پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳

سلام
غيبتم موجهه.پشت فيلتر بودم.گذشته ازاون بودن ?ا نبودن؟اصلا مهمه كه من بنويسم يا نه؟ با اين کلام گهربار چه تغييري توي دنيا به وجود مياد؟?ا توي خود من؟حتي تخليه عاطفي و روحي هم نمي شم چون بايد هزار جور ملاحظات اعمال کنم تا بتونم دو کلمه بنويسم.مطالبي که اينجا مي نويسم تنها اون قسمتي از افکارم هستن که از سانسور بزرگ خودم عبور کردن.حالا مخابرات زحمت بکشه اين ها رو هم فيلتر کنه يا نکنه اتفاق خاصي نمي افته.اين افکار توي مغز من هر روز و هر ساعت جريان دارن.
**********
چند روز پيش گفتگوي ترسناکي با همسرم داشتم.
همسرم چند روز پيش متوجه مي شه که يکي از همکارانش توي شرکت براي يه مشتري در مورد محصولي تبليغ کرده که مربوط به شرکت اونها نيست .يعني اينکه اين آقا که مهندس بسيار قابلي هم هست در کنار کار شرکت از موقعيتي که توي شرکت در ارتباط با مشتري ها داره استفاده مي کنه و براي کار شخصي خودش تبليغ مي کنه و مشتري ها رو به جاي استفاده از محصولات شرکت به خريد محصولاتي ترغيب مي کنه که احتمالا درصدي از فروش اونها عايدش مي شه.
بحث هولناک من وهمسرم سر اين قضيه بود که در اين شرايط چه بايد کرد.پافشاري کردم که بايد عکس العمل نشون بده.عقيده داشت که عکس العمل نشون دادنش هيچ فايده اي نداره.دو حالت داره : يا همکارش مي ره يا مي مونه. اگه بره شرکت يه مهندس قابل رو از دست داده واگه بمونه هم که همين آش و همين کاسه.اکثريت کادر شرکتشون به دليل اينکه حقوق مکفي ندارن دست به کارها? جانبي مي زنن.در اين ميون از استفاده از امکانات شرکت براي اين کار جانبي هيچ ابايي ندارن.عقيده همسرم اينه که شخص مطرح نيست و سيستم اشتباهه.اين شخص بره و شخص ديگه اي بياد باز هم همين اتفاق مي افته به دليل اينکه سيستم شخص رو وادار به اين رفتار مي کنه بماند که خودش اگه بميره هم اين کارو نمي کنه و سيستم روي اون چنين اثري نداشته اما مگه چند نفر با شرايط روحي همسرمن پيدا مي شن؟به اين نتيجه رسيديم که سيستم رو نمي شه تغيير داد.وقتي حقوق مکفي نيست و کارمند نمي تونه مخارجشو با اضافه کاري هاي بسيار هم تامين کنه احتمال اينکه از امکاناتش استفاده نابجا بکنه خيلي زياده.اخراج فرد خاطي کارساز نيست به دليل اينکه سيستم خاطي پرورش مي ده.بنابراين تنها چيزي که اين ميون داره از دست ميره اخلاقه.
پ.ن:چند سال پيش يكي از آشنايان دزد ضبط اتوموبيلشو گرفت.مي گفت وقتي دستشو گرفتم يه پارچه استخون بود.تو سرماي زمستون يه تا پيرهن تنش بود.سوء تغذيه و فقر و بدبختي از سر و روش مي باريد.مثل ابر بهار گريه مي کرد که آقا ولم کن اگه من برم زندون برادر کوچيکم گشنه و سرگردون مي مونه و...اون آقا دزد رو ول کرد.بدبختي بزرگ اين روزهاي ما اينه که با دزدها و خطاکارها احساس همدردي مي کنيم.

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳

سرنوشت افسانه نوروزي مشخص شد. بايد ديه پنجاه ميليون توماني تهيه کنه و به اولياء دم تحويل بده.براي کمکهاي مردمي هم شماره حساب دادن.هر کي مايل باشه مي تونه بهش کمک کنه.
اما سرنوشت دفاع مشروع زنان همچنان در پرده ابهام موند.معلوم نشد افسانه هاي ديگه بالاخره چکار بايد بکنن؟بکشن کشته مي شن.تمکين کنن سنگسار مي شن...

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

عبارت "به سراغ زنان مي روي تازيانه را فراموش نکن"ورد زبان آقايونيه که براي اثبات خواري و خفت زنان هيچ دليل و مدرک عقل پسندي ندارند و براي اثبات حقانيت خود از نيچه مايه مي گذارند.
نيچه همان مرديست که در مواجهه با سورچي اي که به اسبش شلاق مي زد شلاق را از دست سورچي مي گيرد و اسب را در آغوش مي گيرد و هاي هاي گريه مي کند.متاسفانه نيچه در اواخر عمر دچار بيماري رواني مي شود.فکر مي کنم عبارت معروف به سراغ زنان مي روي را در زمان بيماري به مردان جهان تقديم کرده باشد.
پ.ن:شايد هم برعکس!

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۳

اي كه دستت مي رسد كاري بكن
پيش از آن کز تو نيايد هيچ کار

تا وقتي بلاگ اسپات فيلتر نشده بنويسيم . به زودي ما هم به جمع کارتن خوابها مي پيونديم.اورکات فيلتر شد.جالبترين سايتي که امروز منو پشت در نگه داشت سايت سرطان سينه بود!(همون روبان صورتيه)
**********
مهمونها سالم و سلامت بعد از دو هفته برگشتن مملکتشون.البته سالم و سلامت که ميگم يعني در 24 ساعت آخر گلاب به روتون مسموم شده بودن و من عقلم نرسيد که واسه توالت فرنگي ژتون بفروشم وگرنه پولدار مي شديم.امروز تمام سنگها رو ضد عفوني کردم چون گلاب به روي ماهتو که دستت مي رسد کاري بکنن کلي روشون بالا آورده بودن!
بچه ها در روزهاي آخر حسابي با هم اخت شده بودن و با زبون اشاره کلي با هم بازي کردن.يه بار وارد اتاق شدم ديدم دارن با هم سنگ قيچقيکاغذ بازي مي کنن.نمي دونستم اين بازي بين الملليه.خودشون با هم بازي اختراع مي کردن و با اشاره قوانين بازي رو به هم ياد مي دادن و سرگرم مي شدن.اين وسط نسترن دو سه کلمه آلماني ياد گرفت:بله,نه,بيا.
جاي پسر کوچولو خيلي خاليه. گاهي وقتها شبها صداش از اتاق مي اومد دلم غنج مي زد.يادش بخير بچه گي هاي نسترن.پسر کوچولو نه ماهه بود و سربراه ترين و خوش اخلاق ترين بچه اي بود که من در تمام عمر ديده ام.تو اين مدت نه گريه کرد و نه بد اخلاقي.بسيار مطيع و رام بود.حتي دو سه بار که کله ش با صداي گرومبي به زمين خورد و اومد گريه کنه بالا و پايين انداختيمش و قلقلکش داديم و قهقهه خنده ش بلند شد.به هيچ کدوم از وسايل سالن و دکورها و...دست نزد.حتي يه وسيله رو هم به خاطر دستکاريش جمع نکرديم.گرچه وقتي نسترن به همه چيز دست مي زد و سرک مي کشيد ذوق مي کرديم که بچه مون کنجکاو و باهوشه اما پسر کوچولو هم باهوش و خنده رو و مهربون و رام بود.دخترشون هم رام و مطيع بود.حتي يکبارهم وقتي نسترن حضورنداشت وارد اتاقش نشد.خلاصه گرچه نمي شه قضاوت کرد اما به نظر من بچه هاي اونها رام تر از بچه هاي ما هستن.ببخشيد توي اين متن سه چهار بار از لفظ رام استفاده کردم که شايد بهتر باشه به جاش از عبارت تربيت پذير استفاده کنيم.
**********
امروز کلي درس خياطي گرفتم.طراحي تمام يقه هاي مسطح با کلي ريزه کاري رو ياد گرفتم و علاوه بر اون برش عمودي بالاتنه و برش عصايي با هزار تا فوت و فن مربوط به اندام ايراني واقعا شگفت انگيز بود.گفتگويي راجع به اندام خانومهاي ايراني شد که استادمون گفتن در سالهاي اخير به علت مصرف مواد غذايي شامل نگه دارنده ها اندام دخترها در حال تغيير شکله و چربي بدنشون بيشتر شده و از طرفي به علت بهتر شدن تغذيه قد دخترها بلندتر شده و مشخصه هاي اندامي شون تغيير کرده.بنابراين سايزهاي ايراني که ما الان باهاشون کار مي کنيم و بر اساس يه تحقيق دوازده ساله تدوين شده اند در دهه بعد تغيير خواهند داشت

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳

چند روز پيش صبح که همسرم براي رفتن به محل کارش از خونه خارج شده بود به عده اي بر مي خوره که در خيابون ولي عصر تجمع کرده بودن.جلوتر که ميره نوزاد يک روزه مرده اي رو پيچيده در روزنامه مي بينه که کارگر شهرداري از توي جوي آب مرده پيدا کرده بود...
اي خدا...
ما سزاوار طلوع فصل ياس و لاله هستيم
ما که خورشيد نفروختيم
ما که باران نشکستيم.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

خانم گودرون شيمن دبير کل سابق بزرگ ترين حزب چپ سوئد که حالا از فعاليت ,حزبي, کنار رفته اما مي گويند در صدد تشکيل يک حزب فمينيستي است، پيشنهاد کرده است قانوني وضع شود که بر اساس آن مردان صرفا به خاطر اين که مرد هستند, ماليات بيشتري بپردازند. علت: مردان از مزاياي بسيار بيشتري در جامعه برخوردارند و براي جامعه هزينه دارند، بنابراين بايد براي اين مواهب و امتيازات خود ماليات بپردازند! راست هم مي گويدفقط گرايش مردان به خشونت و لاف زني با خصوصيات "مردانه" را در نظر بگيريد مي بينيد اين "مردانگي" به تنهايي مقادير عظيمي خرج روي دوش ملت هامي گذارد. مساله را شوخي نگيريد, بعد از اين که پيشنهاد خانم شيمن بحث داغي را در جامعه سوئد دامن زد, روزنامه هاي سوئد به بررسي مساله پرداختند و ديدند حق با خانم شيمن است و "نيمه اصلي" هزينه هاي بسياربالاتري روي دست جامعه مي گذارد. اين هم شهادت آمار: بزهکاري: سهم زنان: 19 درصد, هزينه : 5 ميليارد کرون سهم مردان:81 درصد, هزينه: 21.4 ميليارد کرون تصادفات ترافيک: سهم مرگ و مير زنان: 25 درصد, هزينه: 5.75 ميليارد کرون سهم مرگ و مير مردان: 75 درصد, هزينه:17.25 ميليارد کرون حق بيکاري سهم زنان: 46 درصد, هزينه: 13.1 ميليارد کرون سهم مردان: 54 درصد, هزينه : 15.3 ميليارد کرون در دو مورد هم هزينه زنان بيشتر است يکي حق بيماري که سهم زنان در آن 58 درصد و هزينه آن ها 23.5 درصد است و سهم مردان 42 درصد و هزينه آن ها 17 ميليارد کرون است , و ديگري آموزش که سهم زنان در آن 61 درصد و هزينه آن ها 10.3 ميليارد کرون است، و سهم مردان از آموزش 39 در صد و هزينه آن ها 6.9 ميليارد کرون است. تازه اولي يعني بيماري به علت فشار کار دوگانه و کارهاي سنگين تر و سطح پائين تر زنان است يعني هزينه مردسالاري است, و دومي يعني آموزش که يک سرمايه گذاري اجتماعي است و هزينه به شمار نمي آيد.يعني آن جا هم که سهم زنان بيشتر است يا در نتيجه تبعيض است يا در نتيجه يک گرايش مثبت، نه يک کتي راندن در جاده ها و مرگ و مير و يا دعوا راه انداختن و به زندان رفتن! تازه همين دو مورد اخير هم نمي تواند هزينه هاي سنگيني را که جامعه بايد بابت باج سبيل مردان بدهد جبران کند و هزينه کل زنان در اين چهار حوزه 58.15 و هزينه کل مردان 77.85 ميليارد کرون مي شود.
برگزيده از سايت روشنگري

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

سلام
مهمون دارم.دوست همسرم با خانوم و دو بچه ش از يكي از بلاد کفر به منزل ما اومدن.قراره تا آخر هفته بمونن بعد يک هفته به دوبي برن و دوباره برگردن خونه ما و دو سه روزي بمونن و برگردن بلاد کفر.خانوم دوست همسرم خارجکيه و بچه ها هم خارجکي حرف مي زنن.يکي شون هفت ساله س ويكي نه ماهه.ديروز من و نسترن با خانوم و بچه ها توي خونه تنها بوديم. بيچاره شديم از دست دوتا دختر ها.هي با لال بازي با هم بازي مي کردن وسطش چون حرف همديگه رو نمي فهميدن قهر مي کردن!من هم که آلمانيم خوب نيست يعني بيشتر از چند تا کلمه بلد نيستم و اصولا نمي تونم جمله بگم.اونها هم انگليسيشون به اندازه آلماني من خرابه.چشمتون روز بد نبينه. شب که آقاها اومدن خونه هر کدوم ما يه طرف غش کرده بوديم.
با خودم فکر مي کنم اگه مي تونستيم با هم حرف بزنيم چقدر خوش مي گذشت.با همين لال بازي تونستيم با هم ورق بازي کنيم (ورق هاي مخصوص بچه گانه س.) و کلي در مورد حاملگي و زايمان و... با هم حرف بزنيم (حرف که نميشه اسمشو گذاشت البته..)
تنها مشکل قضيه اينجاست که برنامه ها خيلي قاطي شده. نسترن بايد مدرسه بره. اونها هنوز با ساعت آلمان زندگي مي کنن.همسر گرامي از خروس خون تا بوق سگ سر کاره.يه غذا رو دو دفعه نمي خورن.خيلي چيزا رو اصولا دوست ندارن بخورن از قبيل کدو و بادمجون و کرفس و سيب زميني!!!ديروز خوراک گوشت با برنج درست کردم و امروز اسپاگتي.همچين که غذا حاضر شد يكي اومد دنبالشون و بردشون کاخ سعد آباد.به من بگين با يه پاتيل اسپاگتي خورده نشده که براي شام هم نمي خورنش چکار کنم؟احتمالا بعد از رفتن مهمونها با?د ?ه وليمه حسابي بدم!
سر فرصت در باره تفاوت روحيات بچه هاي اونها و نسترن توضيح ميدم. خيلي جالبه.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

زندگي جريان دارد.بالا و پايين.خوب و بد.زشت و زيبا.تنها چيزي که هر روز با روز پيشين تفاوت دارد من هستم.اين روزها لال شده ام.حجم دريافتهايم از زندگي را به سختي هضم مي کنم.زندگي مثل بازي بي پاياني در اوج انسانيت و حضيض بي شرافتي جريان دارد.نوشته ها را مات مي خوانم.از مرگ نوزاد سي و پنج روزه,سنگسار حاجيه,حکم اعدام ژيلا و ليلا و خيلي هاي ديگر,قتلهاي خانوادگي, تفسيرهاي رنگ و وارنگ از بيجه و باغي,توهين هاي لابه لاي نوشته هاي فمينيستي در مورد زنان خانه دار,سرماي زمستان و حرکت مردمي براي اسکان کارتن خواب ها تا وبلاگهاي رنگ و وارنگ خانوادگي,عاشقانه,در پيت!,سياسي,اجتماعي,روزنگاري هاي دوستان و...همه را مي خوانم.در دلم شوري برانگيخته مي شود براي كاري حرکتي,اثري اما همچنان زن خوب سربراه خانه دار کدبانوي مادر مي مانم.دلم ميخواهد کاري کنم,فراتر از امضاي پتيشن يا لينک دادن در وبلاگم.مي ترسم از بدبختي مردم براي خودم پله اي درست کنم که بالاتر بروم و خودم را در رده روشنفکران و زنان مدرن جا بزنم.براي اجتناب از هر گونه ژست روشنفکري سکوت مي کنم.
نميدانم براي انسانهاي اطرافم که ظاهرشان کتيبه بدبختي شده است چه بايد بکنم.سرم را در لاک خودم فرو مي برم و تند و تند کار مي کنم.سرم را به قيچي کردن و سوزن زدن به پارچه ها گرم مي کنم.بي وقفه خريد مي کنم و جارو مي زنم و مي شويم تا انرژيم تمام شود بعد براي رفع خستگي گذارم به روزنامه و مجله و اينترنت مي افتد و متوجه مي شوم که هيچ چيز را نه تغيير داده ام و نه فراموش کرده ام...
**********
همسرم به خانه مي آيد.دکتر تجويز سي تي اسکن کرده است.احتمال انسداد رگي در مغز وجود دارد.دلهره و اضطراب را در پس سفره چيدن تند وتند پنهان مي کنم.قابلمه غذا را بشدت زير شير آب مي سابم.
سرم را روي بالش جابه جا مي کنم.دخترک در تاريکي سر مي رسد.به حلقش خون مي رود.از کجا نمي دانم.نگاه مي کنم .خون دماغ نشده.آرامش مي کنم و مي خوابانمش.سرم را روي بالش جا به جا مي کنم و به خدا شکايت مي کنم.امشب را مهلت مي دادي که فقط نگران يکيشان باشم.به مشکل همسرم فکر کنم يا به خوني که به حلق بچه مي رود؟از مرز بين دنياي بيداري به دنياي خواب پا مي گذارم که نداي در گوشم مي پيچد:فراموشم کردي؟تا زنگ ساعت آرام مي خوابم.او بيدار است.
*نتيجه اسکن سينوزيت شديد مزمن را مشخص کرد.احتياج به عمل جراحي هست.براي اطمينان به ده ها دكتر خواهيم رفت.

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳

از وبلاگ سرزمين آفتاب:
مطلب ز?ر رو لطفا" بدون پ?ش داور? بخون?د و اگر دلتان به درد آمد طومار مربوطه را امضا کن?د:
ليلا با صداي‌ بسته‌ شدن‌ در حياط‌ از خواب‌ پريد، به‌ رختخواب‌هايي‌ كه‌ به‌ رديف‌ تنگ‌ هم‌ در تنها اتاق‌ خانه‌پهن‌ شده‌ بود به‌ دقت‌ نگاه‌ كرد. جاي‌ مادر در كنار پدر روي‌ بالش‌ خالي‌ بود. به‌ آرامي‌ از روي‌ چهار برادر كه‌ در كنارش‌ خوابيده‌ بودند طوري‌ رد شد كه‌ آنها را بيدار نكند، دست‌ و رو نشسته‌ با همان‌ موهاي‌ ژوليده‌ جلوي‌ در، به‌ انتظار بازگشت‌ مادر نشست‌.ساعتي‌ بعد مادرش‌ با دمپايي‌ پاره‌اش‌ از راه‌ رسيد. لقمه‌يي‌ از نان‌ تازه‌ را به‌ دست‌ ليلا داد و برعكس‌ هميشه‌ كه‌ براي‌ آوردن‌ ليلا به‌ خانه‌ موهايش‌ را مي‌كشيد دستي‌ به‌ نوازش‌ بر سر دخترك‌ كشيد و با مهرباني‌ گفت‌: «ليلا جون‌ مي‌خوام‌ ببرمت‌ يه‌ جاي‌ خوب‌، پفك‌ هم‌ برايت‌ مي‌خرم‌...»مادر با صابوني‌ كه‌ تنها براي‌ ميهماني‌ رفتن‌ و ايام‌ عيد از صندوق‌ گوشه‌ اتاق‌ بيرون‌ مي‌آورد دست‌ و صورت‌ و بدن‌ ليلا را در هواي‌ سرد پاييزي‌ در دستشويي‌ گوشه‌ حياط‌ با آب‌ كتري‌ شست‌ و با چادر كهنه‌اش‌ او را خشك‌ كرد، سپس‌ پيراهن‌ قرمز دست‌ دومي‌ را كه‌ برايش‌ خريده‌ بود بر اندام‌ زيباي‌ ليلا پوشاند. ليلا فقط‌ هشت‌ سال‌ داشت‌ اما نشانه‌هاي‌ بلوغ‌ زودرس‌ از او دختري‌ دوازده‌، سيزده‌ ساله‌ ساخته‌ بود. مادر بسختي‌ و با شتاب‌ موهاي‌ گره‌ خورده‌ خرمايي‌ رنگ‌ ليلا را شانه‌ زد، گونه‌هاي‌ برجسته‌ دخترك‌ از سايش‌ محكم‌ ليف‌ بر صورت‌ گل‌ انداخته‌ بود و به‌ پوست‌ سفيد صورتش‌ زيبايي‌ بخشيده‌ بود.مادر چادر مرطوب‌ را بر سر انداخت‌، دست‌ ليلا را كشيد و با هم‌ از خانه‌ بيرون‌ رفتند. ساعتي‌ بعد ليلا خود را همراه‌ با مادر در خانه‌يي‌ مجلل‌ يافت‌أ خانه‌يي‌ زيبا اما محصور در حصارهاي‌ فلزي‌ بلند. ليلا غرق‌ در زيبايي‌ خانه‌ بود كه‌ مادر او را به‌ داخل‌ خانه‌ فراخواند، لحظه‌يي‌ بعد او را با مردي‌ كه‌ هم‌ سن‌ پدر اما لباسي‌ فاخر و سر و وضعي‌ آراسته‌ داشت‌ تنها گذاشت‌. ليلا از چشمان‌ دريده‌ و نفس‌هاي‌ تند مرد وحشت‌ كرد، مي‌خواست‌ با مادر اتاق‌ را ترك‌ كند كه‌ متوجه‌ پيچاندن‌ كليد در قفل‌ توسط‌ مادرش‌ شد.چرا مادر او را با آن‌ مرد غريبه‌ تنها گذاشت‌؟ هيچ‌ كس‌ در آن‌ ساعات‌ اوليه‌ صبح‌ از پشت‌ آن‌ ديوارهاي‌ سنگي‌ و حصار فلزي‌ صداي‌ عروسك‌ بلوريني‌ را كه‌ زير ضربات‌ سهمگين‌ پتك‌ فقر يك‌ انسان‌ و بوالهوسي‌ و افزون‌ خواهي‌ انسان‌ ديگر در هم‌ مي‌شكست‌ نشنيد.از آن‌ روز به‌ بعد هر روز ليلا با مادر از خيابانهاي‌ بالاي‌ شهر و پايين‌ شهر مي‌گذشت‌ و با بازشدن‌ در هر خانه‌، تنها وارد مي‌شد. او ديگر حتي‌ برنمي‌گشت‌ تا رفتن‌ مادر را به‌ نظاره‌ بنشيند و هر گاه‌ كه‌ در زير چنگالهاي‌ بي‌رحمانه‌ خفاشان‌ قرار مي‌گرفت‌ با خود مي‌انديشيد شايد اين‌ هم‌ نوعي‌ از بازي‌ خصمانه‌ بزرگان‌ باشد، ليلا تازه‌ وارد 9 سالگي‌ شده‌ بود كه‌ تجربه‌ مادر شدن‌ و اولين‌ ستيزه‌هاي‌ تازيانه‌ )صد ضربه‌ شلاق‌( را آزمود، خانواده‌اش‌ او را در 12 سالگي‌ به‌ يك‌ مرد افغاني‌ با دريافت‌ مبلغي‌ به‌ عنوان‌ صيغه‌ واگذار كردند. ليلا اين‌ بار نه‌ توسط‌ مادر كه‌ با فرمان‌ آمرانه‌ مادر شوهر در تجارت‌ يك‌ سويه‌ جسمش‌ به‌ حراج‌ گذاشته‌ شد. او در 14 سالگي‌ براي‌ دومين‌ بار پس‌ از تحمل‌ 100 ضربه‌ شلاق‌ به‌ زايشگاه‌ منتقل‌ و فرزندان‌ دوقلويش‌ را به‌ دنيا آورد.پس‌ از پايان‌ دوران‌ اولين‌ صيغه‌، ليلا بار ديگر توسط‌ خانواده‌اش‌ در بازار بي‌ رحمانه‌ معامله‌ جسم‌ و شهوت‌ به‌ فروش‌ رسيد، آخرين‌ تصاحب‌ كننده‌ روح‌ و جسم‌ ليلا مردي‌ 55 ساله‌ صاحب‌ همسر و دو فرزند بود كه‌ از مشتريان‌ ليلا در منزلش‌ پذيرايي‌ مي‌كرد.عاقبت‌ در يكي‌ از روزهاي‌ سرد پاييزي‌ در روزنامه‌ها نوشتند دختري‌ 18 ساله‌ كه‌ سر كرده‌ باند فحشا بود در شهر اراك‌ دستگير شد!دادگاه‌ ليلا خيلي‌ زود تشكيل‌ و قاضي‌ شعبه‌ 25 پس‌ از بررسي‌ پرونده‌ و اعترافات‌ متهم‌ او را به‌ تحمل‌ شلاق‌ و اعدام‌ محكوم‌ كرد و راي‌ قاضي‌ جهت‌ تاييد به‌ تهران‌ فرستاده‌ شد. وكيل‌ ليلا با ارسال‌ دو دادخواست‌ مبني‌ بر اظهار ندامت‌ او از دادگاه‌ تقاضاي‌ فرجام‌ خواست‌ اما...؟براي‌ ديدن‌ دختري‌ كه‌ در سن‌ 18 سالگي‌ به‌ جرم‌ فحشا محكوم‌ به‌ اعدام‌ شده‌ و به‌دليل‌ داشتن‌ پرونده‌ سنگين‌ مسوولان‌ زندان‌ نسبت‌ به‌ ملاقات‌ او سخت‌گيري‌ خاصي‌ اعمال‌ مي‌كردند، بسيار دوندگي‌ كردم‌. روزي‌ كه‌ عاقبت‌ با نامه‌ قاضي‌ پرونده‌ براي‌ ديدنش‌، در سنگين‌ فلزي‌ زندان‌ به‌ رويم‌ گشوده‌ شد، انتظار ديدن‌ دختري‌ زيرك‌ را داشتم‌ كه‌ هوشيارانه‌ در بازار تجارت‌ جسم‌ وارد شده‌ است‌. وقتي‌ ليلا با چادر سياه‌، روسري‌ سفيد و لباس‌هاي‌ چند رنگ‌ با آستين‌هاي‌ كوتاه‌ و بلند وارد اتاق‌ مددكار شد باورم‌ نمي‌شد كه‌ آن‌ دختر ليلا باشد، نگاهي‌ معصومانه‌ داشت‌. وقتي‌ از داستان‌ زندگي‌ اش‌، زجرهاي‌ دوران‌ كودكي‌ و به‌ دنيا آمدن‌ دختران‌ دوقلويش‌ برايم‌ مي‌گفت‌ سادگي‌ كلامش‌ مرا وادار به‌ سكوت‌ كرده‌ بود. از او پرسيدم‌ از مشتريانت‌ چقدر پول‌ مي‌گرفتي‌؟ لبخندي‌ تلخ‌ بر لبانش‌ نشست‌ و با لحني‌ كودكانه‌ گفت‌: من‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ پول‌ نمي‌گرفتم‌، هر بار كه‌ با مادرم‌ مي‌رفتم‌ برايم‌ آدامس‌، آبنبات‌، پفك‌ و... مي‌خريد، نمي‌دانم‌ شايد مادرم‌ يا همسران‌ صيغه‌يي‌ام‌ پول‌ مي‌گرفتند من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌ديدم‌.«ليلا.م‌»، 18 ساله‌ به‌ جرم‌ اشاعه‌ فحشا، ارتباط‌ نامشروع‌، زنا با محارم‌ محكوم‌ به‌ اعدام‌ شده‌، اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ مددكاران‌ زندان‌ بارها از او تست‌ هوش‌ گرفته‌اند و هر بار با پاسخي‌ يكسان‌ روبرو شده‌اندأدختري‌ 18 ساله‌ با ضريب‌ هوشي‌ بين‌ هفت‌ تا هشت‌ ساله‌، دختري‌ كه‌ قرباني‌ خواسته‌هاي‌ طمعكارانه‌ خانواده‌اش‌ شده‌، سر كرده‌ باند فحشايي‌ كه‌ در اين‌ مدت‌ 10 سال‌ هيچ‌ چيز عايدش‌ نشده‌ نه‌ لذت‌، نه‌ ثروت‌، نه‌ اندوخته‌ بانكي‌ و نه‌... ليلا بازيچه‌يي‌ بود در دستان‌ بي‌رحم‌ مادر، پدر، برادر، همسران‌ صيغه‌يي‌ و بوالهوسان‌ سيري‌ ناپذير. سهم‌ ليلا در اين‌ تجارت‌ يكسويه‌ درد، زجر و... مرگ‌ در پاي‌ چوبه‌ دار است‌.ليلا حتي‌ يك‌ بار براي‌ بررسي‌ وضعيت‌ رواني‌ به‌ پزشكي‌ قانوني‌ معرفي‌ نشده‌ و صرفابا بيان‌ مستقيم‌ او به‌ ارتكاب‌ جرم‌، قاضي‌ پرونده‌ به‌ صدور راي‌ اعدام‌ حكم‌ داده‌ است‌. همه‌ مسوولان‌ زندان‌، دادگاه‌ و... متفق‌القول‌ خواستار محو ليلا از گردونه‌ هستي‌ هستند. آنها مي‌گويند ليلا به‌ اين‌ كار اعتياد پيدا كرده‌ و آزادي‌ او برابر است‌ با تولد ده‌ها ليلاي‌ ديگر!آنها هرگز از خود نپرسيدند پس‌ از آنكه‌ ليلا در سن‌ 9 سالگي‌ 100 ضربه‌ تازيانه‌ را بر اندامش‌ تحمل‌ كرد مسوولان‌ حقوقي‌، انتظامي‌، بهزيستي‌، بنگاه‌هاي‌ خيريه‌ و امداد و... براي‌ نجات‌ او از مسلخ‌ رفتن‌ چه‌ كردند و بار ديگر كه‌ در 14 سالگي‌ ضربات‌ شلاق‌ بر پيكرش‌ هاشوري‌ از درد و زخم‌ آفريد باز هم‌ كسي‌ از خود نپرسيد چرا بار ديگر؟مرگ‌ ليلا در پاي‌ چوبه‌دار يعني‌ پاك‌ كردن‌ علامت‌ سوال‌ به‌ جاي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ آن‌، پاك‌ كردن‌ علامت‌ سوال‌ پاسخ‌ مناسبي‌ براي‌ معماي‌ ليلا، عاطفه‌ و... نيست‌. مددكار به‌ ساعتش‌ نگاه‌ مي‌كند، وقت‌ تمام‌ شد. وقتي‌ مي‌خواهم‌ تركش‌ كنم‌ از او مي‌پرسم‌ آرزويت‌ چيست‌؟ مي‌گويد: نمي‌دانم‌ قاضي‌ من‌ را ببخشد و از اعدامم‌ بگذرد و آزاد شوم‌ و... ديگر نمي‌دانم‌. مي‌پرسم‌ اگر دوباره‌ اجازه‌ بدهند به‌ ملاقات‌ بيايم‌ چه‌ چيز برايت‌ بياورم‌؟ با همان‌ لبخند تلخ‌ مي‌گويد... يك‌ بسته‌ پفك‌ و چند شكلات‌ كاكائويي‌.ليلاي‌ 19 ساله‌ كه‌ 11 ماه‌ است‌ در حصار ميله‌هاي‌ زندان‌ بسر مي‌برد و در اين‌ مدت‌ من‌ تنها ملاقات‌ كننده‌اش‌ بوده‌ام‌، از من‌ هيچ‌ نمي‌خواهد، او هوس‌ پفك‌ كرده‌ است‌. او از من‌ تقاضاي‌ درخواست‌ برائت‌ از دادگاه‌ را ندارد. ليلا روياي‌ كودكي‌ گمشده‌اش‌ را از من‌ طلب‌ مي‌كند.اراك‌، گزارش‌ از زهره‌ تركمان? - روزنامه اعتماد

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳

وقتي از پله هاي کلاس بالا رفت قلب و روح منو هم با خودش برد.احساس کردم بدون روح و قلب و عشقم بايد ماشين وار به کارهام برسم.چشمام مرطوب شد.به همين زودي دلم براش تنگ شده بود.تا ظهر بايد تنها مي موندم تا بيام دنبالش.سعي کردم با فکر کردن به اينکه وقت با هم بودنمون چقدر ذله م مي کنه خودمو تسکين بدم.بعد به خودم فکر کردم و گفتم خوب چند ساعت آزادي بد نيست.شايد يکي از اين روزها حتي سينما هم برم.بهم نچسبيد.به کارهايي فکر کردم که دلم مي خواست در نبود دخترک انجام بدم.باز هم هيچي به فکرم نرسيد.براي خريد خونه راه افتادم اما روحمو تو مدرسه جا گذاشتم.
ياد نوشي افتادم.ياد نامه چرندي که براش نوشتم.که به زندگيت معنايي فراتر از بچه ها بده.که هدف فقط مادر بودن نيست.که زندگي بدون بچه ها رو براي خودت معني کن و براش برنامه ريزي کن.واقعا چه جوري مي تونه بدون بچه ها بدون روحش از زندگي لذت ببره؟اينو نمي دونم.دوست هم ندارم بهش فکر کنم.هر کدوم از ما اگه خداي نکرده چنين شرايطي برامون پيش بياد مجبوريم باهاش کنار بيايم.شايد براي يه مادر بدتر از اعدام باشه.موقع اعدام بدترين بلا رو سر آدم ميارن اما آدم بعدش مي ميره ولي وقتي بچه ها رو از آدم مي گيرن آدم مجبوره بدون روح زندگي کنه.عين کسي که يه ديوانه ساز* بهش بوسه بزنه.نوشي و هزاران نفر مثل اون دارن مي رن که دچار بوسه ديوانه ساز بشن.ما هم حد اکثر توانمون اينه که بنويسيم و بحث کنيم و احتمالا پتيشن امضا کنيم.اما واقعيت با اين چيزها عوض مي شه؟خدا مي دونه...
همه از من مي پرسن پس کي بچه دوم رو مي آريم؟ لبخند مي زنم.نمي تونم براشون توضيح بدم که ظرفيت اين همه عشق و نگراني رو ندارم.همين الانش هم عشق نسترن از ظرفيت من خارجه.گاهي وقتها واقعا ديوانه ش مي شم.و بيشتر از اون از نگراني هاي مادرانه ديوانه مي شم.اگه زلزله بياد؟ اگه وقتي شوهرم نيست و ما تنهاييم من شب بميرم؟ اگه اون تو مدرسه باشه و من اتفاقي برام بيفته و بميرم و اون تو مدرسه جا بمونه؟ اگه اتفاقي براش بيفته؟ اگه مريض بشه؟ اگه؟ اگه؟...حالا يه بچه ديگه هم بياد.هم حجم عشق غير قابل تصور مي شه و هم حجم نگراني و دلهره و اضطراب.نمي دونم تحملشو دارم يا نه؟ دوست دارم يه بچه ديگه داشته باشم.مي ترسم.خيلي مي ترسم.از اينکه جواهري داشته باشم و مدام نگران از دست دادنش باشم مي ترسم.

*مربوط به کتاب هري پاتر

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳

مي دونين مفهوم مدي که اين روزها رايج شده چيه؟ موهاي سيخ سيخ که هردسنه ش به هر طرف که خودش دلش مي خواد مي ره و معمولا جاي قيچي روي موها هست.لباسها با کمترين تناسب رنگي و جنس پارچه و مدل دوخته مي شن.دامنها و بلوزها يک طرفشان آويزان شده.سرشانه لباسها اونقدر تنگه که نمي شه توش حرکت کرد,کفشها اونقدر نوک تيز و باريکن که فقط نوک انگشت پا توش جا مي شه,کيفها هر چه عجيب تر باشن پر طرفدارترن,آرايشها زير چشمها را کبود مي کنند وقيافه وحشت زده اين روزها رو بورسه و هزاران نمونه ديگه.
وجه مشخصه اين سبک اينه که پاي بند تقارن و نظم نيست و هدف اصليش شکستن کليشه هاست و براي رسيدن به اين هدف روي مساله مهمي چون زيبايي هم پا مي ذاره.عصيان و طغيان در همه چيز نسل جوان چشم گيره و بارزترين نمونه ش همين طرز لباس پوشيدنه. متاسفانه عنصر زيبايي به سختي به سخره گرفته مي شه و هدف اصلي پوشيدن لباس که همان راحتي و آسايش(و البته پوشش)هست ناديده گرفته مي شه.
متاسفانه اين روزها پيدا کردن لباس و کفشي که با اين سياق هم خواني نداشته باشه و در عين حال متعلق به مامان بزرگها هم نباشه خيلي سخته.اگه من به عنوان يه زن 33 ساله نخوام کفش نوک تيز بپوشم تنها انتخاب براي يه کفش راحت برام کفش شعله س که فکر مي کنم طرفدارانش بالاي 60 سال سن دارن.کم کم ضد کليشه بودن داره اونقدر مد مي شه که خودش تبديل به يه کليشه شده و فکر مي کنم من که با مد ده سال پيش لباس مي پوشم اين روزها از همه بيشتر قالب شکني مي کنم بنابراين خيلي زن مدرن و شيک پوشي هستم!

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

اي خدا شکرت که آدماي فقير و بدبخت رو آفريدي که ما بهشون کمک کنيم و احساس کنيم که چه آدم خوبي هستيم!

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳

گربه ها اسرار آميزند.من اين را بارها و بارها تجربه کرده ام.گربه ها فراتر از حيوانات ديگر درک مي کنند.گاهي نگاه يک گربه در چشمان شما آنقدر مفهوم دارد که نميتوانيد آن نگاه را از آن حيواني بدانيد.
چند روز پيش تصادفا برنامه اي در مورد مسائل ماوراء الطبيعه تماشا کردم. معمولا از مطالب آميخته با خرافات خوشم نمي آيد اما اين يکي را باور کردم.خانمي با برنامه تماس گرفته بود و اظهار مي کرد دوبار باردار شده و هر دوبار بچه قبل از به دنيا آمدن در هشت ماهگي مرده.کالبد شکافي هيچگونه مشکلي در جنين نشان نداده و مادر هم کاملا سالم بوده.اين خانم اظهار کردند که هر دوبار اين مساله پس از ديدن يک خواب رخ داده که در آن زني در خواب اظهار مي کرده که براي بردن بچه آمده.اين خانم به جن گير و دعا نويس و اين قبيل اشخاص مراجعه کرده و يکي از اين افراد به او گفته که در حق گربه اي ظلمي کرده که اين کار چله دارد(نميدانم چله داشتن يعني چه) و بايد کفاره بدهد.خانم اظهار کردند که در زمان نوجواني گربه اي را در حال زايمان بشدت آزار داده اند.و من گرچه گربه را دارا? قدرتي نمي دانم که چنين کاري انجام دهد اما کارماي عمل وحشتناک اين زن ممکن است موجب چنين اتفاقاتي شود.
به يادم افتاد که من هم موقع زايمان جيلي(گربه اي که يازده سال از بهترين دوران عمرم صميمي ترين دوستم بود)هميشه بهش سر ميزدم اما او ميدانست که از جانب من آزاري نيست. گاهي دراوج درد نوازشش مي کردم و نگاه نگران و پر از مهر و عشق مرا مي فهميد.خوب به خاطر دارم که جيلي هم پس از زايمان دچار افسردگي مي شد.مي خنديد؟نه حقيقت محض است.مضطرب و وحشتزده مي شد و از هر چيزي احساس خطر براي خودش و بچه هايش مي کرد.و خواهر بزرگتر من خيلي سر به سرش مي گذاشت.در اين اوقات خيلي جيلي را مي ترساند و از عکس العملش مي خنديد.ترس جيلي باعث تفريحش مي شد.خواهرم بعد از زايمان دچار افسردگي شديد و فوبياي خيلي شديد شد بطوريکه حتي از خارج شدن از خانه هم وحشت شديد داشت. ماهها طول کشيد تا دوباره توانست زندگي خودش را اداره کند.اين روزها دخترش هم دچار مشکلات روحي شده است.نميدانم اين مسائل اصلا ربطي به هم دارند يا نه؟اما ميدانم جيلي خيلي بيشتر ازيك گربه بود.با نگاهش با من حرف ميزد. اگر ناراحتش مي کردم با من قهر مي کرد و هرچقدر صدايش مي کردم رويش را بر نمي گرداند.مسافت بسيار طولاني را تا سر کوچه مان با من مي آمد و وقتي بهش مي گفتم بسه ديگه برگرد خيلي آرام بر ميگشت.با ما به بقالي اکبر آقا مي آمد وباهم خريد مي کرديم.حتما خيلي وقت پيش مرده.خوب شد که مرگش را نديدم.اسباب کشي که کرديم در خانه مان 27 گربه براي خريدار به جاي گذاشتيم.بعد از آن مثل مردهاي هيز که در خيابان به زنها متلک مي اندازند هر بار که گربه اي مي بينم حتما عکس العمل نشان مي دهم.اگر کسي در خيابان باشد به صحبت اکتفا مي کنم اما اگر کسي نباشد از انواع ميو ميو هم ابايي ندارم.
هنوز هم عقيده دارم گربه ها از حيوانات معمولي درک بيشتري دارند.همين يک ماه پيش بود که گربه عزيزي را پيدا کردم وبراي ايجاد ارتباط با او از دستم پراناي سفيد به سويش فرستادم(انرژي حيات که در انرژي درماني استفاده مي شود)گربه اي که در حال دور شدن از من بود ايستاد.دستم را نگاه کرد و آرام برگشت و به طرفم آمد و دستم را بود کرد.نوازشش کردم و با هم دوست شديم.گربه ها بي وفا نيستند.عشق را خوب مي فهمند.

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳

معمولا تصميمها آسان به نظر مي رسند اما در عمل نشان مي دهند که چه عزم واراده اي براي به منصه ظهور رسيدن آنها لازم است.
تصميم گرفته بودم که هرگز موجود زنده اي را آزار ندهم.در نهايت لطافت طبع پشه هايي را که نيمه شب تابستان در گوشم وز وز مي کردند مي تاراندم و مگسهايي را که روي لبه نعلبکي چايم مي نشستند فوت مي کردم.زندگي آسان است وقتي کس ديگري هست که سوسکهاي احتمالي را بکشد و تو مشغول طبع لطيفت باشي که موجود زنده اي را نيازاري.
دخترک با قيافه بهت زده من را صدا کرد. پرده اتاق از هجوم مورچه هاي بالدار سياه بود.صحنه اي شبيه فيلمهاي تخيلي.از کانال کولر مورچه ها شره کرده بودند و از خطوط کنار ديوارها به اطراف اتاق و بيرون از آن کشيده شده بودند. حمله چنان سريع بود که اگر جلوش گرفته نمي شد تمام خانه را در بر مي گرفت.مورچه هاي چاق و سياه و براق با وز وزهاي بلند ناشي از سنگيني شان به روي ما مي افتادند.
هيچ به تصميم لطيف ماههاي گذشته فکر نکردم.قوطي حشره کش به سرعت به دادمان رسيد و پرده ها و کانال کولر را آغشته کرد.دخترک از بوي حشره کش به اتاق خودش پناه برد و من ناگهان متوجه کاري که کرده بودم شدم. صحنه تکان دهنده بود. صدها مورچه در روي زمين مي لوليدند و از درد به خود مي پيچيدند.يکيشان را برداشتم و به روي ميز گذاشتم و نگاهش کردم.هر لحظه مچاله مي شد و دوباره نفسي تازه مي کرد.دستها و شاخکهايش باز و بسته مي شدند.در ذهنم صداي فريادهاي درد آلودش را شنيدم.چشمهاي سياهش نگران فرزندانش بود که روي زمين به خود مي پيچيدند.يک قتل عام فجيع.همه اعضاي خانواده فاميل دوستان.مورچه هاي عاشق.پدرهايي که جان کندن فرزندانشان را مي ديدند.همهمه دردآلود مورچگان براي فرار از مهلکه.نيم ساعت بعد از تمام خاندان مورچه ها نقطه هاي گرد مچاله باقي مانده بود.
ما انسانها مورچه ها را زير پا له مي کنيم و به کرانه هاي آسمان مي انديشيم در جستجوي زندگي در کرات آسماني. و هيچ به مورچه عاشقي که در کنار معشوقش جان مي دهد فکر نمي کنيم.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

سلام
برام جالب بود كه شنيدم كلاه فارغ التحصيلي مرسوم برگرفته شده از دستار ابوعلي سيناست كه به احترام او كه دستارش را مربع شكل مي بست و سر دستارش آويخته بود كلاه فارغ التحصيلي به شكلي كه اكنون هست طراحي شده است.

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

سلام
مطلب جالبي در کتاب تصوف ايراني در منظر تاريخي آن نوشته استاد عبدالحسين زرين کوب خوندم:"
صوفيان شيطان را محب صادقي مي ديدند که تنها محبوب خود را تقديس مي کرد به همين دليل از سجده کردن پيش آدم سرسختانه سر باز زد.حلاج در طس الازل و الالتباس در وجود ابليس معلم خود را مي ديد و او را به صراحت شهسوار ميدان عشق الهي مي خواند. احمد غزالي( با امام محمد غزالي اشتباه نشه) تاکيد مي کند که هر کس که توحيد حقيقي را از شيطان نياموزد ملحد است.به نظر عين القضاه اين موجود مفلوک ملعون در واقع عاشق شيفته اي بود که به خاطر محبوبش در خريدن خذلان و سرزنش براي خود درنگ نکرد.اگر اين درست باشد که شادي عاشق وسيله اظهار اراده معشوق است پس شيطان وفرعون را نميتوان چيزي جز عاشقان واقعي خداوند دانست..."
جور ديگر بايد ديد...

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳

وقتي مهندس فوت کرد همه غصه خوردند.علي الخصوص که نابهنگام بود.سکته و ديگر هيچ...
همه براي مينا خانوم متاسف بودند که بعد از سي و پنج سال زندگي مشترک در ميانسالي تنها شد.همه دلشان براي اينکه نمونه يک عشق ديرپا را از دست داده بودند گرفت.همه دلشان براي شوخي هاي هميشگي اين زن و شوهر عاشق تنگ مي شد.
يادشان مي آمد که هر وقت مهندس دير مي کرد مينا خانوم مثل مرغ سر کنده پر پر مي زد و وقتي همسرش مي رسيد تند و تند دورش مي چرخيد و از او مي پرسيد :کجا بودي ناصر آقا؟ خيلي دير کردي. و ناصر آقا براي اينکه از دل همسرش در بياورد بناي شوخي مي گذاشت که: پيش فاطي بودم!
گاهي که ناصر آقا ميلي به شام نداشت مينا خانوم به شوخي مي گفت : باز فاطي امروز ناهار چرب و چيلي به خوردت داده اشتها نداري؟
مينا خانوم تو يک هفته اي که از فوت ناصر آقا مي گذشت آب شد.چروکيد.مثل اناري که شيره اش را مکيده باشند خالي از زندگي شد.
شب هفت وقتي سر مزار ناصر آقا رسيدند زني با چادر سياه روي قبر افتاده بود و بچه شش هفت ساله اي هم کنار مادر زار مي زد.مينا خانوم با تعجب دستي به شانه غمديده زن گذاشت و او را بلند کرد و خرمايي برايش تعارف کرد و پرسيد: شما هم ناصر آقا رو مي شناختي؟ زن ميان هق هق هايش گفت:چطور مي شناختم؟ هفت سال بود که سايه سرم بود.پدر بچه م بود.همه زندگيم بود.حالا من با اين يتيم صغير ....
مينا خانوم ديگه بقيه حرفهاي فاطي را نشنيد.همين امروز بايد لباس سياهش را در مي آورد...