ديروز با خودم فكر ميكردم زندگي من از چي تشكيل شده؟
من خيلي خيلي بيشتر از اوني كه بخوام انسان باشم مادر هستم.كمي كمتر از اون همسر هستم و كمتر از اون فرزند...يك كمي خرت و پرت توي زندگي دارم و دنيامو با اونا ساخته ام.حالا فرض كنيم يه بلايي مثل زلزله بياد و خونه زندگيم و دخترم و همسرم و خانواده ام را جميعا ازم بگيره از من چي باقي ميمونه؟دنياي من بيشتر از اوني كه بر پايه "من" باشه بر اساس دارايي هاي من ساخته شده. اگه اونا نباشن من هيچي نيستم. هيچي...
شايد وقت اون باشه دنبال راهي برم كه بهم ياد بده چه جوري بتونم با "من" زندگي كنم.چه جوري به "من" اونقدر ارزش و استواري بدم كه بتونه به اتكاي خودش زندگي با ارزشي داشته باشه
دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲
جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲
سلام.
مطلبي با عنوانمار و پلهدر وبلاگ دوستمون آسياخوندم.
اين مطلب باعث شد كه در مورد اشتغال مادران بيشتر فكر كنم. راستش هر چه بيشتر فكر ميكنم كمتر به نتيجه اي ميرسم. آسيا مي نويسد از اينكه كودكش را به مهد مي سپارد عذاب وجدان دارد. آسيا موقعيت شغلي مناسبي دارد و در انتظار پيشرفت و بالا رفتن از پلكان ترقي شغلي است و همزمان از اينكه كارش تمام وقتش را مي گيرد و نخواهد توانست رسيدگي را كه آرزو دارد به فرزندش بكند ناراحت است.
من خانه دار هستم. ليسانس فيزيك را با عشق و علاقه گرفتم ولي قبل از پايان تحصيلاتم ازدواج كردم و تشكيل و تنظيم خانواده قبل از ايجاد موقعيت شغلي باعث شد كه بتونم عطاي كار بيرون را به لقايش ببخشم و تمام وقت زندگيم را به همسر و فرزندم اختصاص بدهم. من در ظاهر كارهايي را كه آسيا آرزو دارد براي بچه اش انجام بدهد براي فرزندم انجام ميدهم. با هم به گردش مي رويم،
موهايش را مي بافم، برايش غذاي مقوي تهيه مي كنم، آنطور كه صلاح ميدانم تربيتش مي كنم و در تربيتش دقت ميكنم اما...
از زاويه ديگر من زني هستم كه انگل وار از نظر مالي سربار كس ديگري هستم. كس ديگري كار ميكند و من جلوي باد كولر از ما حصل درآمدش اكانت اينترنت مي خرم و وبلاگ مي نويسم(درحالي كه او حتي وقت فكر كردن به مسائل زندگي را ندارد).اگر او روزي به هر دليلي نخواهد يا نتواند مخارج من را تامين كند من نوعي بعد از چندين سال خانه داري و نداشتن سابقه كار و از دست رفتن مهارت هاي شغلي و تحصيلي بايد از صفر شروع كنم و خرج خودم و فرزندم را تامين كنم.آنهم در اجتماعي كه آسيا با اينكه شاغل است خود را قادر به رقابت با مردان نمي بيند.(به دليل زن بودن و به دوش كشيدن مسئوليت خانوادگي)...
خلاصه كلام همه ما ناراضي هستيم. چه آنها كه كار ميكنند و چه آنها كه خانه دار هستند. دنيا هم آنقدر لطف و مرام ندارد كه موقعيت زنانه ما را درك كند و كاري به ما بدهد كه نيمه وقت باشد پول خوب داشته باشد، اضافه كاري و ماموريت نداشته باشد،هر وقت بچه مان مريض شد به ما مرخصي بدهد و...
گرچه مطلبم طولاني شده اما ميخوام قصه دخترك همسايه مان را هم تعريف كنم:
فرض ميكنيم اسمش پرستو بود. پرستو دخترك ريز جثه نه ساله اي بود كه با مادر و ناپدري اش كه به او عمو مي گفت زندگي ميكرد. اولي روزي كه او را ديدم كليدش را گم كرده بود و روي پله ها نشسته بود. به زور او را به خانه بردم و با هم غذا خورديم. آن روزها من هنوز مادر نشده بودم.پرستو تنها بود.مادرش شاغل بود و عصرها دير به خانه مي آمد. خانه آنها با پرده هاي كلفتي كه داشت بعد از ظهر ها تاريك بود و من در لابلاي كلمات پرستو فهميدم كه او از تنها بودن در خانه ميترسد.وحشتناك بود ...آدم از تنهايي بترسد و مجبور باشد تنها بماند.روزهاي بعد پرستو از مدرسه به خانه ما مي آمد و من به او در انجام تكاليفش كمك مي كردم و با هم بازي ميكرديم.عصر ها كه به مادرش تلفن ميكرد كه زودتر به خانه برگردد مادرش او را متقاعد ميكرد كه به منزل خاله يا مادر بزرگش برود چون او بايد به كلاس بدنسازي يا زبان يا...ميرفت.وقتي به خاله اش گفته بود كه اومدم بالا كه با نازنين بازي كنم خاله اش فكر كرده بود نازنين بچه كوچولوي من است.وقتي دنبالش اومد پرسيد نازنين كجاست؟ گفتم نازنين من هستم باور نمي كرد كه يك زن 24 ساله بتواند با دختر بچه اي هر روز بازي كند و او را از تنهايي در بياورد...طفلك پرستوي 9 ساله بيشتر وقتها با آژانس به منزل مادر بزرگ يا خاله و دايي اش ميرفت و من نگران از او مي خواستم وقتي رسيد به من زنگ بزند و مادرش با دوستانش در كافه اي سيگار دود ميكرد...
غرض من محاكمه مادر پرستو نيست. مادر پرستو ميتواند يك پزشك متعهد باشد كه در اوقاتي كه فرزندش را تنها ميگذارد جان مردم را نجات ميدهد و دردي را تسكين مي بخشد...مهم تنهايي عميق و ريشه دار كودكاني است كه به هر دليلي مجبورند روزها به انتظار لحظه اي باشند كه مادرشان وقت در آغوش كشيدن آنها را داشته باشد
مطلبي با عنوانمار و پلهدر وبلاگ دوستمون آسياخوندم.
اين مطلب باعث شد كه در مورد اشتغال مادران بيشتر فكر كنم. راستش هر چه بيشتر فكر ميكنم كمتر به نتيجه اي ميرسم. آسيا مي نويسد از اينكه كودكش را به مهد مي سپارد عذاب وجدان دارد. آسيا موقعيت شغلي مناسبي دارد و در انتظار پيشرفت و بالا رفتن از پلكان ترقي شغلي است و همزمان از اينكه كارش تمام وقتش را مي گيرد و نخواهد توانست رسيدگي را كه آرزو دارد به فرزندش بكند ناراحت است.
من خانه دار هستم. ليسانس فيزيك را با عشق و علاقه گرفتم ولي قبل از پايان تحصيلاتم ازدواج كردم و تشكيل و تنظيم خانواده قبل از ايجاد موقعيت شغلي باعث شد كه بتونم عطاي كار بيرون را به لقايش ببخشم و تمام وقت زندگيم را به همسر و فرزندم اختصاص بدهم. من در ظاهر كارهايي را كه آسيا آرزو دارد براي بچه اش انجام بدهد براي فرزندم انجام ميدهم. با هم به گردش مي رويم،
موهايش را مي بافم، برايش غذاي مقوي تهيه مي كنم، آنطور كه صلاح ميدانم تربيتش مي كنم و در تربيتش دقت ميكنم اما...
از زاويه ديگر من زني هستم كه انگل وار از نظر مالي سربار كس ديگري هستم. كس ديگري كار ميكند و من جلوي باد كولر از ما حصل درآمدش اكانت اينترنت مي خرم و وبلاگ مي نويسم(درحالي كه او حتي وقت فكر كردن به مسائل زندگي را ندارد).اگر او روزي به هر دليلي نخواهد يا نتواند مخارج من را تامين كند من نوعي بعد از چندين سال خانه داري و نداشتن سابقه كار و از دست رفتن مهارت هاي شغلي و تحصيلي بايد از صفر شروع كنم و خرج خودم و فرزندم را تامين كنم.آنهم در اجتماعي كه آسيا با اينكه شاغل است خود را قادر به رقابت با مردان نمي بيند.(به دليل زن بودن و به دوش كشيدن مسئوليت خانوادگي)...
خلاصه كلام همه ما ناراضي هستيم. چه آنها كه كار ميكنند و چه آنها كه خانه دار هستند. دنيا هم آنقدر لطف و مرام ندارد كه موقعيت زنانه ما را درك كند و كاري به ما بدهد كه نيمه وقت باشد پول خوب داشته باشد، اضافه كاري و ماموريت نداشته باشد،هر وقت بچه مان مريض شد به ما مرخصي بدهد و...
گرچه مطلبم طولاني شده اما ميخوام قصه دخترك همسايه مان را هم تعريف كنم:
فرض ميكنيم اسمش پرستو بود. پرستو دخترك ريز جثه نه ساله اي بود كه با مادر و ناپدري اش كه به او عمو مي گفت زندگي ميكرد. اولي روزي كه او را ديدم كليدش را گم كرده بود و روي پله ها نشسته بود. به زور او را به خانه بردم و با هم غذا خورديم. آن روزها من هنوز مادر نشده بودم.پرستو تنها بود.مادرش شاغل بود و عصرها دير به خانه مي آمد. خانه آنها با پرده هاي كلفتي كه داشت بعد از ظهر ها تاريك بود و من در لابلاي كلمات پرستو فهميدم كه او از تنها بودن در خانه ميترسد.وحشتناك بود ...آدم از تنهايي بترسد و مجبور باشد تنها بماند.روزهاي بعد پرستو از مدرسه به خانه ما مي آمد و من به او در انجام تكاليفش كمك مي كردم و با هم بازي ميكرديم.عصر ها كه به مادرش تلفن ميكرد كه زودتر به خانه برگردد مادرش او را متقاعد ميكرد كه به منزل خاله يا مادر بزرگش برود چون او بايد به كلاس بدنسازي يا زبان يا...ميرفت.وقتي به خاله اش گفته بود كه اومدم بالا كه با نازنين بازي كنم خاله اش فكر كرده بود نازنين بچه كوچولوي من است.وقتي دنبالش اومد پرسيد نازنين كجاست؟ گفتم نازنين من هستم باور نمي كرد كه يك زن 24 ساله بتواند با دختر بچه اي هر روز بازي كند و او را از تنهايي در بياورد...طفلك پرستوي 9 ساله بيشتر وقتها با آژانس به منزل مادر بزرگ يا خاله و دايي اش ميرفت و من نگران از او مي خواستم وقتي رسيد به من زنگ بزند و مادرش با دوستانش در كافه اي سيگار دود ميكرد...
غرض من محاكمه مادر پرستو نيست. مادر پرستو ميتواند يك پزشك متعهد باشد كه در اوقاتي كه فرزندش را تنها ميگذارد جان مردم را نجات ميدهد و دردي را تسكين مي بخشد...مهم تنهايي عميق و ريشه دار كودكاني است كه به هر دليلي مجبورند روزها به انتظار لحظه اي باشند كه مادرشان وقت در آغوش كشيدن آنها را داشته باشد
چهارشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۲
دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲
گير كرده بيده؟؟؟
من نميتونم صفحه وبلاگ خودمو ببينم.اما هليون
حفظه الله تعالي الي يوم القيامه از من نقل قول كرده.پس نتيجه ميگيريم كه دنيا مشتاق خواندن وبلاگ من است...بنويس ايراندوست...بنويس/
من نميتونم صفحه وبلاگ خودمو ببينم.اما هليون
حفظه الله تعالي الي يوم القيامه از من نقل قول كرده.پس نتيجه ميگيريم كه دنيا مشتاق خواندن وبلاگ من است...بنويس ايراندوست...بنويس/
سهشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲
نميدونم چي بگم. اسمشو شوخي طبيعت بذارم يا شوخي خدا با ما آدما. اصولا هرگز در رابطه با انسانهاي ناقص الخلقه توجيه نبوده ام. لاله و لادن ناقص الخلقه نبودند گرچه عجيب الخلقه بودند اما از نظر فيزيكي جز چسبيدگي كه به هم داشتند نقصي نداشتند.
اينكه آدم 29 سال زندگي كند در شرايطي كه كس ديگري از سر به او چسبيده باشد خيلي وحشتناك است. اين دختران در اين سالها هرگز نتوانستند يك غلت راحت در رختخوابشان بزنند.به عمق زندگي روزانه شان اگر بروي وحشت ميكني و وحشتناكتر از همه اينكه امنيت فكري نداشتند يعني به گفته خودشان ميتوانستند قسمت عمده اي از افكار همديگر را بخوانند.نه يك نفر بودند و نه دونفر.براي هر فعاليتي تصميم هر دوي آنها لازم بود. اينكه از نظر جسمي و فكري يك زن كامل باشي ولي به دليل فيزيكي هرگز نتواني زندگي يك زن سالم را دنبال كني وحشتناك است.اينكه بداني هرگز حق عاشق شدن نداري هرگز نخواهي توانست مادر شوي. هرگز نخواهي توانست لحظه اي تنها باشي...
شوخي قشنگي نبود خداي عزيز.خيلي تلخ بود و خيلي تلخ هم تمام شد.
اينكه آدم 29 سال زندگي كند در شرايطي كه كس ديگري از سر به او چسبيده باشد خيلي وحشتناك است. اين دختران در اين سالها هرگز نتوانستند يك غلت راحت در رختخوابشان بزنند.به عمق زندگي روزانه شان اگر بروي وحشت ميكني و وحشتناكتر از همه اينكه امنيت فكري نداشتند يعني به گفته خودشان ميتوانستند قسمت عمده اي از افكار همديگر را بخوانند.نه يك نفر بودند و نه دونفر.براي هر فعاليتي تصميم هر دوي آنها لازم بود. اينكه از نظر جسمي و فكري يك زن كامل باشي ولي به دليل فيزيكي هرگز نتواني زندگي يك زن سالم را دنبال كني وحشتناك است.اينكه بداني هرگز حق عاشق شدن نداري هرگز نخواهي توانست مادر شوي. هرگز نخواهي توانست لحظه اي تنها باشي...
شوخي قشنگي نبود خداي عزيز.خيلي تلخ بود و خيلي تلخ هم تمام شد.
دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲
اونقدر كار ريخته رو سرم كه نپرس...
هم بايد نوبتي با خواهرم پيش مامان باشيم كه بهش كمك كنيم و از مهمانهاي احتمالي پذيرايي كنيم هم بايد كارهاي نيمه كاره مونده بابا رو سر و سامون بديم هم خونه اي كه در حال بازسازي شدن نصفه كاره مونده رو سر و سامون بديم و كارشو تموم كنيم و هم دنبال مسائل مالي بابا باشيم و هم به خونه زندگي خودمون برسيم و ...وقتي بشه بايد يك كمي لباس مشكي واسه خودم و مامان بدوزم.تازه وسايل مامان را هم بايد بسته بندي كنيم فكر ميكنم بلافاصله بعد از چهلم اسباب كشي داشته باشيم(اگه خدا بخواد و بازسازي خونه تا اون موقع تموم بشه)...وقتي يه نفر از دنيا ميره بار زندگيش بين باقي مونده ها تقسيم ميشه...حالا هم ما بايد كارهاي نيمه تموم بابا رو سر و سامون بديم. وقتي ستون خونه اي ميريزه...
هم بايد نوبتي با خواهرم پيش مامان باشيم كه بهش كمك كنيم و از مهمانهاي احتمالي پذيرايي كنيم هم بايد كارهاي نيمه كاره مونده بابا رو سر و سامون بديم هم خونه اي كه در حال بازسازي شدن نصفه كاره مونده رو سر و سامون بديم و كارشو تموم كنيم و هم دنبال مسائل مالي بابا باشيم و هم به خونه زندگي خودمون برسيم و ...وقتي بشه بايد يك كمي لباس مشكي واسه خودم و مامان بدوزم.تازه وسايل مامان را هم بايد بسته بندي كنيم فكر ميكنم بلافاصله بعد از چهلم اسباب كشي داشته باشيم(اگه خدا بخواد و بازسازي خونه تا اون موقع تموم بشه)...وقتي يه نفر از دنيا ميره بار زندگيش بين باقي مونده ها تقسيم ميشه...حالا هم ما بايد كارهاي نيمه تموم بابا رو سر و سامون بديم. وقتي ستون خونه اي ميريزه...
جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۸۲
صابون ايراني نخريد""
نميدونم اين صابونهاي ايراني رو چه جوري درست ميكنند كه هر بلايي هم سرش ميارند بازم بوي دنبه ميده. يه صابون ايراني كه توي حمامتون بگذاريد بعد از استحمام از حمامتان بوي قصابي بلند ميشود. اون هم نه قصابي هاي مدرني كه جوجه كباب و فيله مرغ هم ميفروشند. بوي لاشه گاو و گوسفند از حمام بلند ميشه. بدتر از همه اينكه شما خودتون بوي قصاب ها رو ميگيريد.
نميدونم اين صابونهاي ايراني رو چه جوري درست ميكنند كه هر بلايي هم سرش ميارند بازم بوي دنبه ميده. يه صابون ايراني كه توي حمامتون بگذاريد بعد از استحمام از حمامتان بوي قصابي بلند ميشود. اون هم نه قصابي هاي مدرني كه جوجه كباب و فيله مرغ هم ميفروشند. بوي لاشه گاو و گوسفند از حمام بلند ميشه. بدتر از همه اينكه شما خودتون بوي قصاب ها رو ميگيريد.
چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲
من و خواهرم شديدا متهم شده ايم كه در مرگ پدرمان خيلي ناراحتي نميكنيم. فاميل محترممان از اينكه ما صورت نخراشيده ايم يا خودمان را به قبر پدرمان پرتاب نكرده ايم يا در مسجد پدرم اشك نريخته ايم يا وقتي كسي را ميبينيم و با كسي تلفني حرف ميزنيم ضجه نميزنيم يا جيغ و ويغ و بابا بابا نميكنيم زياد خوششان نيامده. وقتي ما با خوشرويي احوال همه را ميپرسيم يا حواسمان آنقدر جمع هست كه به جزئيات مسائل مردم توجه كنيم و يا گاهي كمي پودر به روي جوشهاي صورتمان ميزنيم و به حرفهاي بچه مان ميخنديم دوستان و آشنايان با تاسف سري تكان ميدهند و ميگويند:" اوني كه مرد حيف شد وگرنه بقيه عين خيالشون نيست."نميدونم آيا بايد غممان را به رخ همه ميكشيديم؟ بايد اندوهمان را به مردم تزريق ميكرديم؟ بايد جگر همه را ميخراشيديم؟فعلا كه ما بعنوان بچه هاي بي وفا زبانزد شده ايم...
یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲
در لحظه مرگ پدرم در يك تلاش كه براي اون لحظه خيلي احمقانه به نظر ميرسيد سعي كردم آئوراي پدرم را ببينم.در زماني به طول شايد يك صدم ثانيه هاله اي به رنگ لاجوردي بسيار شفاف و درخشان، زيباترين آبي كه در تمام عمرم ديده ام، به چشم ديدم.من كه هنوز در ديدن آئورا كاملا موفق نشده ام در آن لحظه خاص آنرا به وضوح ديدم.هاله كامل نبود.يا به دليل اينكه من به چهره پدرم نگاه مي كردم يا به دليل لحظه مرگ فقط اطراف سر را فرا گرفته بود.رنگ آبي زيباي آن به من آرامش داد.
سلام.
اين روزها ممكنه وبلاگ من زيادي بوي مرگ بده. اگه حوصله نداريد از خوندنش صرفنظر كنيد.فكر ميكنم بايد خاطرات روز مرگ پدرم را بنويسم. شايد بعدها مراجعه و خوندن دوباره اش بد نباشه. مثل همه خاطراتي كه قبلا نوشته ام مثل خاطرات روزانه بارداريم...
ساعت هنوز نه و نيم صبح نشده بود و من با عجله داشتم شلواري را ميدوختم كه آن روز (5 شنبه) بايد در كلاس خياطي تحويل ميدادم.دخترم را آماده كرده بودم و وسايلم را جمع كرده بودم كه تلفن زنگ زد. مادر با صدايي كه خونسردي مصنوعيش از هر اضطرابي گوياتر بود گفت:" همون حالتهاي پارسال براي بابا پيش اومده.با آمبولانس فرستاديمش بيمارستان. هيچ جايي غير از بيمارستان اميد جا نداد...." بيمارستان اميد؟ تا به حال اسمش رانشنيده بودم.من هم با همان خونسردي مصنوعي با مادرم خداحافظي كردم و به مادر شوهرم زنگ زدم كه اگر برايش امكان دارد دخترم را پيش او بگذارم. توضيح مختصري دادم و به سرعت آژانس گرفتم . اول دخترم را تحويل مادر بزرگش دادم و بعد به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم.اجازه ورود به بخش مراقبتهاي ويژه داده نشد. صبر كردم تا از ويزيت بيماران فارغ شد. حال پدرم را پرسيدم. پزشكي كه پدرم را ويزيت كرده بود درحاليكه با سايرين احوالپرسي ميكرد و سفارش ميكرد كه هر چي ايران چك هست براش كنار بذارن به من اعلام كرد كه حال پدرم وخيمه و انفاركتوس تمام جلو و طرفين قلبش را درگير كرده و قسمت تحتاني قلبش هم كه سال گذشته دچار حمله شده بود و خلاصه به من گفت:"شما كه نميخواهين دروغ بگم؟ خطر مرگش خيلي زياده."
بعد از اين شوك ناگهاني اجازه دادند پدرم را ببينم. پدر درد قفسه سينه داشت و با اشكال با من صحبت ميكرد. از مامان نگران بود و بهش اطمينان دادم كه خواهرم پيش مامانه و جاي نگراني نيست. يكي دوتا توصيه كرد و بعد رفتم بيرون و برايش آب ميوه خريدم. آب ميوه را كه نوشيد به من گفت :" اين دفعه از دفعه پيش حالم بدتره. بار قبل به بيمارستان كه رسيدم با اقداماتي كه كردن دردم خوب شد اما الان نه. " ساعت حدودا يازده و نيم بود.از سي سي يو بيرونم كردند و اجازه دادن وقت ناهار براي كمك به غذا خوردنش پيشش بروم. ساعت حدود يك بود كه آرام به سي سي يو سر زدم.پدرم به سختي نفس مي كشيد و با هر نفس تخت تكان ميخورد. به متصدي بخش گفتم و جواب شنيدم كه حالش طبيعيه و موندن من دليلي نداره. همه اقدامات انجام شده و مشكلي نيست.ما را به منزل فرستادند( اون موقع همسرم هم خودش را به بيمارستان رسانده بود) شماره تلفن و موبايل خودمان را به بخش داديم كه در صورت لزوم به ما خبر بدهند.بعد از بيمارستان خارج شديم.اول به منزل قديمي پدرم كه در حال بازسازي آن بود سر زديم و به اكيپ تعميرات خبر داديم كه بعد از اين اگر كاري داشتند با ما تماس بگيرند. بعد به منزل فعلي پيش مادرم رفتيم. به مادر و خواهرم كمي اطمينان الكي دادم و به خانه برگشتم. ساعت هنوز سه نشده بود. غذا ها را گرم كردم. قبل از خوردن غذا با سي سي يو تماس گرفتم كه بگم فراموش نكنند پدرم را به دستشويي ببرند (سوند نزده بودند)حال پدرم را كه پرسيدم گفتند خوب نيست. گفتم بيام؟ گفتند با سرعت...تمام مسير بين خانه تا بيمارستان به خودم فشار آوردم كه مسلط باشم.وقتي به سي سي يو رسيدم در بسته بود. از در ديگر وارد شدم. صحنه خيلي سختي بود. به پدرم ماساژ قلبي ميدادند و وضع مانيتورها خيلي خراب بود.روسريم را در دهنم چپانده بودم كه صدا نكنم كه از اتاق بيرونم نكنند.شوهرم خيلي سعي كرد من را از اتاق بيرون ببرد اما نتوانست. چند بار شوك دادند و به نوبت ماساژ ميدادند. پدرم هنوز نفس داشت.بعد از نگاههاي پزشكها فهميدم اميدي نيست. دست پدرم را در دست گرفتم. داشت سرد ميشد.حرفهاي زيادي زدم كه الان به خاطر ندارم. بارها دستش را بوسيدم و سرش را نوازش كردم و بوسيدم.يكي ميخواست به داد شوهرم برسد.آخرين ديدارم با پدرم بود...نه آخرين ديدار دردناكتر بود.آخرين وداع وقتي بود كه كفن را از روي صورت گلش كنار زدند.
پدر به همين راحتي به آرامش ابدي رسيد. هرگز نتونستم براش مويه و لابه كنم. فكر ميكردم الان كه پدر به زندگي ابدي رسيده و با اقوام و دوستاني كه پيش از او پس از آن مراسم معمول عزاداري. شب اول، خبر دادن به خواهران خارج از ايران، خبر دادن به دوستان و آشنايان،رفته اند خوش و آرامه نبايد با زاري و ناراحتي عيشش را منقص كنم.نبايد رفتارم طوري باشه كه از ما نگران باشه. نبايد روحش را آزار بدهيم.
پس از آن مراسم معمول عزاداري. شب اول، خبر دادن به خواهران خارج از ايران، خبر دادن به دوستان و آشنايان،مراسم تدفين صبح روز بعد، ناهار در رستوران، پخت حلوا با عجله، مراسم شام غريبان، نوشتن آگهي ختم، رعايت ترتيب فاميلها براي اينكه كسي گله مند نباشه، ترتيب دادن مسجد، خانه پر از جمعيت در حالي كه صاحب خانه در خانه نيست، كودكي كه هميشه در بدترين موقعيت بيمار ميشود، مراسم شب هفت،ماندن نوبتي پيش مادر، خانه غبار گرفته، لباسهاي شسته نشده،تلفن پشت تلفن، 110 اي ميل خوانده نشده،تشكر از كساني كه زحمت كشيده اند، ترتيب دادن به كارهاي نيمه كاره مانده پدر، خانه نيمه بازسازي شده،...
ستون خانواده فروريخته است
اين روزها ممكنه وبلاگ من زيادي بوي مرگ بده. اگه حوصله نداريد از خوندنش صرفنظر كنيد.فكر ميكنم بايد خاطرات روز مرگ پدرم را بنويسم. شايد بعدها مراجعه و خوندن دوباره اش بد نباشه. مثل همه خاطراتي كه قبلا نوشته ام مثل خاطرات روزانه بارداريم...
ساعت هنوز نه و نيم صبح نشده بود و من با عجله داشتم شلواري را ميدوختم كه آن روز (5 شنبه) بايد در كلاس خياطي تحويل ميدادم.دخترم را آماده كرده بودم و وسايلم را جمع كرده بودم كه تلفن زنگ زد. مادر با صدايي كه خونسردي مصنوعيش از هر اضطرابي گوياتر بود گفت:" همون حالتهاي پارسال براي بابا پيش اومده.با آمبولانس فرستاديمش بيمارستان. هيچ جايي غير از بيمارستان اميد جا نداد...." بيمارستان اميد؟ تا به حال اسمش رانشنيده بودم.من هم با همان خونسردي مصنوعي با مادرم خداحافظي كردم و به مادر شوهرم زنگ زدم كه اگر برايش امكان دارد دخترم را پيش او بگذارم. توضيح مختصري دادم و به سرعت آژانس گرفتم . اول دخترم را تحويل مادر بزرگش دادم و بعد به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم.اجازه ورود به بخش مراقبتهاي ويژه داده نشد. صبر كردم تا از ويزيت بيماران فارغ شد. حال پدرم را پرسيدم. پزشكي كه پدرم را ويزيت كرده بود درحاليكه با سايرين احوالپرسي ميكرد و سفارش ميكرد كه هر چي ايران چك هست براش كنار بذارن به من اعلام كرد كه حال پدرم وخيمه و انفاركتوس تمام جلو و طرفين قلبش را درگير كرده و قسمت تحتاني قلبش هم كه سال گذشته دچار حمله شده بود و خلاصه به من گفت:"شما كه نميخواهين دروغ بگم؟ خطر مرگش خيلي زياده."
بعد از اين شوك ناگهاني اجازه دادند پدرم را ببينم. پدر درد قفسه سينه داشت و با اشكال با من صحبت ميكرد. از مامان نگران بود و بهش اطمينان دادم كه خواهرم پيش مامانه و جاي نگراني نيست. يكي دوتا توصيه كرد و بعد رفتم بيرون و برايش آب ميوه خريدم. آب ميوه را كه نوشيد به من گفت :" اين دفعه از دفعه پيش حالم بدتره. بار قبل به بيمارستان كه رسيدم با اقداماتي كه كردن دردم خوب شد اما الان نه. " ساعت حدودا يازده و نيم بود.از سي سي يو بيرونم كردند و اجازه دادن وقت ناهار براي كمك به غذا خوردنش پيشش بروم. ساعت حدود يك بود كه آرام به سي سي يو سر زدم.پدرم به سختي نفس مي كشيد و با هر نفس تخت تكان ميخورد. به متصدي بخش گفتم و جواب شنيدم كه حالش طبيعيه و موندن من دليلي نداره. همه اقدامات انجام شده و مشكلي نيست.ما را به منزل فرستادند( اون موقع همسرم هم خودش را به بيمارستان رسانده بود) شماره تلفن و موبايل خودمان را به بخش داديم كه در صورت لزوم به ما خبر بدهند.بعد از بيمارستان خارج شديم.اول به منزل قديمي پدرم كه در حال بازسازي آن بود سر زديم و به اكيپ تعميرات خبر داديم كه بعد از اين اگر كاري داشتند با ما تماس بگيرند. بعد به منزل فعلي پيش مادرم رفتيم. به مادر و خواهرم كمي اطمينان الكي دادم و به خانه برگشتم. ساعت هنوز سه نشده بود. غذا ها را گرم كردم. قبل از خوردن غذا با سي سي يو تماس گرفتم كه بگم فراموش نكنند پدرم را به دستشويي ببرند (سوند نزده بودند)حال پدرم را كه پرسيدم گفتند خوب نيست. گفتم بيام؟ گفتند با سرعت...تمام مسير بين خانه تا بيمارستان به خودم فشار آوردم كه مسلط باشم.وقتي به سي سي يو رسيدم در بسته بود. از در ديگر وارد شدم. صحنه خيلي سختي بود. به پدرم ماساژ قلبي ميدادند و وضع مانيتورها خيلي خراب بود.روسريم را در دهنم چپانده بودم كه صدا نكنم كه از اتاق بيرونم نكنند.شوهرم خيلي سعي كرد من را از اتاق بيرون ببرد اما نتوانست. چند بار شوك دادند و به نوبت ماساژ ميدادند. پدرم هنوز نفس داشت.بعد از نگاههاي پزشكها فهميدم اميدي نيست. دست پدرم را در دست گرفتم. داشت سرد ميشد.حرفهاي زيادي زدم كه الان به خاطر ندارم. بارها دستش را بوسيدم و سرش را نوازش كردم و بوسيدم.يكي ميخواست به داد شوهرم برسد.آخرين ديدارم با پدرم بود...نه آخرين ديدار دردناكتر بود.آخرين وداع وقتي بود كه كفن را از روي صورت گلش كنار زدند.
پدر به همين راحتي به آرامش ابدي رسيد. هرگز نتونستم براش مويه و لابه كنم. فكر ميكردم الان كه پدر به زندگي ابدي رسيده و با اقوام و دوستاني كه پيش از او پس از آن مراسم معمول عزاداري. شب اول، خبر دادن به خواهران خارج از ايران، خبر دادن به دوستان و آشنايان،رفته اند خوش و آرامه نبايد با زاري و ناراحتي عيشش را منقص كنم.نبايد رفتارم طوري باشه كه از ما نگران باشه. نبايد روحش را آزار بدهيم.
پس از آن مراسم معمول عزاداري. شب اول، خبر دادن به خواهران خارج از ايران، خبر دادن به دوستان و آشنايان،مراسم تدفين صبح روز بعد، ناهار در رستوران، پخت حلوا با عجله، مراسم شام غريبان، نوشتن آگهي ختم، رعايت ترتيب فاميلها براي اينكه كسي گله مند نباشه، ترتيب دادن مسجد، خانه پر از جمعيت در حالي كه صاحب خانه در خانه نيست، كودكي كه هميشه در بدترين موقعيت بيمار ميشود، مراسم شب هفت،ماندن نوبتي پيش مادر، خانه غبار گرفته، لباسهاي شسته نشده،تلفن پشت تلفن، 110 اي ميل خوانده نشده،تشكر از كساني كه زحمت كشيده اند، ترتيب دادن به كارهاي نيمه كاره مانده پدر، خانه نيمه بازسازي شده،...
ستون خانواده فروريخته است
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲
ظٹظƒ ظ…ط§ظ‡ظٹ ظ‡ط³طھ ظƒظ‡ ط¨ظ‡ ظ…ظ† ظ¾ظٹظ„ظ‡ ظƒط±ط¯ظٹ. ط®ظˆط¯طھظ… ظ…ظٹط¨ظٹظ†ظٹ ظƒظ‡ ط²ظٹط§ط¯ ط¨ظ‡طھ ط±ظˆ ظ†ظ…ظٹط¯ظ… ظˆ طھطظˆظٹظ„طھ ظ†ظ…ظٹع¯ظٹط±ظ…. ظ…ظٹط®ظˆط§ظ‡ظٹ ط¨ع¯ظٹ ط³ظ…ط¬ظٹطں ظ…ظ† ط§ط² طھظˆ ط³ظ…ط¬ طھط±ظ…. ظˆط§ظٹط³طھط§ ط¨ط¨ظٹظ† ظƒظٹ ظƒظٹظˆ ط§ط² ظ…ظٹط¯ظˆظ† ط¨ظ‡ ط¯ط± ظ…ظٹظƒظ†ظ‡.
ط§ظˆظ„ط´ ظƒظ‡ ط§ظˆظ…ط¯ظٹ ط®ظˆط§ط³طھظٹ ظ†ط±ط³ظٹط¯ظ‡ ظ…ظ†ظˆ ط§ط² ظ¾ط§ ط¨ظ†ط¯ط§ط²ظٹ.طط±ظٹظپطھظˆ ط¯ط³طھ ظƒظ… ع¯ط±ظپطھظٹ ط¹ط²ظٹط².ظٹظ‡ ع†ط±ط®ظٹ ط²ط¯ظٹ ط¯ظˆط± ظˆ ط¨ط±ظ… ظˆ ط®ظˆط§ط³طھظٹ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ظ†ظ‚ط·ظ‡ ط¶ط¹ظٹظپ ظˆط¬ظˆط¯ظ… ظƒط¬ط§ط³طھ ظƒظ‡ ط§ط² ط§ظˆظ†ط¬ط§ طظ…ظ„ظ‡ ظƒظ†ظٹ.ط§ظˆظ„ط´ ط¨ط§ ظ†ط±ظ…ظٹ ط´ط±ظˆط¹ ظƒط±ط¯ظٹ. ع†ظ†ط¯ طھط§ ط¹ط·ط³ظ‡ ظˆ ظƒظ…ظٹ ط³ط± ط¯ط±ط¯. ط¯ظٹط¯ظٹ ظƒظ‡ ط§طµظ„ط§ ط§ظˆظ…ط¯ظ†طھظˆ طط³ ظ†ظƒط±ط¯ظ…. ط¨ط¹ط¯ ظٹظˆط§ط´ ظٹظˆط§ط´ ط²ط¯ظٹ طھظˆ ط§ط³طھط®ظˆظ†ط§ظ…. ظٹظ‡ ط±ظˆط² طµط¨ ظƒظ‡ ظ¾ط§ ط´ط¯ظ… ط¯ظٹط¯ظ… طھظ† ظˆ ط¨ط¯ظ†ظ… ط¯ط±ط¯ ظ…ظٹظƒظ†ظ‡. ظƒظٹظ‡ ظƒظ‡ طھطظˆظٹظ„ ط¨ع¯ظٹط±ظ‡. ط¹ط¯ظ„ ظ‡ظ…ظˆظ† ط±ظˆط² ط¨ط±ط§ظٹ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ¾ظˆط²ظ‡ طھظˆ ط¨ظ‡ ط®ط§ظƒ ط¨ظ…ط§ظ„ظ… ط®ظˆظ†ظ‡ طھظƒظˆظ†ظٹ ط§ط³ط§ط³ظٹ ظƒط±ط¯ظ… ظƒظ‡ ط¨ط¯ظˆظ†ظٹ ط§ط² ط§ظˆظ† ط¨ظٹط¯ط§ ظ†ظٹط³طھظ… ظƒظ‡ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ط§ط¯ط§ ط¨ظ„ط±ط²ظ….ظٹظ‡ ظƒظ…ظƒظٹ ظ‡ظ… ط§ظ†ط¯ط§ط®طھظ… ط¨ط§ظ„ط§ ظˆ ظپط±ط§ظ…ظˆط´طھ ظƒط±ط¯ظ….ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط²ظٹ طھظˆ ظپظƒط± ط¨ظˆط¯ظٹ ظƒظ‡ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ط§ط² ظƒط¬ط§ ط¨ظٹط§ظٹ ظƒظ‡ ط®ظˆط¨ ط¯ط³طھظ…ظˆ طھظˆ ظ¾ظˆط³طھ ع¯ط±ط¯ظˆ ط¨ط°ط§ط±ظٹ. ظٹظ‡ ط±ظˆط² ط¹طµط±ظٹ ط¯ظٹط¯ظ… ع†ط´ظ…ظ… ظ…ظٹط³ظˆط²ظ‡ ظˆ ط®ط´ظƒظ‡. ط¨ط¹ط¯ ظٹظ‡ظˆ ط´ط±ظˆط¹ ظƒط±ط¯ ط¨ظ‡ ط§ط´ظƒ ط±ظٹط®طھظ† ظˆ ط³ظˆط®طھظ† ظˆ ط³ط±ط® ط´ط¯ظ†. ظپط±ط¯ط§ طµط¨ ط¯ظٹع¯ظ‡ ظˆط§ ظ†ط´ط¯ ظƒظ‡ ظ†ط´ط¯.ظ‚ظٹ ظƒط±ط¯ ظˆ ظƒظ„ظٹ ظˆط±ظ….ط¨ط§ ع†ط§ظٹ طھط§ط²ظ‡ ط¯ظ… ظˆ ط¬ظ†طھط§ ظ…ط§ظٹط³ظٹظ† طظ…ظ„ظ‡ طھظˆ ط®ظ†ط«ظٹ ظƒط±ط¯ظ….ط¯ظˆ ط±ظˆط²ظٹ ط·ظˆظ„ ظƒط´ظٹط¯ ظˆظ„ظٹ ط¨ط§ط²ظ… ظپط±ط³طھط§ط¯ظ…طھ ط¬ط§ظٹظٹ ظƒظ‡ ط¹ط±ط¨ ظ†ظٹ ط§ظ†ط¯ط§ط®طھ.ظƒظ„ظٹ ظپظƒط±طھظˆ ط¨ظ‡ ظƒط§ط± ط§ظ†ط¯ط§ط®طھظٹ ظƒظ‡ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ط¯ظٹع¯ظ‡ ع†ظٹظƒط§ط± ظ…ظٹطھظˆظ†ظٹ ط¨ظƒظ†ظٹ. ط¨ط¯ ط´ط§ظ†ط³ظٹطھ ط¯ط±ط³طھ ظˆظ‚طھظٹ ظƒظ‡ ط±ظپطھظٹ طھظˆ ع¯ظ„ظˆظ… ظˆ ط¯ط³طھ ط¨ظ‡ ظƒط§ط± ط´ط¯ظٹ ط³ظˆط±ظ†ط§ ط®ظˆظ†ظ‡ ظ…ظˆظ† ط¨ظˆط¯.ظٹظ‡ ظ†ظٹع¯ط§ ط¨ظ‡ ع¯ظ„ظˆظ… ط§ظ†ط¯ط§ط®طھ ظˆ ع¯ظپطھ ع†ظٹط² ظ…ظ‡ظ…ظٹ ظ†ظٹط³طھ ظˆظ„ط´ ظƒظ†.ظƒظٹظپ ظƒط±ط¯ظ… ع†ظ‡ ط®ظˆط¨ طھطظ‚ظٹط±طھ ظƒط±ط¯.ظپط±ط¯ط§ طµط¨ ط¯ظ…ط¨طھظˆ ع¯ط°ط§ط´طھظٹ ط±ظˆظٹ ظƒظˆظ„طھ ظˆ ط¨ط§ط²ظ… ط±ظپطھظٹ طھظˆ ظ¾ظ†ط§ظ‡ع¯ط§ظ‡طھ. ظٹظ‡ ظ‡ظپطھظ‡ ط°ظ† ع¯ط±ظپطھظٹ ظƒظ‡ ط±ط§ظ‡ طظ„ ط¨ظ‡طھ ط§ظ„ظ‡ط§ظ… ط¨ط´ظ‡.ط§ظٹظ† ط¢ط®ط±ظٹظ† طط±ط¨ظ‡ طھظ‡ ظ†ظ‡طںطںطط§ظ„ط§ ط§ظˆظ…ط¯ظٹ ط±ظˆ طھط§ط±ظ‡ط§ظٹ طµظˆطھظٹظ….ظپظƒط± ظ…ظٹظƒظ†ظٹ ظ…ظٹطھظˆظ†ظٹ طµط¯ط§ظ…ظˆ ط®ظپظ‡ ظƒظ†ظٹطںط´ظ†ظٹط¯ظ‡ ط¨ظˆط¯ظٹ ظƒظ‡ ظ…ظٹع¯ظ† "طھظ†ظ‡ط§ طµط¯ط§ط³طھ ظƒظ‡ ظ…ظٹظ…ط§ظ†ط¯"طں ط®ظˆط§ط³طھظٹ ظ†ط´ظˆظ† ط¨ط¯ظٹ ظƒظ‡ طط±ظپ ط¢ط®ط±ظˆ طھظˆ ظ…ظٹط²ظ†ظٹطں ظ†ظ‡ ط¹ط²ظٹط² ظƒظˆط± ط®ظˆظ†ط¯ظٹ. طµط¯ط§ ظ†ط¯ط§ط±ظ… ط§ظ…ط§ ط§ططھظٹط§ط¬ظٹ ظ‡ظ… ط¨ظ‡ طµط¯ط§ ظ†ط¯ط§ط±ظ…. ط¢ط®ظ‡:"طھظ†ظ‡ط§ ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ط§ط³طھ ظƒظ‡ ظ…ظٹظ…ط§ظ†ط¯.
ط§ظˆظ„ط´ ظƒظ‡ ط§ظˆظ…ط¯ظٹ ط®ظˆط§ط³طھظٹ ظ†ط±ط³ظٹط¯ظ‡ ظ…ظ†ظˆ ط§ط² ظ¾ط§ ط¨ظ†ط¯ط§ط²ظٹ.طط±ظٹظپطھظˆ ط¯ط³طھ ظƒظ… ع¯ط±ظپطھظٹ ط¹ط²ظٹط².ظٹظ‡ ع†ط±ط®ظٹ ط²ط¯ظٹ ط¯ظˆط± ظˆ ط¨ط±ظ… ظˆ ط®ظˆط§ط³طھظٹ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ظ†ظ‚ط·ظ‡ ط¶ط¹ظٹظپ ظˆط¬ظˆط¯ظ… ظƒط¬ط§ط³طھ ظƒظ‡ ط§ط² ط§ظˆظ†ط¬ط§ طظ…ظ„ظ‡ ظƒظ†ظٹ.ط§ظˆظ„ط´ ط¨ط§ ظ†ط±ظ…ظٹ ط´ط±ظˆط¹ ظƒط±ط¯ظٹ. ع†ظ†ط¯ طھط§ ط¹ط·ط³ظ‡ ظˆ ظƒظ…ظٹ ط³ط± ط¯ط±ط¯. ط¯ظٹط¯ظٹ ظƒظ‡ ط§طµظ„ط§ ط§ظˆظ…ط¯ظ†طھظˆ طط³ ظ†ظƒط±ط¯ظ…. ط¨ط¹ط¯ ظٹظˆط§ط´ ظٹظˆط§ط´ ط²ط¯ظٹ طھظˆ ط§ط³طھط®ظˆظ†ط§ظ…. ظٹظ‡ ط±ظˆط² طµط¨ ظƒظ‡ ظ¾ط§ ط´ط¯ظ… ط¯ظٹط¯ظ… طھظ† ظˆ ط¨ط¯ظ†ظ… ط¯ط±ط¯ ظ…ظٹظƒظ†ظ‡. ظƒظٹظ‡ ظƒظ‡ طھطظˆظٹظ„ ط¨ع¯ظٹط±ظ‡. ط¹ط¯ظ„ ظ‡ظ…ظˆظ† ط±ظˆط² ط¨ط±ط§ظٹ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ¾ظˆط²ظ‡ طھظˆ ط¨ظ‡ ط®ط§ظƒ ط¨ظ…ط§ظ„ظ… ط®ظˆظ†ظ‡ طھظƒظˆظ†ظٹ ط§ط³ط§ط³ظٹ ظƒط±ط¯ظ… ظƒظ‡ ط¨ط¯ظˆظ†ظٹ ط§ط² ط§ظˆظ† ط¨ظٹط¯ط§ ظ†ظٹط³طھظ… ظƒظ‡ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ط§ط¯ط§ ط¨ظ„ط±ط²ظ….ظٹظ‡ ظƒظ…ظƒظٹ ظ‡ظ… ط§ظ†ط¯ط§ط®طھظ… ط¨ط§ظ„ط§ ظˆ ظپط±ط§ظ…ظˆط´طھ ظƒط±ط¯ظ….ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط²ظٹ طھظˆ ظپظƒط± ط¨ظˆط¯ظٹ ظƒظ‡ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ط§ط² ظƒط¬ط§ ط¨ظٹط§ظٹ ظƒظ‡ ط®ظˆط¨ ط¯ط³طھظ…ظˆ طھظˆ ظ¾ظˆط³طھ ع¯ط±ط¯ظˆ ط¨ط°ط§ط±ظٹ. ظٹظ‡ ط±ظˆط² ط¹طµط±ظٹ ط¯ظٹط¯ظ… ع†ط´ظ…ظ… ظ…ظٹط³ظˆط²ظ‡ ظˆ ط®ط´ظƒظ‡. ط¨ط¹ط¯ ظٹظ‡ظˆ ط´ط±ظˆط¹ ظƒط±ط¯ ط¨ظ‡ ط§ط´ظƒ ط±ظٹط®طھظ† ظˆ ط³ظˆط®طھظ† ظˆ ط³ط±ط® ط´ط¯ظ†. ظپط±ط¯ط§ طµط¨ ط¯ظٹع¯ظ‡ ظˆط§ ظ†ط´ط¯ ظƒظ‡ ظ†ط´ط¯.ظ‚ظٹ ظƒط±ط¯ ظˆ ظƒظ„ظٹ ظˆط±ظ….ط¨ط§ ع†ط§ظٹ طھط§ط²ظ‡ ط¯ظ… ظˆ ط¬ظ†طھط§ ظ…ط§ظٹط³ظٹظ† طظ…ظ„ظ‡ طھظˆ ط®ظ†ط«ظٹ ظƒط±ط¯ظ….ط¯ظˆ ط±ظˆط²ظٹ ط·ظˆظ„ ظƒط´ظٹط¯ ظˆظ„ظٹ ط¨ط§ط²ظ… ظپط±ط³طھط§ط¯ظ…طھ ط¬ط§ظٹظٹ ظƒظ‡ ط¹ط±ط¨ ظ†ظٹ ط§ظ†ط¯ط§ط®طھ.ظƒظ„ظٹ ظپظƒط±طھظˆ ط¨ظ‡ ظƒط§ط± ط§ظ†ط¯ط§ط®طھظٹ ظƒظ‡ ط¨ط¨ظٹظ†ظٹ ط¯ظٹع¯ظ‡ ع†ظٹظƒط§ط± ظ…ظٹطھظˆظ†ظٹ ط¨ظƒظ†ظٹ. ط¨ط¯ ط´ط§ظ†ط³ظٹطھ ط¯ط±ط³طھ ظˆظ‚طھظٹ ظƒظ‡ ط±ظپطھظٹ طھظˆ ع¯ظ„ظˆظ… ظˆ ط¯ط³طھ ط¨ظ‡ ظƒط§ط± ط´ط¯ظٹ ط³ظˆط±ظ†ط§ ط®ظˆظ†ظ‡ ظ…ظˆظ† ط¨ظˆط¯.ظٹظ‡ ظ†ظٹع¯ط§ ط¨ظ‡ ع¯ظ„ظˆظ… ط§ظ†ط¯ط§ط®طھ ظˆ ع¯ظپطھ ع†ظٹط² ظ…ظ‡ظ…ظٹ ظ†ظٹط³طھ ظˆظ„ط´ ظƒظ†.ظƒظٹظپ ظƒط±ط¯ظ… ع†ظ‡ ط®ظˆط¨ طھطظ‚ظٹط±طھ ظƒط±ط¯.ظپط±ط¯ط§ طµط¨ ط¯ظ…ط¨طھظˆ ع¯ط°ط§ط´طھظٹ ط±ظˆظٹ ظƒظˆظ„طھ ظˆ ط¨ط§ط²ظ… ط±ظپطھظٹ طھظˆ ظ¾ظ†ط§ظ‡ع¯ط§ظ‡طھ. ظٹظ‡ ظ‡ظپطھظ‡ ط°ظ† ع¯ط±ظپطھظٹ ظƒظ‡ ط±ط§ظ‡ طظ„ ط¨ظ‡طھ ط§ظ„ظ‡ط§ظ… ط¨ط´ظ‡.ط§ظٹظ† ط¢ط®ط±ظٹظ† طط±ط¨ظ‡ طھظ‡ ظ†ظ‡طںطںطط§ظ„ط§ ط§ظˆظ…ط¯ظٹ ط±ظˆ طھط§ط±ظ‡ط§ظٹ طµظˆطھظٹظ….ظپظƒط± ظ…ظٹظƒظ†ظٹ ظ…ظٹطھظˆظ†ظٹ طµط¯ط§ظ…ظˆ ط®ظپظ‡ ظƒظ†ظٹطںط´ظ†ظٹط¯ظ‡ ط¨ظˆط¯ظٹ ظƒظ‡ ظ…ظٹع¯ظ† "طھظ†ظ‡ط§ طµط¯ط§ط³طھ ظƒظ‡ ظ…ظٹظ…ط§ظ†ط¯"طں ط®ظˆط§ط³طھظٹ ظ†ط´ظˆظ† ط¨ط¯ظٹ ظƒظ‡ طط±ظپ ط¢ط®ط±ظˆ طھظˆ ظ…ظٹط²ظ†ظٹطں ظ†ظ‡ ط¹ط²ظٹط² ظƒظˆط± ط®ظˆظ†ط¯ظٹ. طµط¯ط§ ظ†ط¯ط§ط±ظ… ط§ظ…ط§ ط§ططھظٹط§ط¬ظٹ ظ‡ظ… ط¨ظ‡ طµط¯ط§ ظ†ط¯ط§ط±ظ…. ط¢ط®ظ‡:"طھظ†ظ‡ط§ ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ط§ط³طھ ظƒظ‡ ظ…ظٹظ…ط§ظ†ط¯.
چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲
ط؛ط±ظ‚ ط¯ط± ط§ظپظƒط§ط±ظ… ط¯ط± ط®ظٹط§ط¨ط§ظ† ظ‚ط¯ظ… ظ…ظٹط²ط¯ظ…. ط³ط¹ظٹ ظ…ظٹظƒط±ط¯ظ… ط§ط² ط±ط§ظ‡ ط±ظپطھظ† ط¨ط§ ط±ظٹطھظ… ع¯ط§ظ…ظ‡ط§ظٹ ط®ظˆط¯ظ… ط¨ط¯ظˆظ† ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ…ط¬ط¨ظˆط± ط¨ط§ط´ظ… ظƒط³ظٹ ط±ط§ ط¨ظ‡ ط¯ظ†ط¨ط§ظ„ ط¨ظƒط´ظ… ظ†ظ‡ط§ظٹطھ ظ„ط°طھ ظ…ظ…ظƒظ† ط±ط§ ط¨ط¨ط±ظ…. ظ‡ظˆط§ ظ‡ظ†ظˆط² ط¨ظ‡ط§ط±ظٹ ط¨ظˆط¯ ظˆ ظ‚ط¯ظ… ط²ط¯ظ† ظ„ط°طھ ط¨ط®ط´ ط¨ظˆط¯. ظ†ط³ظٹظ… ظƒظ‡ ظ…ظٹ ط¢ظ…ط¯ طط³ط±طھ طط³ ظƒط±ط¯ظ†ط´ ظ„ط§ط¨ظ‡ ظ„ط§ظٹ ظ…ظˆظ‡ط§ ظˆ ع¯ط±ط¯ظ†ظ… ط¯ظ„ظ… ط±ط§ ظ…ظٹط³ظˆط²ط§ظ†ط¯.ط§ط² ط¯ظˆط± ط²ظ†ظٹ ط¨ط§ ط¯ظˆ ط¨ع†ظ‡ ط¨ظ‡ ط³ط±ط¹طھ ع¯ط§ظ… ط¨ط± ظ…ظٹط¯ط§ط´طھ. ط¯ط®طھط± ظƒظˆع†ظˆظ„ظˆظٹظٹ ظƒظ‡ ط¯ط³طھ ظ…ط§ظ…ط§ظ†ط´ ط±ط§ ع¯ط±ظپطھظ‡ ط¨ظˆط¯ظˆ ط¨ظٹظ† ط²ظ…ظٹظ† ظˆ ظ‡ظˆط§ ع¯ط§ظ… ط¨ط±ظ…ظٹط¯ط§ط´طھ ظˆ ط¨ظ‡ ط¯ظ†ط¨ط§ظ„ ظ…ط§ط¯ط±ط´ ظƒط´ظٹط¯ظ‡ ظ…ظٹط´ط¯ ط§ط² ط¯ظˆط± ط®ظٹظ„ظٹ ظ…ظ„ظˆط³ ط¨ظ‡ ظ†ط¸ط± ظ…ظٹ ط¢ظ…ط¯. ظ„ط¨ط§ط³ ظ‚ط±ظ…ط² ظ‚ط´ظ†ع¯ظٹ ط¨ظ‡ طھظ† ط³ظپظٹط¯ طھظ¾ظ„ظٹط´ ط¨ظˆط¯. ط´ط§ظٹط¯ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ظˆ ظ†ظٹظ…ظ‡ ط¨ظˆط¯ ع†ظˆظ† ظ‡ظ†ظˆط² ع¯ط§ظ…ظ‡ط§ظٹط´ ط«ط¨ط§طھ ظƒط§ظپظٹ ظ†ط¯ط§ط´طھ.ظٹظƒ ط¯ط³طھط´ ط±ط§ ط¨ظ‡ ط±ظˆظٹ ع†ط´ظ…ط§ظ†ط´ ع¯ط°ط§ط´طھظ‡ ط¨ظˆط¯. ط´ط§ظٹط¯ ع¯ط±ظٹظ‡ ظ…ظٹ ظƒط±ط¯.ط¯ط± ط¢ط؛ظˆط´ ط²ظ† ظƒظˆط¯ظƒ ط¯ظٹع¯ط±ظٹ ط´ط§ظٹط¯ ظ‡ظپطھ ظ‡ط´طھ ظ…ط§ظ‡ظ‡ ط¯ط³طھظ‡ط§ظٹط´ ط±ط§ ظ…ظٹ ظ…ظƒظٹط¯.ظ†ط²ط¯ظٹظƒطھط± ظƒظ‡ ط±ط³ظٹط¯ظ†ط¯ ط¨ظ†ط§ ط¨ط± ط؛ط±ظٹط²ظ‡ ظ…ط§ط¯ط±ط§ظ†ظ‡ ط§ظ… ع†ط´ظ… طھظٹط² ظƒط±ط¯ظ… ظƒظ‡ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط±ط§ ط®ظˆط¨ ط¨ط±ط§ظ†ط¯ط§ط² ظƒظ†ظ… ظƒظ‡ ط¨ط§ع†ظ‡ط±ظ‡ ظ¾ط± ط§ط² ط§ط´ظƒ ط²ظ† ط§ط² ط®ظ„ط³ظ‡ ط¨ظٹط±ظˆظ† ط¢ظ…ط¯ظ….ظ‡ط§ط¬ ظˆ ظˆط§ط¬ ظƒظ…ظٹ ظ†ع¯ط§ظ‡ط´ ظƒط±ط¯ظ… ظˆ ط¯ط± ظٹظƒ ظ‡ط²ط§ط±ظ… ط«ط§ظ†ظٹظ‡ ظپط§طµظ„ظ‡ ط¨ظٹظ† ط¨ظٹ طھظپط§ظˆطھظٹ ظˆ ط§ظ†ط³ط§ظ†ظٹطھ ط±ط§ ط·ظٹ ظƒط±ط¯ظ…... ظˆظ‚طھظٹ ظ¾ظٹط´ظ†ظ‡ط§ط¯ ظƒظ…ظƒظ… ط±ط§ ط´ظ†ظٹط¯ ظ‡ظ…ط§ظ†ط·ظˆط± ظƒظ‡ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط±ط§ ط¨ط§ ط®ظˆط¯ ظ…ظٹ ظƒط´ظٹط¯ ط¨ظ„ظ†ط¯ ط¨ظ„ظ†ط¯ ع¯ظپطھ:" ع†ظ‡ ظƒظ…ظƒظٹ ط§ط² ط¯ط³طھطھ ط¨ط±ظ…ظٹط§ط¯طں ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظ… ع¯ط´ظ†ظ‡ ظ† ظ…ظٹ ظپظ‡ظ…ظٹ ظٹط¹ظ†ظٹ ع†ظٹطں ط´ظٹط± ظ…ظٹط®ظˆط§ظ†. ط§ظˆظ† ظٹظƒظٹ ظƒظ‡ ظ…ط±ط¯.طط§ظ„ط§ ظ‡ظ…ظ‡ ط±ط§ططھ ط¨ط´ظٹظ†ظ† ط¹ظ„ظٹ ط¹ظ„ظٹ ط¨ع¯ظ†.ظˆظ‚طھظٹ ط§ط²ط´ظˆظ† ظƒظ…ظƒ ظ…ظٹط®ظˆط§ظ‡ظٹ ظ…ظٹع¯ظ† ط´ظˆظ‡ط±طھ ظ…ط¹طھط§ط¯ظ‡. ط¢ط®ظ‡ ظ…ظ† ع†ط±ط§ ط¨ط§ظٹط¯ ط¨ظ‡ ط¢طھظٹط´ ط§ظˆظ† ظ¾ط¯ط± ط³ظˆط®طھظ‡ ظƒظ‡ ع¯ظˆط´ظ‡ ط²ظ†ط¯ظˆظ†ظ‡ ط¨ط³ظˆط²ظ…طں..."ظ‡ظ…ع†ظ†ط§ظ† طھظ†ط¯ ط±ط§ظ‡ ظ…ظٹ ط±ظپطھ ظˆ ظ…ط±ط§ ط¨ظ‡ ط¯ظ†ط¨ط§ظ„ ط®ظˆط¯ط´ ظ…ظٹ ظƒط´ظٹط¯.ظˆظ‚طھظٹ ط¨ط§ ط§طµط±ط§ط± ط¨ظ‡ ظƒظ†ط§ط± ط¯ظٹظˆط§ط± ع†ط³ط¨ط§ظ†ط¯ظ…ط´ ظˆ ظƒظٹظپ ظ¾ظˆظ„ظ… ط±ط§ ط¯ط± ط¢ظˆط±ط¯ظ… طھط§ ظƒظ…ظƒط´ ظƒظ†ظ… ط¨ظ‡ طµظˆط±طھظ… ظ†ع¯ط§ظ‡ ظƒط±ط¯ ظˆ ع¯ظپطھ:"ط§ط´ظƒط§طھ ط®ظٹظ„ظٹ ط¨ظٹط´طھط± ط§ط² ط§ظˆظ† ظ‡ط²ط§ط±ظٹط§ ظ…ظٹ ط§ط±ط²ظ†...ظپظƒط± ظ…ظٹظƒط±ط¯ظ… ط¢ط¯ظ…ظٹطھ ظ…ط±ط¯ظ‡..."
ظ…ط±ط§ ط¬ط§ ع¯ط°ط§ط´طھ ظˆ ط¨ط§ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹط´ طھظ†ط¯ ظˆ ط³ط±ظٹط¹ ط±ظپطھ. ظ…ط«ظ„ ط¨ط§ط¯...ظˆ ظ…ظ† ظ‡ظ†ظˆط² ع†ظ‡ط±ظ‡ ط²ظٹط¨ط§ ظˆ ظ…ط¹طµظˆظ… ظƒظˆط¯ظƒط§ظ† ع¯ط±ظٹط§ظ†ط´ ط±ط§ ظ†ظ…ظٹ طھظˆط§ظ†ظ… ظپط±ط§ظ…ظˆط´ ظƒظ†ظ….
ظ…ط±ط§ ط¬ط§ ع¯ط°ط§ط´طھ ظˆ ط¨ط§ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹط´ طھظ†ط¯ ظˆ ط³ط±ظٹط¹ ط±ظپطھ. ظ…ط«ظ„ ط¨ط§ط¯...ظˆ ظ…ظ† ظ‡ظ†ظˆط² ع†ظ‡ط±ظ‡ ط²ظٹط¨ط§ ظˆ ظ…ط¹طµظˆظ… ظƒظˆط¯ظƒط§ظ† ع¯ط±ظٹط§ظ†ط´ ط±ط§ ظ†ظ…ظٹ طھظˆط§ظ†ظ… ظپط±ط§ظ…ظˆط´ ظƒظ†ظ….
سهشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۲
ط§ظ…ط±ظˆط² طھظˆظ„ط¯ ط³ظˆط±ظ†ط§ط³طھ.ظ‚ط±ط§ط±ظ‡ ط´ط¨ ط¨ط±ظٹظ… ط®ظˆظ†ظ‡ ط´ظˆظ†.
**********
ط³ط§ظٹطھ ط®ظٹظ„ظٹ ط®ظ„ظˆطھ ط´ط¯ظ‡. ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط¸ط§ظ‡ط±ط§ طط±ظپط§ط´ظˆظ† طھظ…ظˆظ… ط´ط¯ظ‡. ط§ظ…ط§ ظ…ظ† ظ‡ظ†ظˆط² ظƒظ„ظٹ طط±ظپ ظ†ط²ط¯ظ‡ ط¯ط§ط±ظ…. ط§ع¯ظ‡ ط¨ط§ط´ظ† ط¨طط« ظ‡ط§ ظ¾ط§ ظ…ظٹع¯ظٹط±ظ‡. ط®ظٹظ„ظٹ ط¨ط¯ظ‡ ظƒظ‡ ط¢ط¯ظ… ط¨ط§ ط®ظˆط¯ط´ ظٹط§ ط¨ط§ ط¯ظٹظˆط§ط± طط±ظپ ط¨ط²ظ†ظ‡. ظˆط¨ظ„ط§ع¯ظ‡ط§ ط±ط§ ظ‡ظ… طھط§ ظ‚ط¨ظ„ ط§ط² ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ†ط¸ط± ط®ظˆط§ظ‡ظٹ ط¨ع¯ط°ط§ط±ظٹظ… ط¯ظˆط³طھ ظ†ط¯ط§ط´طھظ…. ط§ظٹظ†ط¬ط§ ظ‡ظ… ظ…ط«ظ„ طط±ظپ ط²ط¯ظ† ط¨ط§ ط¯ظٹظˆط§ط± ط¨ظˆط¯.
**********
ظ…ظ† ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ظ…ظٹظ†ظˆظٹط³ظ….ط§ط² طµط¨ط طھط§ ط´ط¨ طھظˆظٹ ظƒظ„ظ‡ ط§ظ… ط¯ط§ط±ظ… ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ظ…ظٹظ†ظˆظٹط³ظ…. ظˆظ‚طھظٹ ط¯ط§ط±ظ… ظƒط§ط± ظ…ظٹظƒظ†ظ…طŒ ظˆظ‚طھظٹ طھظˆ ط®ظˆظ†ظ‡ ظ†ط´ط³طھظ…طŒ ظˆظ‚طھظٹ ظ…ظٹط±ظ… ط®ط±ظٹط¯...ظ‡ظ…ظ‡ ط§ط´ ط§ظٹظ† ع¯ظپطھع¯ظˆظٹ ط¯ط±ظˆظ†ظٹ ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ط¯ط§ط±ظ‡. ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ… ط§ط² ظˆط±ط§ط¬ظٹ ظ‡ط§ظٹ ظ…ط؛ط²ظ…. ط¨ط¹ط¯ ظ‡ظ… ظƒظ‡ ظ…ظٹط§ظ… ط§ظٹظ†ط¬ط§ ط¨ط´ظٹظ†ظ… ط¯ظˆظƒظ„ظˆظ… طط±ظپ ط¨ط§ ط¯ظˆط³طھط§ظ… ط¨ط²ظ†ظ… ظ…ظٹط¨ظٹظ†ظ… ظƒظ‡ ع¯ظپطھظ†ظٹظ‡ط§ ط±ظˆ ط§ط² طµط¨ط طھط§ طط§ظ„ط§ ع¯ظپطھظ… ظˆ ط¯ظٹع¯ظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ†ظ…ظˆظ†ط¯ظ‡.ط§ط² ط¯ط³طھ ظˆط±ط§ط¬ظٹ ظ‡ط§ظٹ ظ…ط؛ط²ظ… ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ…(ط¬ط§ظٹ ط´ظˆظ‡ط±ظ… ط®ط§ظ„ظٹ ظƒظ‡ ط¨ع¯ظ‡ ع†ظٹ ع¯ظپطھظٹطں ظ…ط؛ط²طں)ظٹظ‡ ط±ط§ظ‡ظƒط§ط±ظٹ ط¨ط¯ظٹظ† ظƒظ‡ ط³ط§ظƒطھط´ ظƒظ†ظ….
**********
ط³ط§ظٹطھ ط®ظٹظ„ظٹ ط®ظ„ظˆطھ ط´ط¯ظ‡. ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط¸ط§ظ‡ط±ط§ طط±ظپط§ط´ظˆظ† طھظ…ظˆظ… ط´ط¯ظ‡. ط§ظ…ط§ ظ…ظ† ظ‡ظ†ظˆط² ظƒظ„ظٹ طط±ظپ ظ†ط²ط¯ظ‡ ط¯ط§ط±ظ…. ط§ع¯ظ‡ ط¨ط§ط´ظ† ط¨طط« ظ‡ط§ ظ¾ط§ ظ…ظٹع¯ظٹط±ظ‡. ط®ظٹظ„ظٹ ط¨ط¯ظ‡ ظƒظ‡ ط¢ط¯ظ… ط¨ط§ ط®ظˆط¯ط´ ظٹط§ ط¨ط§ ط¯ظٹظˆط§ط± طط±ظپ ط¨ط²ظ†ظ‡. ظˆط¨ظ„ط§ع¯ظ‡ط§ ط±ط§ ظ‡ظ… طھط§ ظ‚ط¨ظ„ ط§ط² ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ†ط¸ط± ط®ظˆط§ظ‡ظٹ ط¨ع¯ط°ط§ط±ظٹظ… ط¯ظˆط³طھ ظ†ط¯ط§ط´طھظ…. ط§ظٹظ†ط¬ط§ ظ‡ظ… ظ…ط«ظ„ طط±ظپ ط²ط¯ظ† ط¨ط§ ط¯ظٹظˆط§ط± ط¨ظˆط¯.
**********
ظ…ظ† ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ظ…ظٹظ†ظˆظٹط³ظ….ط§ط² طµط¨ط طھط§ ط´ط¨ طھظˆظٹ ظƒظ„ظ‡ ط§ظ… ط¯ط§ط±ظ… ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ظ…ظٹظ†ظˆظٹط³ظ…. ظˆظ‚طھظٹ ط¯ط§ط±ظ… ظƒط§ط± ظ…ظٹظƒظ†ظ…طŒ ظˆظ‚طھظٹ طھظˆ ط®ظˆظ†ظ‡ ظ†ط´ط³طھظ…طŒ ظˆظ‚طھظٹ ظ…ظٹط±ظ… ط®ط±ظٹط¯...ظ‡ظ…ظ‡ ط§ط´ ط§ظٹظ† ع¯ظپطھع¯ظˆظٹ ط¯ط±ظˆظ†ظٹ ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ط¯ط§ط±ظ‡. ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ… ط§ط² ظˆط±ط§ط¬ظٹ ظ‡ط§ظٹ ظ…ط؛ط²ظ…. ط¨ط¹ط¯ ظ‡ظ… ظƒظ‡ ظ…ظٹط§ظ… ط§ظٹظ†ط¬ط§ ط¨ط´ظٹظ†ظ… ط¯ظˆظƒظ„ظˆظ… طط±ظپ ط¨ط§ ط¯ظˆط³طھط§ظ… ط¨ط²ظ†ظ… ظ…ظٹط¨ظٹظ†ظ… ظƒظ‡ ع¯ظپطھظ†ظٹظ‡ط§ ط±ظˆ ط§ط² طµط¨ط طھط§ طط§ظ„ط§ ع¯ظپطھظ… ظˆ ط¯ظٹع¯ظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ†ظ…ظˆظ†ط¯ظ‡.ط§ط² ط¯ط³طھ ظˆط±ط§ط¬ظٹ ظ‡ط§ظٹ ظ…ط؛ط²ظ… ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ…(ط¬ط§ظٹ ط´ظˆظ‡ط±ظ… ط®ط§ظ„ظٹ ظƒظ‡ ط¨ع¯ظ‡ ع†ظٹ ع¯ظپطھظٹطں ظ…ط؛ط²طں)ظٹظ‡ ط±ط§ظ‡ظƒط§ط±ظٹ ط¨ط¯ظٹظ† ظƒظ‡ ط³ط§ظƒطھط´ ظƒظ†ظ….
شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲
ط§ظٹظ† ط±ظˆط²ظ‡ط§ ط®ظٹظ„ظٹ ط¨ظٹ طظˆطµظ„ظ‡ ظ‡ط³طھظ…. ط®ظٹظ„ظٹ ظˆظ‚طھظ‡ ظƒظ‡ ط¯ط§ط±ظ… طھظ„ط§ط´ ظ…ظٹظƒظ†ظ… ط§ظ…ط§ طھظ„ط§ط´ظ‡ط§ظ… ط¨ظ‡ ط¬ط§ظٹظٹ ظ†ظ…ظٹط±ط³ظ‡. ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ…. ط¯ظٹع¯ظ‡ ظ‡ط¯ظپظ… ط§ط±ط²ط´ط´ ط±ظˆ ط¨ط±ط§ظ… ط§ط² ط¯ط³طھ ط¯ط§ط¯ظ‡. ط¯ظٹع¯ظ‡ ط¨ط±ط§ظ… ظ…ظ‡ظ… ظ†ظٹط³طھ. ط¨ظ‡ ط§طµط·ظ„ط§ط ظˆط§ ط¯ط§ط¯ظ….ظˆظ‚طھظٹ ظ†طھظˆظ†ط³طھظ… ط³ظ†ع¯ظٹ ظƒظ‡ طھظˆ ظ…ط³ظٹط±ظ…ظ‡ ظƒظ†ط§ط± ط¨ط²ظ†ظ… ظٹط§ ط±ظˆط²ظ†ظ‡ ط§ظٹ طھظˆط´ ط¨ط§ط² ظƒظ†ظ… ط´ط§ظٹط¯ ع†ط§ط±ظ‡ ط§ظٹ ظ†ط¨ط§ط´ظ‡ ط¬ط± ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظ…ط³ظٹط±ظ…ظˆط¹ظˆط¶ ظƒظ†ظ…...
**********
ع†ظ†ط¯ ط´ط¨ ظ¾ظٹط´ ط¨ط§ ط¯ط®طھط±ظ… ط¨ظٹط±ظˆظ† ط´ط§ظ… ظ…ظٹط®ظˆط±ط¯ظٹظ….ط¯ظˆطھط§ظٹظٹ ظƒظ„ظٹ طµظپط§ ظƒط±ط¯ظٹظ…. ظٹظ‡ ظ¾ط³ط±ظƒ ط¨ط§ ظٹظ‡ ط¨ط³طھظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… ط¬ظ„ظˆ ط§ظˆظ…ط¯. ع†ظ‡ط±ظ‡ ط§ط´ ط¢ظپطھط§ط¨ ط³ظˆط®طھظ‡ ط¨ظˆط¯ ظˆ ط®ط³طھظ‡.ط¨ط§ ط§ط³طھظٹطµط§ظ„ ع¯ظپطھ:" ط®ط§ظ†ظˆظ… ط§ظٹط´ط§ظ„ظ„ط§ ظ‡ظ…ظٹط´ظ‡ ط³ط§ظ„ظ… ط¨ط§ط´ظٹظ† ط§ظ…ط§ ط¨ط§ظ„ط§ط®ط±ظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… طھظˆ ظ‡ط± ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظٹ ظ„ط§ط²ظ…ظ‡ ط¯ظٹع¯ظ‡."...ظٹط§ط¯ ظ†ط°ط± ط³ط§ظ„ ع¯ط°ط´طھظ‡ ط§ظ… ط§ظپطھط§ط¯ظ…. ظ†ط°ط± ظƒط±ط¯ظ‡ ط§ظ… ظ‡ط± ط¬ط§ ط¨ع†ظ‡ ط§ظٹ ظ†ظٹط§ط²ظ…ظ†ط¯ ظƒظ…ظƒ ط¯ظٹط¯ظ… ط¨ظ‡ط´ ظƒظ…ظƒ ظƒظ†ظ…. ط§ظ…ط§ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹ ط®ظٹط§ط¨ط§ظ†ظٹ ظ¾ظˆظ„ ظ†ظ‚ط¯ ظ†ظ…ظٹط¯ظ‡ظ…. ظپظƒط± ظ…ظٹظƒظ†ظ… ظ¾ظˆظ„ ظ†ظ‚ط¯ ط¨ظ‡ ط¯ط³طھ ط®ظˆط¯ط´ظˆظ† ظ†ظ…ظٹط±ط³ظ‡ ظˆ ط§ط²ط´ظˆظ† ع¯ط±ظپطھظ‡ ظ…ظٹط´ظ‡.ط¨ظ‡ط´ ع¯ظپطھظ… ط´ط§ظ… ط®ظˆط±ط¯ظٹطں ظ…ظ† ظ…ظ† ظƒظ†ط§ظ† ع¯ظپطھ ط¨ظ„ظ‡ ط®ظٹظ„ظٹ ظ…ظ…ظ†ظˆظ†. ط¨ظ‡ ط²ظˆط± ط³ط± ظ…ظٹط² ظ†ط´ظˆظ†ط¯ظ…ط´ ظˆ ط¨ط±ط§ط´ ظٹظ‡ ظ„ظ‚ظ…ظ‡ ط´ط§ظ… ع¯ط±ظپطھظ…. ط³ط± ظ…ظٹط² ط¨ط§ ظ‡ظ… ظƒظ„ظٹ طµطط¨طھ ظƒط±ط¯ظٹظ…. ط§ط² ط²ظ†ط¯ع¯ظٹط´طŒ ط¢ط±ط²ظˆظ‡ط§ط´طŒط®ط§ظ†ظˆط§ط¯ظ‡ ط§ط´ ظˆ...طھظˆظٹ ظپظƒط±ظ… ط¯ط§ط´طھظ… ط¨ط§ ط®ظˆط¯ظ… ظ…ظٹع¯ظپطھظ… ط§ظٹظ† ظ…ط·ظ„ط¨ ط³ظˆعکظ‡ ط®ظˆط¨ظٹظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظ„ظٹظ†ظƒ ط¬ط¯ظٹط¯ ط³ط§ظٹطھ ط¨ط±ط§ظٹ ظپط±ط¯ط§.ظ…ظٹط®ظˆط§ط³طھظ… طھظˆظٹ ط°ظ‡ظ†ظ… ط§ظˆظ†ظˆ ط¨ظ¾ط²ظ….ظ†ط§ع¯ظ‡ط§ظ† ظ…ظ†طµط±ظپ ط´ط¯ظ….ط§ط² ط®ظˆط¯ظ… ط¨ط¯ظ… ط§ظˆظ…ط¯. طط³ ظƒط±ط¯ظ… ط¨ط§ ظٹظ‡ ط³ط§ظ†ط¯ظˆظٹع† ظ†ط§ظ‚ط§ط¨ظ„ ط¯ط§ط±ظ… ظپط±ظٹط¨ط´ ظ…ظٹط¯ظ… ط§ط²ط´ طط±ظپ ظ…ظٹظƒط´ظ… ط¨ط±ط§ظٹ ظ‡ط¯ظپ ط®ظˆط¯ظ… ظ†ظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظƒظ…ظƒ ط¨ظ‡ ط§ظˆ...طھظˆظٹ ط§ظٹظ† ط§ظپظƒط§ط± ط¨ظˆط¯ظ… ظƒظ‡ ط¯ط®طھط±ظ… طھظˆظٹ ع†ظ…ظ†ظ‡ط§ظٹ ط¬ظ„ظˆ ط±ط³طھظˆط±ط§ظ† ط²ظ…ظٹظ† ط®ظˆط±ط¯ ظˆ ظ¾ط§ط´ ط²ط®ظ…ظٹ ط´ط¯.ظ¾ط³ط±ظƒ ط§ظˆظ†ظ‚ط¯ط± ظ…ط±ط¯ ط¨ظˆط¯ ظˆ ظ…ط±ط§ظ… ط¯ط§ط´طھ ظƒظ‡ ط²ظˆط¯ ظٹظ‡ ط¨ط³طھظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… ع¯ط°ط§ط´طھ ظƒظپ ط¯ط³طھظ… ظˆ ع¯ظپطھ ط¨ط¯ظˆ ط¨ط±ظˆ ط¨ط¨ظٹظ† ع†ظٹ ط´ط¯ظ‡طں
**********
ط¨ط§ ع¯ط±ظˆظ‡ ظˆط§ظ„ط¯ظٹظ† ط§ظٹط±ط§ظ†ظٹ ط¢ط´ظ†ط§ ط´ط¯ظ….ط¨ط§ظ„ط§ط®ط±ظ‡ ط±ظˆظٹ ظ†طھ ظٹظ‡ ط¬ظ…ط¹ ط±ظˆ ظ¾ظٹط¯ط§ ظƒط±ط¯ظ… ظƒظ‡ ظ†ظ‚ط§ط· ط§ط´طھط±ط§ظƒ ط²ظٹط§ط¯ظٹ ط¨ط§ ظ‡ظ… ط¯ط§ط±ظٹظ…. ظ…ط¹ظ…ظˆظ„ط§ طھظˆظٹ طھط§ظ„ط§ط±ظ‡ط§ظٹ ع¯ظپطھظ…ط§ظ† ط§طط³ط§ط³ ط؛ط±ظٹط¨ظٹ ظ…ظٹظƒط±ط¯ظ… ع†ظˆظ† ط±ط¯ظ‡ ط³ظ†ظٹ ط§ظٹظ† طھط§ظ„ط§ط±ظ‡ط§ ط®ظٹظ„ظٹ ط§ط²ظ…ظ† ظ¾ط§ظٹظٹظ† طھط± ط¨ظˆط¯. ط§ظٹظ†ط¬ط§ ظ‡ظ…ظ‡ ط¨ط§ ظ‡ظ… ط§ط² ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظ…ظˆظ† طط±ظپ ظ…ظٹط²ظ†ظٹظ….طط±ظپظ‡ط§ظٹظٹ ظƒظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظƒط³ط§ظ†ظٹ ظƒظ‡ ط¨ع†ظ‡ ط¯ط§ط± ظ†ظٹط³طھظ†ط¯ ط§طµظ„ط§ ط¬ط°ط§ط¨ ظˆ ط®ظˆط´ط§ظٹظ†ط¯ ظ†ظٹط³طھ ظˆ ظ…ط¹ظ…ظˆظ„ط§ ظ…ط®ط§ط·ط¨ظٹظ† ط²ظٹط§ط¯ظٹ ظ†ط¯ط§ط±ظ‡...ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط²ظ‡ ظƒظ‡ ظˆط§ط±ط¯ ع¯ط±ظˆظ‡ ط´ط¯ظ… ظˆ ط§ط² ط¨ظˆط¯ظ† ط¨ط§ ط¯ظˆط³طھط§ظ† ط¬ط¯ظٹط¯ظ… ظ„ط°طھ ظ…ظٹط¨ط±ظ…. ط§ظˆظ†ط¬ط§ ط¨ط§ ط´ط±ط§ظٹط· ط³ط®طھ ط¨ظ‚ظٹظ‡ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط¢ط´ظ†ط§ ط´ط¯ظ… ظˆ ظ…طھظˆط¬ظ‡ ط´ط¯ظ… ظƒظ‡ ط®ظٹظ„ظٹ ظ†ط§ط²ظ†ط§ط²ظٹ ظ‡ط³طھظ… ظƒظ‡ ط§ط² ظˆط¶ط¹ظ… ط´ظƒط§ظٹطھ ظ…ظٹظƒظ†ظ…. ط¨ط§ظٹط¯ ط§ط² ط¨ط± ظˆ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹ ط§ظˆظ†ط¬ط§ ط±ظˆطظٹظ‡ ط¨ع¯ظٹط±ظ….
**********
ع†ظ†ط¯ ط´ط¨ ظ¾ظٹط´ ط¨ط§ ط¯ط®طھط±ظ… ط¨ظٹط±ظˆظ† ط´ط§ظ… ظ…ظٹط®ظˆط±ط¯ظٹظ….ط¯ظˆطھط§ظٹظٹ ظƒظ„ظٹ طµظپط§ ظƒط±ط¯ظٹظ…. ظٹظ‡ ظ¾ط³ط±ظƒ ط¨ط§ ظٹظ‡ ط¨ط³طھظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… ط¬ظ„ظˆ ط§ظˆظ…ط¯. ع†ظ‡ط±ظ‡ ط§ط´ ط¢ظپطھط§ط¨ ط³ظˆط®طھظ‡ ط¨ظˆط¯ ظˆ ط®ط³طھظ‡.ط¨ط§ ط§ط³طھظٹطµط§ظ„ ع¯ظپطھ:" ط®ط§ظ†ظˆظ… ط§ظٹط´ط§ظ„ظ„ط§ ظ‡ظ…ظٹط´ظ‡ ط³ط§ظ„ظ… ط¨ط§ط´ظٹظ† ط§ظ…ط§ ط¨ط§ظ„ط§ط®ط±ظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… طھظˆ ظ‡ط± ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظٹ ظ„ط§ط²ظ…ظ‡ ط¯ظٹع¯ظ‡."...ظٹط§ط¯ ظ†ط°ط± ط³ط§ظ„ ع¯ط°ط´طھظ‡ ط§ظ… ط§ظپطھط§ط¯ظ…. ظ†ط°ط± ظƒط±ط¯ظ‡ ط§ظ… ظ‡ط± ط¬ط§ ط¨ع†ظ‡ ط§ظٹ ظ†ظٹط§ط²ظ…ظ†ط¯ ظƒظ…ظƒ ط¯ظٹط¯ظ… ط¨ظ‡ط´ ظƒظ…ظƒ ظƒظ†ظ…. ط§ظ…ط§ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹ ط®ظٹط§ط¨ط§ظ†ظٹ ظ¾ظˆظ„ ظ†ظ‚ط¯ ظ†ظ…ظٹط¯ظ‡ظ…. ظپظƒط± ظ…ظٹظƒظ†ظ… ظ¾ظˆظ„ ظ†ظ‚ط¯ ط¨ظ‡ ط¯ط³طھ ط®ظˆط¯ط´ظˆظ† ظ†ظ…ظٹط±ط³ظ‡ ظˆ ط§ط²ط´ظˆظ† ع¯ط±ظپطھظ‡ ظ…ظٹط´ظ‡.ط¨ظ‡ط´ ع¯ظپطھظ… ط´ط§ظ… ط®ظˆط±ط¯ظٹطں ظ…ظ† ظ…ظ† ظƒظ†ط§ظ† ع¯ظپطھ ط¨ظ„ظ‡ ط®ظٹظ„ظٹ ظ…ظ…ظ†ظˆظ†. ط¨ظ‡ ط²ظˆط± ط³ط± ظ…ظٹط² ظ†ط´ظˆظ†ط¯ظ…ط´ ظˆ ط¨ط±ط§ط´ ظٹظ‡ ظ„ظ‚ظ…ظ‡ ط´ط§ظ… ع¯ط±ظپطھظ…. ط³ط± ظ…ظٹط² ط¨ط§ ظ‡ظ… ظƒظ„ظٹ طµطط¨طھ ظƒط±ط¯ظٹظ…. ط§ط² ط²ظ†ط¯ع¯ظٹط´طŒ ط¢ط±ط²ظˆظ‡ط§ط´طŒط®ط§ظ†ظˆط§ط¯ظ‡ ط§ط´ ظˆ...طھظˆظٹ ظپظƒط±ظ… ط¯ط§ط´طھظ… ط¨ط§ ط®ظˆط¯ظ… ظ…ظٹع¯ظپطھظ… ط§ظٹظ† ظ…ط·ظ„ط¨ ط³ظˆعکظ‡ ط®ظˆط¨ظٹظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظ„ظٹظ†ظƒ ط¬ط¯ظٹط¯ ط³ط§ظٹطھ ط¨ط±ط§ظٹ ظپط±ط¯ط§.ظ…ظٹط®ظˆط§ط³طھظ… طھظˆظٹ ط°ظ‡ظ†ظ… ط§ظˆظ†ظˆ ط¨ظ¾ط²ظ….ظ†ط§ع¯ظ‡ط§ظ† ظ…ظ†طµط±ظپ ط´ط¯ظ….ط§ط² ط®ظˆط¯ظ… ط¨ط¯ظ… ط§ظˆظ…ط¯. طط³ ظƒط±ط¯ظ… ط¨ط§ ظٹظ‡ ط³ط§ظ†ط¯ظˆظٹع† ظ†ط§ظ‚ط§ط¨ظ„ ط¯ط§ط±ظ… ظپط±ظٹط¨ط´ ظ…ظٹط¯ظ… ط§ط²ط´ طط±ظپ ظ…ظٹظƒط´ظ… ط¨ط±ط§ظٹ ظ‡ط¯ظپ ط®ظˆط¯ظ… ظ†ظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظƒظ…ظƒ ط¨ظ‡ ط§ظˆ...طھظˆظٹ ط§ظٹظ† ط§ظپظƒط§ط± ط¨ظˆط¯ظ… ظƒظ‡ ط¯ط®طھط±ظ… طھظˆظٹ ع†ظ…ظ†ظ‡ط§ظٹ ط¬ظ„ظˆ ط±ط³طھظˆط±ط§ظ† ط²ظ…ظٹظ† ط®ظˆط±ط¯ ظˆ ظ¾ط§ط´ ط²ط®ظ…ظٹ ط´ط¯.ظ¾ط³ط±ظƒ ط§ظˆظ†ظ‚ط¯ط± ظ…ط±ط¯ ط¨ظˆط¯ ظˆ ظ…ط±ط§ظ… ط¯ط§ط´طھ ظƒظ‡ ط²ظˆط¯ ظٹظ‡ ط¨ط³طھظ‡ ع†ط³ط¨ ط²ط®ظ… ع¯ط°ط§ط´طھ ظƒظپ ط¯ط³طھظ… ظˆ ع¯ظپطھ ط¨ط¯ظˆ ط¨ط±ظˆ ط¨ط¨ظٹظ† ع†ظٹ ط´ط¯ظ‡طں
**********
ط¨ط§ ع¯ط±ظˆظ‡ ظˆط§ظ„ط¯ظٹظ† ط§ظٹط±ط§ظ†ظٹ ط¢ط´ظ†ط§ ط´ط¯ظ….ط¨ط§ظ„ط§ط®ط±ظ‡ ط±ظˆظٹ ظ†طھ ظٹظ‡ ط¬ظ…ط¹ ط±ظˆ ظ¾ظٹط¯ط§ ظƒط±ط¯ظ… ظƒظ‡ ظ†ظ‚ط§ط· ط§ط´طھط±ط§ظƒ ط²ظٹط§ط¯ظٹ ط¨ط§ ظ‡ظ… ط¯ط§ط±ظٹظ…. ظ…ط¹ظ…ظˆظ„ط§ طھظˆظٹ طھط§ظ„ط§ط±ظ‡ط§ظٹ ع¯ظپطھظ…ط§ظ† ط§طط³ط§ط³ ط؛ط±ظٹط¨ظٹ ظ…ظٹظƒط±ط¯ظ… ع†ظˆظ† ط±ط¯ظ‡ ط³ظ†ظٹ ط§ظٹظ† طھط§ظ„ط§ط±ظ‡ط§ ط®ظٹظ„ظٹ ط§ط²ظ…ظ† ظ¾ط§ظٹظٹظ† طھط± ط¨ظˆط¯. ط§ظٹظ†ط¬ط§ ظ‡ظ…ظ‡ ط¨ط§ ظ‡ظ… ط§ط² ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظ…ظˆظ† طط±ظپ ظ…ظٹط²ظ†ظٹظ….طط±ظپظ‡ط§ظٹظٹ ظƒظ‡ ط¨ط±ط§ظٹ ظƒط³ط§ظ†ظٹ ظƒظ‡ ط¨ع†ظ‡ ط¯ط§ط± ظ†ظٹط³طھظ†ط¯ ط§طµظ„ط§ ط¬ط°ط§ط¨ ظˆ ط®ظˆط´ط§ظٹظ†ط¯ ظ†ظٹط³طھ ظˆ ظ…ط¹ظ…ظˆظ„ط§ ظ…ط®ط§ط·ط¨ظٹظ† ط²ظٹط§ط¯ظٹ ظ†ط¯ط§ط±ظ‡...ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط²ظ‡ ظƒظ‡ ظˆط§ط±ط¯ ع¯ط±ظˆظ‡ ط´ط¯ظ… ظˆ ط§ط² ط¨ظˆط¯ظ† ط¨ط§ ط¯ظˆط³طھط§ظ† ط¬ط¯ظٹط¯ظ… ظ„ط°طھ ظ…ظٹط¨ط±ظ…. ط§ظˆظ†ط¬ط§ ط¨ط§ ط´ط±ط§ظٹط· ط³ط®طھ ط¨ظ‚ظٹظ‡ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ ط¢ط´ظ†ط§ ط´ط¯ظ… ظˆ ظ…طھظˆط¬ظ‡ ط´ط¯ظ… ظƒظ‡ ط®ظٹظ„ظٹ ظ†ط§ط²ظ†ط§ط²ظٹ ظ‡ط³طھظ… ظƒظ‡ ط§ط² ظˆط¶ط¹ظ… ط´ظƒط§ظٹطھ ظ…ظٹظƒظ†ظ…. ط¨ط§ظٹط¯ ط§ط² ط¨ط± ظˆ ط¨ع†ظ‡ ظ‡ط§ظٹ ط§ظˆظ†ط¬ط§ ط±ظˆطظٹظ‡ ط¨ع¯ظٹط±ظ….
پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲
ط³ظ„ط§ظ… ظˆ ط³ط§ظ„ ظ†ظˆظٹ ظ‡ظ…ع¯ظٹ ظ…ط¨ط§ط±ظƒ.
ط®ظٹظ„ظٹ ظˆظ‚طھظ‡ ظƒظ‡ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ†ط¬ط§ ط³ط± ظ†ط²ط¯ظ….ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ†ط¨ط§ط´ظ‡. ظ†ظ‡. طط±ظپ ط²ظٹط§ط¯ظ‡ ط§ظ…ط§ ط´ط§ظٹط¯ ع¯ظپطھظ†ط´ ط¨ظٹ ظپط§ظٹط¯ظ‡ ط¨ط§ط´ظ‡...(ع†ظ†ط¯ ظˆظ‚طھظٹظ‡ ط§ط² ظ…ط«ط¨طھ ط¨ظٹظ†ظٹ ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ…)
ط§ظٹظ† ع†ظ†ط¯ ط±ظˆط² ط§ظˆظ„ظٹظ‡ ط³ط§ظ„ ظ†ظˆ ط®ظٹظ„ظٹ ظپط´ط±ط¯ظ‡ ط¨ط±ظ†ط§ظ…ظ‡ ط±ظٹط²ظٹ ط´ط¯ظ‡ ط¨ظˆط¯. ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط² ط§ظˆظ„ط´ ط®ظˆط¨ ط¨ظˆط¯...ط¢ط¯ظ… ظپط§ظ…ظٹظ„ط§ط´ظˆ ظƒظ‡ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ظ†ط¯ظٹط¯ظ‡ ظ…ظٹط¨ظٹظ†ظ‡ . ط§ظ…ط§ ظˆظ‚طھظٹ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ظٹظƒظٹ ط±ظˆ ظ†ط¨ظٹظ†ظٹ ط¨ط¹ط¯ ط¯ط± ط¹ط±ط¶ ظٹظƒ ظ‡ظپطھظ‡ 6 ط¨ط§ط± ط¨ط¨ظٹظ†ظٹط´ ظ†ظ‡ ط¬ط§ظ„ط¨ظ‡ ظ†ظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ‡ط³طھ. ظ‡ظ…ظ‡ ط§ط´ "طط§ظ„ ط´ظ…ط§ ط®ظˆط¨ظ‡طں" ظٹط§ " ط´ظ…ط§ ع†ظ†ط¯ظ… طھط´ط±ظٹظپ ط¯ط§ط±ظٹظ†طں"
ط±ظˆط§ط¨ط· ط±ظˆ ط¨ط§ظٹط¯ ط¯ظˆط¨ط§ط±ظ‡ طھط¹ط±ظٹظپ ظƒط±ط¯. ط±ط³ظˆظ… ط±ط§ ط¨ط§ظٹط¯ ظˆط§ظ‚ط¹ ط¨ظٹظ†ط§ظ†ظ‡ ط§ط¯ط§ ظƒط±ط¯. ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ط§ط² ظپط§ظ…ظٹظ„ ظ†ط²ط¯ظٹظƒ ط¨ظٹ ط®ط¨ط± ط¨ط§ط´ظٹظ… ط®ظˆط¨ظ‡ ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ طµط±ظپط§ ط¨ظ‡ ط®ط§ط·ط± ط§ط¯ط§ظٹ ط±ط³ظ… ط¯ظٹط¯ ظˆ ط¨ط§ط²ط¯ظٹط¯ ط§ظ…ط±ظˆط² ظ…ط§ ط¨ط±ظٹظ… ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظˆظ†ط§ ظˆ ظپط±ط¯ط§ ط§ظˆظ†ط§ ط¨ظٹط§ظ† ط®ظˆظ†ظ‡ ظ…ط§.ط§ظٹظ† ط¯ظٹع¯ظ‡ طھط¨ط¯ظٹظ„ ط¨ظ‡ ظٹظ‡ ط¨ط§ط²ظٹ ظ„ظˆط³ ظ…ظٹط´ظ‡.
ظˆ ظپط±ط¯ط§ ...ظپط±ط¯ط§ ظ†ظˆط¨طھ ظ…ظ†ظ‡ ظƒظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ط§ط²ظٹ ظ„ظˆط³ ط±ظˆ ط§ظ†ط¬ط§ظ… ط¨ط¯ظ…. ع¯ط±ع†ظ‡ ط§ط² ظ…ظ‡ظ…ط§ظ† ط®ظٹظ„ظٹ ط®ظˆط´ظ… ظ…ظٹط§ط¯ ط§ظ…ط§ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظٹظƒظٹ ط¨ط§ ط¹ط¬ظ„ظ‡ ط¨ظٹط§ط¯ ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظ… ظˆ ظٹظ‡ ط§ط³طھظƒط§ظ† ع†ط§ظٹ ط¨ط®ظˆط±ظ‡ ظˆ ع†ظ‡ط§ط± طھط§ ط¯ظˆظ†ظ‡ ظ¾ط³طھظ‡ ظˆ ط¨ط¹ط¯ ط¨ط§ ط¹ط¬ظ„ظ‡ ظپط±ط§ط± ظƒظ†ظ‡ ط¨ظ‡ ط³ظ…طھ ظ…ظ‚طµط¯ ط¨ط¹ط¯ظٹطںطںطںطںط§ظٹظ† ظٹط¹ظ†ظٹ ط±ظپط¹ طھظƒظ„ظٹظپ ظˆ ظ…ظ† ط¨ط±ط§ظٹ ظƒط³ظٹ طھظƒظ„ظٹظپظٹ ظ…ط¹ظٹظ† ظ†ظƒط±ط¯ظ‡ ط§ظ….
طھط§ ط¨ط¹ط¯...
ط®ظٹظ„ظٹ ظˆظ‚طھظ‡ ظƒظ‡ ط¨ظ‡ ط§ظٹظ†ط¬ط§ ط³ط± ظ†ط²ط¯ظ….ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ†ط¨ط§ط´ظ‡. ظ†ظ‡. طط±ظپ ط²ظٹط§ط¯ظ‡ ط§ظ…ط§ ط´ط§ظٹط¯ ع¯ظپطھظ†ط´ ط¨ظٹ ظپط§ظٹط¯ظ‡ ط¨ط§ط´ظ‡...(ع†ظ†ط¯ ظˆظ‚طھظٹظ‡ ط§ط² ظ…ط«ط¨طھ ط¨ظٹظ†ظٹ ط®ط³طھظ‡ ط´ط¯ظ…)
ط§ظٹظ† ع†ظ†ط¯ ط±ظˆط² ط§ظˆظ„ظٹظ‡ ط³ط§ظ„ ظ†ظˆ ط®ظٹظ„ظٹ ظپط´ط±ط¯ظ‡ ط¨ط±ظ†ط§ظ…ظ‡ ط±ظٹط²ظٹ ط´ط¯ظ‡ ط¨ظˆط¯. ط¯ظˆ ط³ظ‡ ط±ظˆط² ط§ظˆظ„ط´ ط®ظˆط¨ ط¨ظˆط¯...ط¢ط¯ظ… ظپط§ظ…ظٹظ„ط§ط´ظˆ ظƒظ‡ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ظ†ط¯ظٹط¯ظ‡ ظ…ظٹط¨ظٹظ†ظ‡ . ط§ظ…ط§ ظˆظ‚طھظٹ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ظٹظƒظٹ ط±ظˆ ظ†ط¨ظٹظ†ظٹ ط¨ط¹ط¯ ط¯ط± ط¹ط±ط¶ ظٹظƒ ظ‡ظپطھظ‡ 6 ط¨ط§ط± ط¨ط¨ظٹظ†ظٹط´ ظ†ظ‡ ط¬ط§ظ„ط¨ظ‡ ظ†ظ‡ طط±ظپظٹ ط¨ط±ط§ظٹ ع¯ظپطھظ† ظ‡ط³طھ. ظ‡ظ…ظ‡ ط§ط´ "طط§ظ„ ط´ظ…ط§ ط®ظˆط¨ظ‡طں" ظٹط§ " ط´ظ…ط§ ع†ظ†ط¯ظ… طھط´ط±ظٹظپ ط¯ط§ط±ظٹظ†طں"
ط±ظˆط§ط¨ط· ط±ظˆ ط¨ط§ظٹط¯ ط¯ظˆط¨ط§ط±ظ‡ طھط¹ط±ظٹظپ ظƒط±ط¯. ط±ط³ظˆظ… ط±ط§ ط¨ط§ظٹط¯ ظˆط§ظ‚ط¹ ط¨ظٹظ†ط§ظ†ظ‡ ط§ط¯ط§ ظƒط±ط¯. ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظٹظƒ ط³ط§ظ„ ط§ط² ظپط§ظ…ظٹظ„ ظ†ط²ط¯ظٹظƒ ط¨ظٹ ط®ط¨ط± ط¨ط§ط´ظٹظ… ط®ظˆط¨ظ‡ ظ†ظ‡ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ طµط±ظپط§ ط¨ظ‡ ط®ط§ط·ط± ط§ط¯ط§ظٹ ط±ط³ظ… ط¯ظٹط¯ ظˆ ط¨ط§ط²ط¯ظٹط¯ ط§ظ…ط±ظˆط² ظ…ط§ ط¨ط±ظٹظ… ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظˆظ†ط§ ظˆ ظپط±ط¯ط§ ط§ظˆظ†ط§ ط¨ظٹط§ظ† ط®ظˆظ†ظ‡ ظ…ط§.ط§ظٹظ† ط¯ظٹع¯ظ‡ طھط¨ط¯ظٹظ„ ط¨ظ‡ ظٹظ‡ ط¨ط§ط²ظٹ ظ„ظˆط³ ظ…ظٹط´ظ‡.
ظˆ ظپط±ط¯ط§ ...ظپط±ط¯ط§ ظ†ظˆط¨طھ ظ…ظ†ظ‡ ظƒظ‡ ط§ظٹظ† ط¨ط§ط²ظٹ ظ„ظˆط³ ط±ظˆ ط§ظ†ط¬ط§ظ… ط¨ط¯ظ…. ع¯ط±ع†ظ‡ ط§ط² ظ…ظ‡ظ…ط§ظ† ط®ظٹظ„ظٹ ط®ظˆط´ظ… ظ…ظٹط§ط¯ ط§ظ…ط§ ط§ظٹظ†ظƒظ‡ ظٹظƒظٹ ط¨ط§ ط¹ط¬ظ„ظ‡ ط¨ظٹط§ط¯ ط®ظˆظ†ظ‡ ط§ظ… ظˆ ظٹظ‡ ط§ط³طھظƒط§ظ† ع†ط§ظٹ ط¨ط®ظˆط±ظ‡ ظˆ ع†ظ‡ط§ط± طھط§ ط¯ظˆظ†ظ‡ ظ¾ط³طھظ‡ ظˆ ط¨ط¹ط¯ ط¨ط§ ط¹ط¬ظ„ظ‡ ظپط±ط§ط± ظƒظ†ظ‡ ط¨ظ‡ ط³ظ…طھ ظ…ظ‚طµط¯ ط¨ط¹ط¯ظٹطںطںطںطںط§ظٹظ† ظٹط¹ظ†ظٹ ط±ظپط¹ طھظƒظ„ظٹظپ ظˆ ظ…ظ† ط¨ط±ط§ظٹ ظƒط³ظٹ طھظƒظ„ظٹظپظٹ ظ…ط¹ظٹظ† ظ†ظƒط±ط¯ظ‡ ط§ظ….
طھط§ ط¨ط¹ط¯...