یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳

وقتي از پله هاي کلاس بالا رفت قلب و روح منو هم با خودش برد.احساس کردم بدون روح و قلب و عشقم بايد ماشين وار به کارهام برسم.چشمام مرطوب شد.به همين زودي دلم براش تنگ شده بود.تا ظهر بايد تنها مي موندم تا بيام دنبالش.سعي کردم با فکر کردن به اينکه وقت با هم بودنمون چقدر ذله م مي کنه خودمو تسکين بدم.بعد به خودم فکر کردم و گفتم خوب چند ساعت آزادي بد نيست.شايد يکي از اين روزها حتي سينما هم برم.بهم نچسبيد.به کارهايي فکر کردم که دلم مي خواست در نبود دخترک انجام بدم.باز هم هيچي به فکرم نرسيد.براي خريد خونه راه افتادم اما روحمو تو مدرسه جا گذاشتم.
ياد نوشي افتادم.ياد نامه چرندي که براش نوشتم.که به زندگيت معنايي فراتر از بچه ها بده.که هدف فقط مادر بودن نيست.که زندگي بدون بچه ها رو براي خودت معني کن و براش برنامه ريزي کن.واقعا چه جوري مي تونه بدون بچه ها بدون روحش از زندگي لذت ببره؟اينو نمي دونم.دوست هم ندارم بهش فکر کنم.هر کدوم از ما اگه خداي نکرده چنين شرايطي برامون پيش بياد مجبوريم باهاش کنار بيايم.شايد براي يه مادر بدتر از اعدام باشه.موقع اعدام بدترين بلا رو سر آدم ميارن اما آدم بعدش مي ميره ولي وقتي بچه ها رو از آدم مي گيرن آدم مجبوره بدون روح زندگي کنه.عين کسي که يه ديوانه ساز* بهش بوسه بزنه.نوشي و هزاران نفر مثل اون دارن مي رن که دچار بوسه ديوانه ساز بشن.ما هم حد اکثر توانمون اينه که بنويسيم و بحث کنيم و احتمالا پتيشن امضا کنيم.اما واقعيت با اين چيزها عوض مي شه؟خدا مي دونه...
همه از من مي پرسن پس کي بچه دوم رو مي آريم؟ لبخند مي زنم.نمي تونم براشون توضيح بدم که ظرفيت اين همه عشق و نگراني رو ندارم.همين الانش هم عشق نسترن از ظرفيت من خارجه.گاهي وقتها واقعا ديوانه ش مي شم.و بيشتر از اون از نگراني هاي مادرانه ديوانه مي شم.اگه زلزله بياد؟ اگه وقتي شوهرم نيست و ما تنهاييم من شب بميرم؟ اگه اون تو مدرسه باشه و من اتفاقي برام بيفته و بميرم و اون تو مدرسه جا بمونه؟ اگه اتفاقي براش بيفته؟ اگه مريض بشه؟ اگه؟ اگه؟...حالا يه بچه ديگه هم بياد.هم حجم عشق غير قابل تصور مي شه و هم حجم نگراني و دلهره و اضطراب.نمي دونم تحملشو دارم يا نه؟ دوست دارم يه بچه ديگه داشته باشم.مي ترسم.خيلي مي ترسم.از اينکه جواهري داشته باشم و مدام نگران از دست دادنش باشم مي ترسم.

*مربوط به کتاب هري پاتر

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳

مي دونين مفهوم مدي که اين روزها رايج شده چيه؟ موهاي سيخ سيخ که هردسنه ش به هر طرف که خودش دلش مي خواد مي ره و معمولا جاي قيچي روي موها هست.لباسها با کمترين تناسب رنگي و جنس پارچه و مدل دوخته مي شن.دامنها و بلوزها يک طرفشان آويزان شده.سرشانه لباسها اونقدر تنگه که نمي شه توش حرکت کرد,کفشها اونقدر نوک تيز و باريکن که فقط نوک انگشت پا توش جا مي شه,کيفها هر چه عجيب تر باشن پر طرفدارترن,آرايشها زير چشمها را کبود مي کنند وقيافه وحشت زده اين روزها رو بورسه و هزاران نمونه ديگه.
وجه مشخصه اين سبک اينه که پاي بند تقارن و نظم نيست و هدف اصليش شکستن کليشه هاست و براي رسيدن به اين هدف روي مساله مهمي چون زيبايي هم پا مي ذاره.عصيان و طغيان در همه چيز نسل جوان چشم گيره و بارزترين نمونه ش همين طرز لباس پوشيدنه. متاسفانه عنصر زيبايي به سختي به سخره گرفته مي شه و هدف اصلي پوشيدن لباس که همان راحتي و آسايش(و البته پوشش)هست ناديده گرفته مي شه.
متاسفانه اين روزها پيدا کردن لباس و کفشي که با اين سياق هم خواني نداشته باشه و در عين حال متعلق به مامان بزرگها هم نباشه خيلي سخته.اگه من به عنوان يه زن 33 ساله نخوام کفش نوک تيز بپوشم تنها انتخاب براي يه کفش راحت برام کفش شعله س که فکر مي کنم طرفدارانش بالاي 60 سال سن دارن.کم کم ضد کليشه بودن داره اونقدر مد مي شه که خودش تبديل به يه کليشه شده و فکر مي کنم من که با مد ده سال پيش لباس مي پوشم اين روزها از همه بيشتر قالب شکني مي کنم بنابراين خيلي زن مدرن و شيک پوشي هستم!

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

اي خدا شکرت که آدماي فقير و بدبخت رو آفريدي که ما بهشون کمک کنيم و احساس کنيم که چه آدم خوبي هستيم!

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳

گربه ها اسرار آميزند.من اين را بارها و بارها تجربه کرده ام.گربه ها فراتر از حيوانات ديگر درک مي کنند.گاهي نگاه يک گربه در چشمان شما آنقدر مفهوم دارد که نميتوانيد آن نگاه را از آن حيواني بدانيد.
چند روز پيش تصادفا برنامه اي در مورد مسائل ماوراء الطبيعه تماشا کردم. معمولا از مطالب آميخته با خرافات خوشم نمي آيد اما اين يکي را باور کردم.خانمي با برنامه تماس گرفته بود و اظهار مي کرد دوبار باردار شده و هر دوبار بچه قبل از به دنيا آمدن در هشت ماهگي مرده.کالبد شکافي هيچگونه مشکلي در جنين نشان نداده و مادر هم کاملا سالم بوده.اين خانم اظهار کردند که هر دوبار اين مساله پس از ديدن يک خواب رخ داده که در آن زني در خواب اظهار مي کرده که براي بردن بچه آمده.اين خانم به جن گير و دعا نويس و اين قبيل اشخاص مراجعه کرده و يکي از اين افراد به او گفته که در حق گربه اي ظلمي کرده که اين کار چله دارد(نميدانم چله داشتن يعني چه) و بايد کفاره بدهد.خانم اظهار کردند که در زمان نوجواني گربه اي را در حال زايمان بشدت آزار داده اند.و من گرچه گربه را دارا? قدرتي نمي دانم که چنين کاري انجام دهد اما کارماي عمل وحشتناک اين زن ممکن است موجب چنين اتفاقاتي شود.
به يادم افتاد که من هم موقع زايمان جيلي(گربه اي که يازده سال از بهترين دوران عمرم صميمي ترين دوستم بود)هميشه بهش سر ميزدم اما او ميدانست که از جانب من آزاري نيست. گاهي دراوج درد نوازشش مي کردم و نگاه نگران و پر از مهر و عشق مرا مي فهميد.خوب به خاطر دارم که جيلي هم پس از زايمان دچار افسردگي مي شد.مي خنديد؟نه حقيقت محض است.مضطرب و وحشتزده مي شد و از هر چيزي احساس خطر براي خودش و بچه هايش مي کرد.و خواهر بزرگتر من خيلي سر به سرش مي گذاشت.در اين اوقات خيلي جيلي را مي ترساند و از عکس العملش مي خنديد.ترس جيلي باعث تفريحش مي شد.خواهرم بعد از زايمان دچار افسردگي شديد و فوبياي خيلي شديد شد بطوريکه حتي از خارج شدن از خانه هم وحشت شديد داشت. ماهها طول کشيد تا دوباره توانست زندگي خودش را اداره کند.اين روزها دخترش هم دچار مشکلات روحي شده است.نميدانم اين مسائل اصلا ربطي به هم دارند يا نه؟اما ميدانم جيلي خيلي بيشتر ازيك گربه بود.با نگاهش با من حرف ميزد. اگر ناراحتش مي کردم با من قهر مي کرد و هرچقدر صدايش مي کردم رويش را بر نمي گرداند.مسافت بسيار طولاني را تا سر کوچه مان با من مي آمد و وقتي بهش مي گفتم بسه ديگه برگرد خيلي آرام بر ميگشت.با ما به بقالي اکبر آقا مي آمد وباهم خريد مي کرديم.حتما خيلي وقت پيش مرده.خوب شد که مرگش را نديدم.اسباب کشي که کرديم در خانه مان 27 گربه براي خريدار به جاي گذاشتيم.بعد از آن مثل مردهاي هيز که در خيابان به زنها متلک مي اندازند هر بار که گربه اي مي بينم حتما عکس العمل نشان مي دهم.اگر کسي در خيابان باشد به صحبت اکتفا مي کنم اما اگر کسي نباشد از انواع ميو ميو هم ابايي ندارم.
هنوز هم عقيده دارم گربه ها از حيوانات معمولي درک بيشتري دارند.همين يک ماه پيش بود که گربه عزيزي را پيدا کردم وبراي ايجاد ارتباط با او از دستم پراناي سفيد به سويش فرستادم(انرژي حيات که در انرژي درماني استفاده مي شود)گربه اي که در حال دور شدن از من بود ايستاد.دستم را نگاه کرد و آرام برگشت و به طرفم آمد و دستم را بود کرد.نوازشش کردم و با هم دوست شديم.گربه ها بي وفا نيستند.عشق را خوب مي فهمند.

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳

معمولا تصميمها آسان به نظر مي رسند اما در عمل نشان مي دهند که چه عزم واراده اي براي به منصه ظهور رسيدن آنها لازم است.
تصميم گرفته بودم که هرگز موجود زنده اي را آزار ندهم.در نهايت لطافت طبع پشه هايي را که نيمه شب تابستان در گوشم وز وز مي کردند مي تاراندم و مگسهايي را که روي لبه نعلبکي چايم مي نشستند فوت مي کردم.زندگي آسان است وقتي کس ديگري هست که سوسکهاي احتمالي را بکشد و تو مشغول طبع لطيفت باشي که موجود زنده اي را نيازاري.
دخترک با قيافه بهت زده من را صدا کرد. پرده اتاق از هجوم مورچه هاي بالدار سياه بود.صحنه اي شبيه فيلمهاي تخيلي.از کانال کولر مورچه ها شره کرده بودند و از خطوط کنار ديوارها به اطراف اتاق و بيرون از آن کشيده شده بودند. حمله چنان سريع بود که اگر جلوش گرفته نمي شد تمام خانه را در بر مي گرفت.مورچه هاي چاق و سياه و براق با وز وزهاي بلند ناشي از سنگيني شان به روي ما مي افتادند.
هيچ به تصميم لطيف ماههاي گذشته فکر نکردم.قوطي حشره کش به سرعت به دادمان رسيد و پرده ها و کانال کولر را آغشته کرد.دخترک از بوي حشره کش به اتاق خودش پناه برد و من ناگهان متوجه کاري که کرده بودم شدم. صحنه تکان دهنده بود. صدها مورچه در روي زمين مي لوليدند و از درد به خود مي پيچيدند.يکيشان را برداشتم و به روي ميز گذاشتم و نگاهش کردم.هر لحظه مچاله مي شد و دوباره نفسي تازه مي کرد.دستها و شاخکهايش باز و بسته مي شدند.در ذهنم صداي فريادهاي درد آلودش را شنيدم.چشمهاي سياهش نگران فرزندانش بود که روي زمين به خود مي پيچيدند.يک قتل عام فجيع.همه اعضاي خانواده فاميل دوستان.مورچه هاي عاشق.پدرهايي که جان کندن فرزندانشان را مي ديدند.همهمه دردآلود مورچگان براي فرار از مهلکه.نيم ساعت بعد از تمام خاندان مورچه ها نقطه هاي گرد مچاله باقي مانده بود.
ما انسانها مورچه ها را زير پا له مي کنيم و به کرانه هاي آسمان مي انديشيم در جستجوي زندگي در کرات آسماني. و هيچ به مورچه عاشقي که در کنار معشوقش جان مي دهد فکر نمي کنيم.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

سلام
برام جالب بود كه شنيدم كلاه فارغ التحصيلي مرسوم برگرفته شده از دستار ابوعلي سيناست كه به احترام او كه دستارش را مربع شكل مي بست و سر دستارش آويخته بود كلاه فارغ التحصيلي به شكلي كه اكنون هست طراحي شده است.

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

سلام
مطلب جالبي در کتاب تصوف ايراني در منظر تاريخي آن نوشته استاد عبدالحسين زرين کوب خوندم:"
صوفيان شيطان را محب صادقي مي ديدند که تنها محبوب خود را تقديس مي کرد به همين دليل از سجده کردن پيش آدم سرسختانه سر باز زد.حلاج در طس الازل و الالتباس در وجود ابليس معلم خود را مي ديد و او را به صراحت شهسوار ميدان عشق الهي مي خواند. احمد غزالي( با امام محمد غزالي اشتباه نشه) تاکيد مي کند که هر کس که توحيد حقيقي را از شيطان نياموزد ملحد است.به نظر عين القضاه اين موجود مفلوک ملعون در واقع عاشق شيفته اي بود که به خاطر محبوبش در خريدن خذلان و سرزنش براي خود درنگ نکرد.اگر اين درست باشد که شادي عاشق وسيله اظهار اراده معشوق است پس شيطان وفرعون را نميتوان چيزي جز عاشقان واقعي خداوند دانست..."
جور ديگر بايد ديد...

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳

وقتي مهندس فوت کرد همه غصه خوردند.علي الخصوص که نابهنگام بود.سکته و ديگر هيچ...
همه براي مينا خانوم متاسف بودند که بعد از سي و پنج سال زندگي مشترک در ميانسالي تنها شد.همه دلشان براي اينکه نمونه يک عشق ديرپا را از دست داده بودند گرفت.همه دلشان براي شوخي هاي هميشگي اين زن و شوهر عاشق تنگ مي شد.
يادشان مي آمد که هر وقت مهندس دير مي کرد مينا خانوم مثل مرغ سر کنده پر پر مي زد و وقتي همسرش مي رسيد تند و تند دورش مي چرخيد و از او مي پرسيد :کجا بودي ناصر آقا؟ خيلي دير کردي. و ناصر آقا براي اينکه از دل همسرش در بياورد بناي شوخي مي گذاشت که: پيش فاطي بودم!
گاهي که ناصر آقا ميلي به شام نداشت مينا خانوم به شوخي مي گفت : باز فاطي امروز ناهار چرب و چيلي به خوردت داده اشتها نداري؟
مينا خانوم تو يک هفته اي که از فوت ناصر آقا مي گذشت آب شد.چروکيد.مثل اناري که شيره اش را مکيده باشند خالي از زندگي شد.
شب هفت وقتي سر مزار ناصر آقا رسيدند زني با چادر سياه روي قبر افتاده بود و بچه شش هفت ساله اي هم کنار مادر زار مي زد.مينا خانوم با تعجب دستي به شانه غمديده زن گذاشت و او را بلند کرد و خرمايي برايش تعارف کرد و پرسيد: شما هم ناصر آقا رو مي شناختي؟ زن ميان هق هق هايش گفت:چطور مي شناختم؟ هفت سال بود که سايه سرم بود.پدر بچه م بود.همه زندگيم بود.حالا من با اين يتيم صغير ....
مينا خانوم ديگه بقيه حرفهاي فاطي را نشنيد.همين امروز بايد لباس سياهش را در مي آورد...

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳

من با زنهاي ديگرفرق دارم.
چند بار اين جمله را شنيده ايم؟يا حتي چند بار خودمان اين جمله را بکار برده ايم؟ چرا خود ما زنها خودمان را قبول نداريم؟ همانقدر که طيف مردها گسترده است زنها هم گوناگون هستند پس چطور طيف گسترده زنها را نفي مي کنيم و خودمان را با آنها متفاوت م? دانيم؟
مساله اينجاست که يا تبليغات مردسالارانه در لايه هاي دروني ذهن ما نفوذ دارد و عقايد تلقيني توسط اين ديدگاه را دروني کرده و قبول داريم و يا خودمان هم به توان و ارزش خودمان باور نداريم.
و فمينيسم مي کوشد که زورگويي هاي دنياي مردانه را از دنياي زنان حذف کند.با خودپنداري منفي زنان چه بايد کرد؟
هميشه بزرگترين و بدترين ظلمها را زنان بر زنان کرده اند.چهره زن همانقدر که مي تواند در پشت نام زيباي مادر تقدس يابد مي تواند در جنبه هاي گوناگون ديگر حامل نفرت و وحشيت و درندگي باشد.لازم به مثال زدن نيست.همه ما تجربه ظلم زن به زن را در اطراف و اکناف زندگيمان ديده ايم.درست است که مردان هم به يکديگر ظلم مي کنند و بخل و حسادت وزيرآب زني و ...در ارتباطاتشان جايگاه ويژه اي دارد اما بخل زنان به يکديگر داستان ديگريست.زنان از موفقيت يکديگردركسب حقوق بيشتر رنج مي برند.آنها از اينکه هم جنسشان از ورطه ظلم مردسالارانه اجتماع رها شود رنج مي برند.آنها هر کسي را که از گرداب خارج شود با خود به زير مي کشند و ياراي ديدن موفقيت هم جنسانشان را ندارند.
شايد بهتر باشد قبل از مبارزه با مردان براي كسب حقوق به ارتقاء فرهنگ و خودباوري زنان اهميت دهيم.

چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۳

نسترن علاقه عجيبي به آناتومي نشون ميده.يه کتاب گنده مصور آناتومي داريم که هميشه جلوش باز مي کنه و تصاويرشو تماشا مي کنه و از من توضيح مي خواد.من هم تا اونجايي که سوادم قد مي ده کمکش مي کنم.ديروز توي يک کتاب ديگه در مورد بيماري هاي کودکان قسمتي از ستون فقرات و دنبالچه رو کشيده بود که نسترن به سرعت گفت:اين که استخون پشته.حتي احتياج به فکر کردن هم نداشت.
روند توليد مثل هم خيلي توجهشو جلب کرده. دائما صفحه تشکيل جنين تا زايمان رو مياره و تماشا مي کنه. در راستاي علاقه شديدش توضيحاتي هم مي خواد.براش توضيح دادم که اين سلول تخمکه که توي بدن مامانه.اين سلول هم اسپرمه که توي بدن باباست.وقتي اين دوتا سلول با هم ترکيب ميشن يه سلول جديد درست ميشه که بهش ميگن تخم و اون تقسيم ميشه و تبديل به بچه ميشه(تمام مراحل روي عکس توضيح داده شد) و بعد نسترن پرسيد که:اين گندهه که تخمکه تو دل ماماناس.اما اون يکي که دم داره که تو بدن باباهاس پس چه جوري با هم ترکيب ميشن؟ و در اينجا بود که من متوجه شدم تلويزيون بي خودي روشنه و نسترنو فرستادم پي نخود سياه!!
**********
هفته پيش از راديو کلمه "رسانه" رو شنيد.پرسيد رسانه يعني چي؟ گفتم يعني وسيله اي که خبر مي رسونه مثل...نسترن: مثل کلاغه!!!
**********
امروز با يه خانوم که فوق ليسانس نقاشي داشت در مورد علاقه شديد نسترن به نقاشي صحبت کردم.توصيه کرد اصلا کلاس نقاشي نذارمش که خلاقيتش کور نشه.گفت بذار تا زماني که دوست داره از ذهنش و احساسش براي نقاشي کردن استفاده کنه و وقتي خودش احساس نياز کرد براي تعليمش اقدام کن.وگرنه تعليم به بچه 6 ساله يعني وادار به تقليد کردن او.

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳

دزدي فقط اين نيست که کيف کسي را بزنيم يا از ديواركسي بالا برويم. همين که حقي را که بايد بپردازيم نپردازيم دزدي کرده ايم. همين که حقي را که به ما تعلق نداشته گرفته باشيم دزدي کرده ايم. همين که از محبتي که بايد نثار اطرافيان کنيم دريغ کنيم دزدي کرده ايم.همين که زيگزاگ رانندگي کنيم و راه ديگران را بگيريم دزدي کرده ايم. همين که جلوتر از نوبت سوار اتوبوس شويم دزدي کرده ايم...خيلي از کارهايي که براي ما مصداق زرنگي دارند در واقع در ذيل گروه دزدي طبقه بندي مي شوند.به رفتارهامان دقت بيشتري داشته باشيم...

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

شش سال پيش بود که با دماغ بادکرده قرمز رنگ وحشتناکي ديدمش.دماغشو عمل کرده بود و بعد از عمل دملهاي چرکين بزرگي داخل دماغش به وجود اومده بود که شکل دماغشو بيشتر از دماغ عمل شده شبيه آلو قرمز براق رسيده اي کرده بود که به صورتش چسبيده...
آن روز چقدر قيافه اش به نظرم مسخره رسيد و بهش خنديدم...و ندانستم که شش سال تمام هر روز جوش تازه اي روي دماغم خواهد زد و جاي اين جوشها بصورت لکه تيره و زشتي روي دماغم خواهد ماند و هر روز مجبور خواهم بود به روي دماغم پودر بزنم تا جوشها و لکه آنها را مستتر کنم!وعجيبتر آنکه چقدر طول کشيد تا من ربط بين اين دو قضيه را بفهمم.اسمش رو قانون کارما بذاريم يا هرچه کني کشت همان بدروي يا فمن يعمل مثقال ذره شرا يره يا...چه فرقي مي کنه؟

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

امروز سي و سومين سال زندگيم به پايان رسيد.فردا اولين روز سي و چهارمين ساله.تولدم مبارک!
از همه دوستاني که از طريق ايميل و اورکات و سايت تولدمو تبريک گفتن خيلي ممنونم.غرق محبت شدن چقدر لذت بخشه.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

سلام
جناب مستطاب آقاي دکتر اهورا پيروز فتح الله خالقي يزدي هم که برنامه سفرشون به زمان نامعلومي موکول شد.ايشون در مصاحبه هايي که در سايتشون درج کرده اند به روشني ذکر کرده بودند که سفرشون بايد دقيقا در روز معيني که همزمان با جشن مهرگان امساله انجام بشه و مثل جنيني که به لحظه زايمان برسه نميشه اين سفر را به بعد موکول کرد.کار دنيا نشد نداره. ديديم که شد!تازه طلبکار هم شدند که ملت ايران از برنامه عقبه و بايد تا روز مهرگان راديو و تلويزيون رو متصرف مي شد و زندانها را مي گشود تا جناب اهورا پيروز سفرشون انجام بشه.بهانه هاي انجام نشدن سفر هم خيلي جالب بود مثلا عذاب وجدان جناب دکتر در اينکه نکنه زد و خوردي صورت بگيره و خوني از دماغ کسي بريزه.به هر حال صرفنظر از تفريح نتيجه اي هم عايد من شد که بدونم خيلي هخامنش هستم!
**********
مکالمه با هر دوستي يک جنبه از زندگي آدمو رو مياره.تنها مکالمه يا بهتره بگم مکاتبه با لحظاته که هميشه برام باعث تفکر ميشه که من امروز چه کسي هستم؟
**********
دکتر برام داروي نشاط آور تجويز کرده!! نميدونستم که نشاط مصنوعي هم وجود داره. بدون هيچگونه اعتقادي امروز اولين کپسول رو بالا انداختم.نتيجه ش اين شد که رفتم خيابون بهار و خيلي تومن پول خرج کردم و چند تا زيرپوش و جوراب شلواري و دوتا بلوز و دوتا شلوار براي دخترخانم خريدم.خيلي نشاط آور بود.بايد ببينم موجبات شادماني همسر گرامي هم فراهم ميشه يا خير!
**********
تصميم گرفته ام خودمو توي رنگ غرق کنم.(بابا يک کم احساس داشته باشيد-نه اينکه چند تا قوطي رنگ رو بريزم تو وان و خودمو توش خفه کنم)منظورم اينه که از پوشيدن رنگهاي متين و موقر خيلي خسته شده ام.ديگه دلم نميخواد خاکيو يشميو سرمه اي و مشکي بپوشم.به همين دليل با رشادت هرچه تمام يه روسري فيروزه اي براي خودم خريدم و بعد هم يه بلوز سرخابي خيلي جالب بود که فروشنده اصرار داشت که بلوز مشکي بردارم که لاغر نشونم بده. بهش گفتم ميخوام يه چاقالوي رنگ و وارنگ باشم .تصادفا خيلي هم بهم مياد.
**********
از نياز,يک روز يک زن و بقيه دوستان بالاگ و بي لاگي که بهم لطف دارند و در وقت پريشانحالي دستمو گرفتند بسيار ممنونم.لطفشون پاينده.
**********
دلم اميرعلي رو ميخواد.هوس کردم برم پسر بازي!!دوست پسرم داره يه ماهش ميشه.درسته که يه ماهه ست اما خيلي ماه است.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

خيلي سخته که آدم احساس کنه که کسي که به عنوان استاد بهش ايمان پيدا کرده اون کسي نيست که نشون ميده.شايد بايد اين اتفاق مي افتاد تا بفهمم هرگز نبايد به انساني ايمان مطلق داشته باشم.از هر کسي بايد آنچه را که مي تواند بياموزد بگيرم و پله پله بالاتر بروم.در انتظار استاد ديگري هستم.وقتي شاگرد آماده باشد استاد پديدار مي شود.نميدانم چطور بايد آماده شوم؟

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

شايد اتفاقي که براي نوشي افتاد ارزش آن را داشته باشد تا دستي به سر و روي اين وبلاگ بکشم و دو سه جمله اي بنويسم.
متني که تحت عنوان پچ پچ در سايت زنان ايران گذاشته شده بود به اندازه کافي جهت دار و هدفمند بود که بحث در باب موضوع آن به فرع کشيده شود.داستان روايت دلگيريهاي زني متاهل است از اينترنت و بي وفايي شبانه همسر و حضور در پاي جعبه جادو و چت کردن به زعم نويسنده اروتيک بدون ذکر دليل براي اين قضاوت با کسي که نويسنده تنها عنوان جوجه ها را در انتهاي نام آن تشخيص داده است.در وهله اول در کنار متني که احتياج به گفتگوهاي بسيار با نويسنده دارد اين فکر به ذهن خواننده خطور مي کند که آيا اصولا مهم است که طرف چت همسر نويسنده مادر جوجه ها باشد يا ايراندوست يا کسي ديگر؟ و چرا بايد نام يا اشاره به نام يک وبلاگ نويس معروف در متن آورده شود که هدف کلي دارد؟و اصولا هدف نگارنده از ارسال اين متن به سايت زنان ايران چيست؟ آگاه کردن زنان ديگر در برابر مضار استفاده از اينترنت؟استفاده از اينترنت بر عليه اينترنت؟آگاه کردن خلق خدا بر مفسده هاي چت؟ يا الصاق برچسب بي عفتي بر يک وبلاگ نويس معروف که اکثر اهل وبلاگ با نام او آشنايند و شايد به جرات بتوان گفت امن ترين و پاکيزه ترين وبلاگ براي معرفي در جرايد و نشريات و کتابهاست؟البته بماند که هر صاحب جوجه اي نوشي نيست. شايد کسي که موجب دلگيري نويسنده پچ پچ شده جيران و جوجه هاش باشد!
اما از منظر ديگر ناراحت کننده تر از توهيني که در متن نوشته وجود دارد چاپ شدن متن در سايتي است که معتمد اکثر زنان ايراني آشنا به اينترنت است.و سوال بزرگي که در ذهن خواننده ها پديد مي آيد اين است که چه نظارتي بر نشر مطالب در سايت زنان ايران وجود دارد و چه کسي انتخاب و بازبيني متنهاي منتشره را به عهده دارد و آيا هر مطلبي بدون بازبيني و موشکافي در سايت زنان ايران قابل انتشار است؟
و قسمت سوم ماجرا دفاع نوشي از هويت محازي خود است. دفاعي که به نظر من زائد است.کساني که نوشي را به عنوان نويسنده وبلاگ نوشي و جوجه هاش نمي شناسند از طعنه زده شده در متن بي اطلاعند و کساني که او را بشناسند بسرعت متوجه غرض ورزي نويسنده خواهند شد.اينچنين اتهام زدن و باب گفتگو را بستن تنها از مغرضين بر مي آيد و تنها تاسف بزرگ در اين است که چرا سايت زنان ايران اينچنين ملعبه دست افراد معلوم الحال قرار گرفته است.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

خداحافظي سخته.براي همين خداحافظي نمي كنم.

دوستان زيادي اينجا دارم كه تا اين ساعت هم به خاطر ارتباط با اونها در اينجا ادامه دادم.

فكر مي كنم ديگه وبلاگ دوستانه براي من كافي نيست.اينجا زيادي دوستانه است و جايي نيست كه بتونم خودم رو توش تخليه كنم. فقط از مهر و عشق و دوستي اينجا مي گم در حالي كه بيشتر از نثار كردن مهر احتياج به تخليه خشم و دلتنگي هام دارم.شايد جايي ديگه دوباره شروع كنم.دل كندن كامل برام خيلي سخته.

دوباره متولد ميشم.اما اين بار سعي مي كنم بدون رنگ و لعاب اضافي، بدون بزك و دوزك اضافي خودم باشم.نازنين.

وبلاگ دوستانه رو حذف نمي كنم .گاهي ممكنه مطلبي حرفي داشته باشم كه در اينجا بزنم.

به هر حال اينجا معرف گذشته منه نه حال من.ايراندوست دوستانه تاريخش به سر رسيده.

خدا حافظ

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳

سكوت عجيبي حكمفرماست.كسي چيزي نمي گويد. به قولي سرها در گريبان است.همه در انتظارند و همه خاموش...