پتيشن امضا کنيم.اما واقعيت با اين چيزها عوض مي شه؟خدا مي دونه...
همه از من مي پرسن پس کي بچه دوم رو مي آريم؟ لبخند مي زنم.نمي تونم براشون توضيح بدم که ظرفيت اين همه عشق و نگراني رو ندارم.همين الانش هم عشق نسترن از ظرفيت من خارجه.گاهي وقتها واقعا ديوانه ش مي شم.و بيشتر از اون از نگراني هاي مادرانه ديوانه مي شم.اگه زلزله بياد؟ اگه وقتي شوهرم نيست و ما تنهاييم من شب بميرم؟ اگه اون تو مدرسه باشه و من اتفاقي برام بيفته و بميرم و اون تو مدرسه جا بمونه؟ اگه اتفاقي براش بيفته؟ اگه مريض بشه؟ اگه؟ اگه؟...حالا يه بچه ديگه هم بياد.هم حجم عشق غير قابل تصور مي شه و هم حجم نگراني و دلهره و اضطراب.نمي دونم تحملشو دارم يا نه؟ دوست دارم يه بچه ديگه داشته باشم.مي ترسم.خيلي مي ترسم.از اينکه جواهري داشته باشم و مدام نگران از دست دادنش باشم مي ترسم.
*مربوط به کتاب هري پاتر
ياد نوشي افتادم.ياد نامه چرندي که براش نوشتم.که به زندگيت معنايي فراتر از بچه ها بده.که هدف فقط مادر بودن نيست.که زندگي بدون بچه ها رو براي خودت معني کن و براش برنامه ريزي کن.واقعا چه جوري مي تونه بدون بچه ها بدون روحش از زندگي لذت ببره؟اينو نمي دونم.دوست هم ندارم بهش فکر کنم.هر کدوم از ما اگه خداي نکرده چنين شرايطي برامون پيش بياد مجبوريم باهاش کنار بيايم.شايد براي يه مادر بدتر از اعدام باشه.موقع اعدام بدترين بلا رو سر آدم ميارن اما آدم بعدش مي ميره ولي وقتي بچه ها رو از آدم مي گيرن آدم مجبوره بدون روح زندگي کنه.عين کسي که يه ديوانه ساز* بهش بوسه بزنه.نوشي و هزاران نفر مثل اون دارن مي رن که دچار بوسه ديوانه ساز بشن.ما هم حد اکثر توانمون اينه که بنويسيم و بحث کنيم و احتمالا پتيشن امضا کنيم.اما واقعيت با اين چيزها عوض مي شه؟خدا مي دونه...
همه از من مي پرسن پس کي بچه دوم رو مي آريم؟ لبخند مي زنم.نمي تونم براشون توضيح بدم که ظرفيت اين همه عشق و نگراني رو ندارم.همين الانش هم عشق نسترن از ظرفيت من خارجه.گاهي وقتها واقعا ديوانه ش مي شم.و بيشتر از اون از نگراني هاي مادرانه ديوانه مي شم.اگه زلزله بياد؟ اگه وقتي شوهرم نيست و ما تنهاييم من شب بميرم؟ اگه اون تو مدرسه باشه و من اتفاقي برام بيفته و بميرم و اون تو مدرسه جا بمونه؟ اگه اتفاقي براش بيفته؟ اگه مريض بشه؟ اگه؟ اگه؟...حالا يه بچه ديگه هم بياد.هم حجم عشق غير قابل تصور مي شه و هم حجم نگراني و دلهره و اضطراب.نمي دونم تحملشو دارم يا نه؟ دوست دارم يه بچه ديگه داشته باشم.مي ترسم.خيلي مي ترسم.از اينکه جواهري داشته باشم و مدام نگران از دست دادنش باشم مي ترسم.
*مربوط به کتاب هري پاتر
چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳
مي دونين مفهوم مدي که اين روزها رايج شده چيه؟ موهاي سيخ سيخ که هردسنه ش به هر طرف که خودش دلش مي خواد مي ره و معمولا جاي قيچي روي موها هست.لباسها با کمترين تناسب رنگي و جنس پارچه و مدل دوخته مي شن.دامنها و بلوزها يک طرفشان آويزان شده.سرشانه لباسها اونقدر تنگه که نمي شه توش حرکت کرد,کفشها اونقدر نوک تيز و باريکن که فقط نوک انگشت پا توش جا مي شه,کيفها هر چه عجيب تر باشن پر طرفدارترن,آرايشها زير چشمها را کبود مي کنند وقيافه وحشت زده اين روزها رو بورسه و هزاران نمونه ديگه.
وجه مشخصه اين سبک اينه که پاي بند تقارن و نظم نيست و هدف اصليش شکستن کليشه هاست و براي رسيدن به اين هدف روي مساله مهمي چون زيبايي هم پا مي ذاره.عصيان و طغيان در همه چيز نسل جوان چشم گيره و بارزترين نمونه ش همين طرز لباس پوشيدنه. متاسفانه عنصر زيبايي به سختي به سخره گرفته مي شه و هدف اصلي پوشيدن لباس که همان راحتي و آسايش(و البته پوشش)هست ناديده گرفته مي شه.
متاسفانه اين روزها پيدا کردن لباس و کفشي که با اين سياق هم خواني نداشته باشه و در عين حال متعلق به مامان بزرگها هم نباشه خيلي سخته.اگه من به عنوان يه زن 33 ساله نخوام کفش نوک تيز بپوشم تنها انتخاب براي يه کفش راحت برام کفش شعله س که فکر مي کنم طرفدارانش بالاي 60 سال سن دارن.کم کم ضد کليشه بودن داره اونقدر مد مي شه که خودش تبديل به يه کليشه شده و فکر مي کنم من که با مد ده سال پيش لباس مي پوشم اين روزها از همه بيشتر قالب شکني مي کنم بنابراين خيلي زن مدرن و شيک پوشي هستم!
وجه مشخصه اين سبک اينه که پاي بند تقارن و نظم نيست و هدف اصليش شکستن کليشه هاست و براي رسيدن به اين هدف روي مساله مهمي چون زيبايي هم پا مي ذاره.عصيان و طغيان در همه چيز نسل جوان چشم گيره و بارزترين نمونه ش همين طرز لباس پوشيدنه. متاسفانه عنصر زيبايي به سختي به سخره گرفته مي شه و هدف اصلي پوشيدن لباس که همان راحتي و آسايش(و البته پوشش)هست ناديده گرفته مي شه.
متاسفانه اين روزها پيدا کردن لباس و کفشي که با اين سياق هم خواني نداشته باشه و در عين حال متعلق به مامان بزرگها هم نباشه خيلي سخته.اگه من به عنوان يه زن 33 ساله نخوام کفش نوک تيز بپوشم تنها انتخاب براي يه کفش راحت برام کفش شعله س که فکر مي کنم طرفدارانش بالاي 60 سال سن دارن.کم کم ضد کليشه بودن داره اونقدر مد مي شه که خودش تبديل به يه کليشه شده و فکر مي کنم من که با مد ده سال پيش لباس مي پوشم اين روزها از همه بيشتر قالب شکني مي کنم بنابراين خيلي زن مدرن و شيک پوشي هستم!
چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳
سهشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳
گربه ها اسرار آميزند.من اين را بارها و بارها تجربه کرده ام.گربه ها فراتر از حيوانات ديگر درک مي کنند.گاهي نگاه يک گربه در چشمان شما آنقدر مفهوم دارد که نميتوانيد آن نگاه را از آن حيواني بدانيد.
چند روز پيش تصادفا برنامه اي در مورد مسائل ماوراء الطبيعه تماشا کردم. معمولا از مطالب آميخته با خرافات خوشم نمي آيد اما اين يکي را باور کردم.خانمي با برنامه تماس گرفته بود و اظهار مي کرد دوبار باردار شده و هر دوبار بچه قبل از به دنيا آمدن در هشت ماهگي مرده.کالبد شکافي هيچگونه مشکلي در جنين نشان نداده و مادر هم کاملا سالم بوده.اين خانم اظهار کردند که هر دوبار اين مساله پس از ديدن يک خواب رخ داده که در آن زني در خواب اظهار مي کرده که براي بردن بچه آمده.اين خانم به جن گير و دعا نويس و اين قبيل اشخاص مراجعه کرده و يکي از اين افراد به او گفته که در حق گربه اي ظلمي کرده که اين کار چله دارد(نميدانم چله داشتن يعني چه) و بايد کفاره بدهد.خانم اظهار کردند که در زمان نوجواني گربه اي را در حال زايمان بشدت آزار داده اند.و من گرچه گربه را دارا? قدرتي نمي دانم که چنين کاري انجام دهد اما کارماي عمل وحشتناک اين زن ممکن است موجب چنين اتفاقاتي شود.
به يادم افتاد که من هم موقع زايمان جيلي(گربه اي که يازده سال از بهترين دوران عمرم صميمي ترين دوستم بود)هميشه بهش سر ميزدم اما او ميدانست که از جانب من آزاري نيست. گاهي دراوج درد نوازشش مي کردم و نگاه نگران و پر از مهر و عشق مرا مي فهميد.خوب به خاطر دارم که جيلي هم پس از زايمان دچار افسردگي مي شد.مي خنديد؟نه حقيقت محض است.مضطرب و وحشتزده مي شد و از هر چيزي احساس خطر براي خودش و بچه هايش مي کرد.و خواهر بزرگتر من خيلي سر به سرش مي گذاشت.در اين اوقات خيلي جيلي را مي ترساند و از عکس العملش مي خنديد.ترس جيلي باعث تفريحش مي شد.خواهرم بعد از زايمان دچار افسردگي شديد و فوبياي خيلي شديد شد بطوريکه حتي از خارج شدن از خانه هم وحشت شديد داشت. ماهها طول کشيد تا دوباره توانست زندگي خودش را اداره کند.اين روزها دخترش هم دچار مشکلات روحي شده است.نميدانم اين مسائل اصلا ربطي به هم دارند يا نه؟اما ميدانم جيلي خيلي بيشتر ازيك گربه بود.با نگاهش با من حرف ميزد. اگر ناراحتش مي کردم با من قهر مي کرد و هرچقدر صدايش مي کردم رويش را بر نمي گرداند.مسافت بسيار طولاني را تا سر کوچه مان با من مي آمد و وقتي بهش مي گفتم بسه ديگه برگرد خيلي آرام بر ميگشت.با ما به بقالي اکبر آقا مي آمد وباهم خريد مي کرديم.حتما خيلي وقت پيش مرده.خوب شد که مرگش را نديدم.اسباب کشي که کرديم در خانه مان 27 گربه براي خريدار به جاي گذاشتيم.بعد از آن مثل مردهاي هيز که در خيابان به زنها متلک مي اندازند هر بار که گربه اي مي بينم حتما عکس العمل نشان مي دهم.اگر کسي در خيابان باشد به صحبت اکتفا مي کنم اما اگر کسي نباشد از انواع ميو ميو هم ابايي ندارم.
هنوز هم عقيده دارم گربه ها از حيوانات معمولي درک بيشتري دارند.همين يک ماه پيش بود که گربه عزيزي را پيدا کردم وبراي ايجاد ارتباط با او از دستم پراناي سفيد به سويش فرستادم(انرژي حيات که در انرژي درماني استفاده مي شود)گربه اي که در حال دور شدن از من بود ايستاد.دستم را نگاه کرد و آرام برگشت و به طرفم آمد و دستم را بود کرد.نوازشش کردم و با هم دوست شديم.گربه ها بي وفا نيستند.عشق را خوب مي فهمند.
چند روز پيش تصادفا برنامه اي در مورد مسائل ماوراء الطبيعه تماشا کردم. معمولا از مطالب آميخته با خرافات خوشم نمي آيد اما اين يکي را باور کردم.خانمي با برنامه تماس گرفته بود و اظهار مي کرد دوبار باردار شده و هر دوبار بچه قبل از به دنيا آمدن در هشت ماهگي مرده.کالبد شکافي هيچگونه مشکلي در جنين نشان نداده و مادر هم کاملا سالم بوده.اين خانم اظهار کردند که هر دوبار اين مساله پس از ديدن يک خواب رخ داده که در آن زني در خواب اظهار مي کرده که براي بردن بچه آمده.اين خانم به جن گير و دعا نويس و اين قبيل اشخاص مراجعه کرده و يکي از اين افراد به او گفته که در حق گربه اي ظلمي کرده که اين کار چله دارد(نميدانم چله داشتن يعني چه) و بايد کفاره بدهد.خانم اظهار کردند که در زمان نوجواني گربه اي را در حال زايمان بشدت آزار داده اند.و من گرچه گربه را دارا? قدرتي نمي دانم که چنين کاري انجام دهد اما کارماي عمل وحشتناک اين زن ممکن است موجب چنين اتفاقاتي شود.
به يادم افتاد که من هم موقع زايمان جيلي(گربه اي که يازده سال از بهترين دوران عمرم صميمي ترين دوستم بود)هميشه بهش سر ميزدم اما او ميدانست که از جانب من آزاري نيست. گاهي دراوج درد نوازشش مي کردم و نگاه نگران و پر از مهر و عشق مرا مي فهميد.خوب به خاطر دارم که جيلي هم پس از زايمان دچار افسردگي مي شد.مي خنديد؟نه حقيقت محض است.مضطرب و وحشتزده مي شد و از هر چيزي احساس خطر براي خودش و بچه هايش مي کرد.و خواهر بزرگتر من خيلي سر به سرش مي گذاشت.در اين اوقات خيلي جيلي را مي ترساند و از عکس العملش مي خنديد.ترس جيلي باعث تفريحش مي شد.خواهرم بعد از زايمان دچار افسردگي شديد و فوبياي خيلي شديد شد بطوريکه حتي از خارج شدن از خانه هم وحشت شديد داشت. ماهها طول کشيد تا دوباره توانست زندگي خودش را اداره کند.اين روزها دخترش هم دچار مشکلات روحي شده است.نميدانم اين مسائل اصلا ربطي به هم دارند يا نه؟اما ميدانم جيلي خيلي بيشتر ازيك گربه بود.با نگاهش با من حرف ميزد. اگر ناراحتش مي کردم با من قهر مي کرد و هرچقدر صدايش مي کردم رويش را بر نمي گرداند.مسافت بسيار طولاني را تا سر کوچه مان با من مي آمد و وقتي بهش مي گفتم بسه ديگه برگرد خيلي آرام بر ميگشت.با ما به بقالي اکبر آقا مي آمد وباهم خريد مي کرديم.حتما خيلي وقت پيش مرده.خوب شد که مرگش را نديدم.اسباب کشي که کرديم در خانه مان 27 گربه براي خريدار به جاي گذاشتيم.بعد از آن مثل مردهاي هيز که در خيابان به زنها متلک مي اندازند هر بار که گربه اي مي بينم حتما عکس العمل نشان مي دهم.اگر کسي در خيابان باشد به صحبت اکتفا مي کنم اما اگر کسي نباشد از انواع ميو ميو هم ابايي ندارم.
هنوز هم عقيده دارم گربه ها از حيوانات معمولي درک بيشتري دارند.همين يک ماه پيش بود که گربه عزيزي را پيدا کردم وبراي ايجاد ارتباط با او از دستم پراناي سفيد به سويش فرستادم(انرژي حيات که در انرژي درماني استفاده مي شود)گربه اي که در حال دور شدن از من بود ايستاد.دستم را نگاه کرد و آرام برگشت و به طرفم آمد و دستم را بود کرد.نوازشش کردم و با هم دوست شديم.گربه ها بي وفا نيستند.عشق را خوب مي فهمند.
سهشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳
معمولا تصميمها آسان به نظر مي رسند اما در عمل نشان مي دهند که چه عزم واراده اي براي به منصه ظهور رسيدن آنها لازم است.
تصميم گرفته بودم که هرگز موجود زنده اي را آزار ندهم.در نهايت لطافت طبع پشه هايي را که نيمه شب تابستان در گوشم وز وز مي کردند مي تاراندم و مگسهايي را که روي لبه نعلبکي چايم مي نشستند فوت مي کردم.زندگي آسان است وقتي کس ديگري هست که سوسکهاي احتمالي را بکشد و تو مشغول طبع لطيفت باشي که موجود زنده اي را نيازاري.
دخترک با قيافه بهت زده من را صدا کرد. پرده اتاق از هجوم مورچه هاي بالدار سياه بود.صحنه اي شبيه فيلمهاي تخيلي.از کانال کولر مورچه ها شره کرده بودند و از خطوط کنار ديوارها به اطراف اتاق و بيرون از آن کشيده شده بودند. حمله چنان سريع بود که اگر جلوش گرفته نمي شد تمام خانه را در بر مي گرفت.مورچه هاي چاق و سياه و براق با وز وزهاي بلند ناشي از سنگيني شان به روي ما مي افتادند.
هيچ به تصميم لطيف ماههاي گذشته فکر نکردم.قوطي حشره کش به سرعت به دادمان رسيد و پرده ها و کانال کولر را آغشته کرد.دخترک از بوي حشره کش به اتاق خودش پناه برد و من ناگهان متوجه کاري که کرده بودم شدم. صحنه تکان دهنده بود. صدها مورچه در روي زمين مي لوليدند و از درد به خود مي پيچيدند.يکيشان را برداشتم و به روي ميز گذاشتم و نگاهش کردم.هر لحظه مچاله مي شد و دوباره نفسي تازه مي کرد.دستها و شاخکهايش باز و بسته مي شدند.در ذهنم صداي فريادهاي درد آلودش را شنيدم.چشمهاي سياهش نگران فرزندانش بود که روي زمين به خود مي پيچيدند.يک قتل عام فجيع.همه اعضاي خانواده فاميل دوستان.مورچه هاي عاشق.پدرهايي که جان کندن فرزندانشان را مي ديدند.همهمه دردآلود مورچگان براي فرار از مهلکه.نيم ساعت بعد از تمام خاندان مورچه ها نقطه هاي گرد مچاله باقي مانده بود.
ما انسانها مورچه ها را زير پا له مي کنيم و به کرانه هاي آسمان مي انديشيم در جستجوي زندگي در کرات آسماني. و هيچ به مورچه عاشقي که در کنار معشوقش جان مي دهد فکر نمي کنيم.
تصميم گرفته بودم که هرگز موجود زنده اي را آزار ندهم.در نهايت لطافت طبع پشه هايي را که نيمه شب تابستان در گوشم وز وز مي کردند مي تاراندم و مگسهايي را که روي لبه نعلبکي چايم مي نشستند فوت مي کردم.زندگي آسان است وقتي کس ديگري هست که سوسکهاي احتمالي را بکشد و تو مشغول طبع لطيفت باشي که موجود زنده اي را نيازاري.
دخترک با قيافه بهت زده من را صدا کرد. پرده اتاق از هجوم مورچه هاي بالدار سياه بود.صحنه اي شبيه فيلمهاي تخيلي.از کانال کولر مورچه ها شره کرده بودند و از خطوط کنار ديوارها به اطراف اتاق و بيرون از آن کشيده شده بودند. حمله چنان سريع بود که اگر جلوش گرفته نمي شد تمام خانه را در بر مي گرفت.مورچه هاي چاق و سياه و براق با وز وزهاي بلند ناشي از سنگيني شان به روي ما مي افتادند.
هيچ به تصميم لطيف ماههاي گذشته فکر نکردم.قوطي حشره کش به سرعت به دادمان رسيد و پرده ها و کانال کولر را آغشته کرد.دخترک از بوي حشره کش به اتاق خودش پناه برد و من ناگهان متوجه کاري که کرده بودم شدم. صحنه تکان دهنده بود. صدها مورچه در روي زمين مي لوليدند و از درد به خود مي پيچيدند.يکيشان را برداشتم و به روي ميز گذاشتم و نگاهش کردم.هر لحظه مچاله مي شد و دوباره نفسي تازه مي کرد.دستها و شاخکهايش باز و بسته مي شدند.در ذهنم صداي فريادهاي درد آلودش را شنيدم.چشمهاي سياهش نگران فرزندانش بود که روي زمين به خود مي پيچيدند.يک قتل عام فجيع.همه اعضاي خانواده فاميل دوستان.مورچه هاي عاشق.پدرهايي که جان کندن فرزندانشان را مي ديدند.همهمه دردآلود مورچگان براي فرار از مهلکه.نيم ساعت بعد از تمام خاندان مورچه ها نقطه هاي گرد مچاله باقي مانده بود.
ما انسانها مورچه ها را زير پا له مي کنيم و به کرانه هاي آسمان مي انديشيم در جستجوي زندگي در کرات آسماني. و هيچ به مورچه عاشقي که در کنار معشوقش جان مي دهد فکر نمي کنيم.
پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳
دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳
سلام
مطلب جالبي در کتاب تصوف ايراني در منظر تاريخي آن نوشته استاد عبدالحسين زرين کوب خوندم:"
صوفيان شيطان را محب صادقي مي ديدند که تنها محبوب خود را تقديس مي کرد به همين دليل از سجده کردن پيش آدم سرسختانه سر باز زد.حلاج در طس الازل و الالتباس در وجود ابليس معلم خود را مي ديد و او را به صراحت شهسوار ميدان عشق الهي مي خواند. احمد غزالي( با امام محمد غزالي اشتباه نشه) تاکيد مي کند که هر کس که توحيد حقيقي را از شيطان نياموزد ملحد است.به نظر عين القضاه اين موجود مفلوک ملعون در واقع عاشق شيفته اي بود که به خاطر محبوبش در خريدن خذلان و سرزنش براي خود درنگ نکرد.اگر اين درست باشد که شادي عاشق وسيله اظهار اراده معشوق است پس شيطان وفرعون را نميتوان چيزي جز عاشقان واقعي خداوند دانست..."
جور ديگر بايد ديد...
مطلب جالبي در کتاب تصوف ايراني در منظر تاريخي آن نوشته استاد عبدالحسين زرين کوب خوندم:"
صوفيان شيطان را محب صادقي مي ديدند که تنها محبوب خود را تقديس مي کرد به همين دليل از سجده کردن پيش آدم سرسختانه سر باز زد.حلاج در طس الازل و الالتباس در وجود ابليس معلم خود را مي ديد و او را به صراحت شهسوار ميدان عشق الهي مي خواند. احمد غزالي( با امام محمد غزالي اشتباه نشه) تاکيد مي کند که هر کس که توحيد حقيقي را از شيطان نياموزد ملحد است.به نظر عين القضاه اين موجود مفلوک ملعون در واقع عاشق شيفته اي بود که به خاطر محبوبش در خريدن خذلان و سرزنش براي خود درنگ نکرد.اگر اين درست باشد که شادي عاشق وسيله اظهار اراده معشوق است پس شيطان وفرعون را نميتوان چيزي جز عاشقان واقعي خداوند دانست..."
جور ديگر بايد ديد...
دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳
وقتي مهندس فوت کرد همه غصه خوردند.علي الخصوص که نابهنگام بود.سکته و ديگر هيچ...
همه براي مينا خانوم متاسف بودند که بعد از سي و پنج سال زندگي مشترک در ميانسالي تنها شد.همه دلشان براي اينکه نمونه يک عشق ديرپا را از دست داده بودند گرفت.همه دلشان براي شوخي هاي هميشگي اين زن و شوهر عاشق تنگ مي شد.
يادشان مي آمد که هر وقت مهندس دير مي کرد مينا خانوم مثل مرغ سر کنده پر پر مي زد و وقتي همسرش مي رسيد تند و تند دورش مي چرخيد و از او مي پرسيد :کجا بودي ناصر آقا؟ خيلي دير کردي. و ناصر آقا براي اينکه از دل همسرش در بياورد بناي شوخي مي گذاشت که: پيش فاطي بودم!
گاهي که ناصر آقا ميلي به شام نداشت مينا خانوم به شوخي مي گفت : باز فاطي امروز ناهار چرب و چيلي به خوردت داده اشتها نداري؟
مينا خانوم تو يک هفته اي که از فوت ناصر آقا مي گذشت آب شد.چروکيد.مثل اناري که شيره اش را مکيده باشند خالي از زندگي شد.
شب هفت وقتي سر مزار ناصر آقا رسيدند زني با چادر سياه روي قبر افتاده بود و بچه شش هفت ساله اي هم کنار مادر زار مي زد.مينا خانوم با تعجب دستي به شانه غمديده زن گذاشت و او را بلند کرد و خرمايي برايش تعارف کرد و پرسيد: شما هم ناصر آقا رو مي شناختي؟ زن ميان هق هق هايش گفت:چطور مي شناختم؟ هفت سال بود که سايه سرم بود.پدر بچه م بود.همه زندگيم بود.حالا من با اين يتيم صغير ....
مينا خانوم ديگه بقيه حرفهاي فاطي را نشنيد.همين امروز بايد لباس سياهش را در مي آورد...
همه براي مينا خانوم متاسف بودند که بعد از سي و پنج سال زندگي مشترک در ميانسالي تنها شد.همه دلشان براي اينکه نمونه يک عشق ديرپا را از دست داده بودند گرفت.همه دلشان براي شوخي هاي هميشگي اين زن و شوهر عاشق تنگ مي شد.
يادشان مي آمد که هر وقت مهندس دير مي کرد مينا خانوم مثل مرغ سر کنده پر پر مي زد و وقتي همسرش مي رسيد تند و تند دورش مي چرخيد و از او مي پرسيد :کجا بودي ناصر آقا؟ خيلي دير کردي. و ناصر آقا براي اينکه از دل همسرش در بياورد بناي شوخي مي گذاشت که: پيش فاطي بودم!
گاهي که ناصر آقا ميلي به شام نداشت مينا خانوم به شوخي مي گفت : باز فاطي امروز ناهار چرب و چيلي به خوردت داده اشتها نداري؟
مينا خانوم تو يک هفته اي که از فوت ناصر آقا مي گذشت آب شد.چروکيد.مثل اناري که شيره اش را مکيده باشند خالي از زندگي شد.
شب هفت وقتي سر مزار ناصر آقا رسيدند زني با چادر سياه روي قبر افتاده بود و بچه شش هفت ساله اي هم کنار مادر زار مي زد.مينا خانوم با تعجب دستي به شانه غمديده زن گذاشت و او را بلند کرد و خرمايي برايش تعارف کرد و پرسيد: شما هم ناصر آقا رو مي شناختي؟ زن ميان هق هق هايش گفت:چطور مي شناختم؟ هفت سال بود که سايه سرم بود.پدر بچه م بود.همه زندگيم بود.حالا من با اين يتيم صغير ....
مينا خانوم ديگه بقيه حرفهاي فاطي را نشنيد.همين امروز بايد لباس سياهش را در مي آورد...
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۳
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳
من با زنهاي ديگرفرق دارم.
چند بار اين جمله را شنيده ايم؟يا حتي چند بار خودمان اين جمله را بکار برده ايم؟ چرا خود ما زنها خودمان را قبول نداريم؟ همانقدر که طيف مردها گسترده است زنها هم گوناگون هستند پس چطور طيف گسترده زنها را نفي مي کنيم و خودمان را با آنها متفاوت م? دانيم؟
مساله اينجاست که يا تبليغات مردسالارانه در لايه هاي دروني ذهن ما نفوذ دارد و عقايد تلقيني توسط اين ديدگاه را دروني کرده و قبول داريم و يا خودمان هم به توان و ارزش خودمان باور نداريم.
و فمينيسم مي کوشد که زورگويي هاي دنياي مردانه را از دنياي زنان حذف کند.با خودپنداري منفي زنان چه بايد کرد؟
هميشه بزرگترين و بدترين ظلمها را زنان بر زنان کرده اند.چهره زن همانقدر که مي تواند در پشت نام زيباي مادر تقدس يابد مي تواند در جنبه هاي گوناگون ديگر حامل نفرت و وحشيت و درندگي باشد.لازم به مثال زدن نيست.همه ما تجربه ظلم زن به زن را در اطراف و اکناف زندگيمان ديده ايم.درست است که مردان هم به يکديگر ظلم مي کنند و بخل و حسادت وزيرآب زني و ...در ارتباطاتشان جايگاه ويژه اي دارد اما بخل زنان به يکديگر داستان ديگريست.زنان از موفقيت يکديگردركسب حقوق بيشتر رنج مي برند.آنها از اينکه هم جنسشان از ورطه ظلم مردسالارانه اجتماع رها شود رنج مي برند.آنها هر کسي را که از گرداب خارج شود با خود به زير مي کشند و ياراي ديدن موفقيت هم جنسانشان را ندارند.
شايد بهتر باشد قبل از مبارزه با مردان براي كسب حقوق به ارتقاء فرهنگ و خودباوري زنان اهميت دهيم.
چند بار اين جمله را شنيده ايم؟يا حتي چند بار خودمان اين جمله را بکار برده ايم؟ چرا خود ما زنها خودمان را قبول نداريم؟ همانقدر که طيف مردها گسترده است زنها هم گوناگون هستند پس چطور طيف گسترده زنها را نفي مي کنيم و خودمان را با آنها متفاوت م? دانيم؟
مساله اينجاست که يا تبليغات مردسالارانه در لايه هاي دروني ذهن ما نفوذ دارد و عقايد تلقيني توسط اين ديدگاه را دروني کرده و قبول داريم و يا خودمان هم به توان و ارزش خودمان باور نداريم.
و فمينيسم مي کوشد که زورگويي هاي دنياي مردانه را از دنياي زنان حذف کند.با خودپنداري منفي زنان چه بايد کرد؟
هميشه بزرگترين و بدترين ظلمها را زنان بر زنان کرده اند.چهره زن همانقدر که مي تواند در پشت نام زيباي مادر تقدس يابد مي تواند در جنبه هاي گوناگون ديگر حامل نفرت و وحشيت و درندگي باشد.لازم به مثال زدن نيست.همه ما تجربه ظلم زن به زن را در اطراف و اکناف زندگيمان ديده ايم.درست است که مردان هم به يکديگر ظلم مي کنند و بخل و حسادت وزيرآب زني و ...در ارتباطاتشان جايگاه ويژه اي دارد اما بخل زنان به يکديگر داستان ديگريست.زنان از موفقيت يکديگردركسب حقوق بيشتر رنج مي برند.آنها از اينکه هم جنسشان از ورطه ظلم مردسالارانه اجتماع رها شود رنج مي برند.آنها هر کسي را که از گرداب خارج شود با خود به زير مي کشند و ياراي ديدن موفقيت هم جنسانشان را ندارند.
شايد بهتر باشد قبل از مبارزه با مردان براي كسب حقوق به ارتقاء فرهنگ و خودباوري زنان اهميت دهيم.
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۳
نسترن علاقه عجيبي به آناتومي نشون ميده.يه کتاب گنده مصور آناتومي داريم که هميشه جلوش باز مي کنه و تصاويرشو تماشا مي کنه و از من توضيح مي خواد.من هم تا اونجايي که سوادم قد مي ده کمکش مي کنم.ديروز توي يک کتاب ديگه در مورد بيماري هاي کودکان قسمتي از ستون فقرات و دنبالچه رو کشيده بود که نسترن به سرعت گفت:اين که استخون پشته.حتي احتياج به فکر کردن هم نداشت.
روند توليد مثل هم خيلي توجهشو جلب کرده. دائما صفحه تشکيل جنين تا زايمان رو مياره و تماشا مي کنه. در راستاي علاقه شديدش توضيحاتي هم مي خواد.براش توضيح دادم که اين سلول تخمکه که توي بدن مامانه.اين سلول هم اسپرمه که توي بدن باباست.وقتي اين دوتا سلول با هم ترکيب ميشن يه سلول جديد درست ميشه که بهش ميگن تخم و اون تقسيم ميشه و تبديل به بچه ميشه(تمام مراحل روي عکس توضيح داده شد) و بعد نسترن پرسيد که:اين گندهه که تخمکه تو دل ماماناس.اما اون يکي که دم داره که تو بدن باباهاس پس چه جوري با هم ترکيب ميشن؟ و در اينجا بود که من متوجه شدم تلويزيون بي خودي روشنه و نسترنو فرستادم پي نخود سياه!!
**********
هفته پيش از راديو کلمه "رسانه" رو شنيد.پرسيد رسانه يعني چي؟ گفتم يعني وسيله اي که خبر مي رسونه مثل...نسترن: مثل کلاغه!!!
**********
امروز با يه خانوم که فوق ليسانس نقاشي داشت در مورد علاقه شديد نسترن به نقاشي صحبت کردم.توصيه کرد اصلا کلاس نقاشي نذارمش که خلاقيتش کور نشه.گفت بذار تا زماني که دوست داره از ذهنش و احساسش براي نقاشي کردن استفاده کنه و وقتي خودش احساس نياز کرد براي تعليمش اقدام کن.وگرنه تعليم به بچه 6 ساله يعني وادار به تقليد کردن او.
روند توليد مثل هم خيلي توجهشو جلب کرده. دائما صفحه تشکيل جنين تا زايمان رو مياره و تماشا مي کنه. در راستاي علاقه شديدش توضيحاتي هم مي خواد.براش توضيح دادم که اين سلول تخمکه که توي بدن مامانه.اين سلول هم اسپرمه که توي بدن باباست.وقتي اين دوتا سلول با هم ترکيب ميشن يه سلول جديد درست ميشه که بهش ميگن تخم و اون تقسيم ميشه و تبديل به بچه ميشه(تمام مراحل روي عکس توضيح داده شد) و بعد نسترن پرسيد که:اين گندهه که تخمکه تو دل ماماناس.اما اون يکي که دم داره که تو بدن باباهاس پس چه جوري با هم ترکيب ميشن؟ و در اينجا بود که من متوجه شدم تلويزيون بي خودي روشنه و نسترنو فرستادم پي نخود سياه!!
**********
هفته پيش از راديو کلمه "رسانه" رو شنيد.پرسيد رسانه يعني چي؟ گفتم يعني وسيله اي که خبر مي رسونه مثل...نسترن: مثل کلاغه!!!
**********
امروز با يه خانوم که فوق ليسانس نقاشي داشت در مورد علاقه شديد نسترن به نقاشي صحبت کردم.توصيه کرد اصلا کلاس نقاشي نذارمش که خلاقيتش کور نشه.گفت بذار تا زماني که دوست داره از ذهنش و احساسش براي نقاشي کردن استفاده کنه و وقتي خودش احساس نياز کرد براي تعليمش اقدام کن.وگرنه تعليم به بچه 6 ساله يعني وادار به تقليد کردن او.
دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳
دزدي فقط اين نيست که کيف کسي را بزنيم يا از ديواركسي بالا برويم. همين که حقي را که بايد بپردازيم نپردازيم دزدي کرده ايم. همين که حقي را که به ما تعلق نداشته گرفته باشيم دزدي کرده ايم. همين که از محبتي که بايد نثار اطرافيان کنيم دريغ کنيم دزدي کرده ايم.همين که زيگزاگ رانندگي کنيم و راه ديگران را بگيريم دزدي کرده ايم. همين که جلوتر از نوبت سوار اتوبوس شويم دزدي کرده ايم...خيلي از کارهايي که براي ما مصداق زرنگي دارند در واقع در ذيل گروه دزدي طبقه بندي مي شوند.به رفتارهامان دقت بيشتري داشته باشيم...
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳
شش سال پيش بود که با دماغ بادکرده قرمز رنگ وحشتناکي ديدمش.دماغشو عمل کرده بود و بعد از عمل دملهاي چرکين بزرگي داخل دماغش به وجود اومده بود که شکل دماغشو بيشتر از دماغ عمل شده شبيه آلو قرمز براق رسيده اي کرده بود که به صورتش چسبيده...
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟
دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳
یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳
سلام
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.